بیداری؟
جنگ هرگز مساله عادی در زندگی و نرم زندگی نیست
درتعجبم از احمقهایی که جنگ رو عادی جلوه میدن
همین دیروز مگه یه خرید ساده یه کافه رفتن از تفریحات سالم برامون مونده بود
جنگ هرگز مساله عادی در زندگی و نرم زندگی نیست
درتعجبم از احمقهایی که جنگ رو عادی جلوه میدن
همین دیروز مگه یه خرید ساده یه کافه رفتن از تفریحات سالم برامون مونده بود
اگر اون خانم فضول که همش سرش تو کار و زندگی من و بقیه است
نیاد بگه وای چرا رفتین قبرستون
من و میم از غروب زدیم بیرون کلی گشت زدیم توی شهر
دوتا لته خوردیم
تیرامیسو خوردیم خلاصه خرید کردیم حرف زدیم
بعد رفتیم تو جاده بهشت زهرا گفتیم بریم قبرستون؟
بچها توی این روزها اگرشهرتون جنگی
به هیچ وجه فیلم و عکس نگیرید
اگر میگیرید و نت اومدمنتشر نکنید!
به چه علت؟
فایلهای تصویری و ویدیو یه سری اطلاعات پنهانی دارن
به اسم متادیتا
دیشب هم با دست درد و انگشت درد شدید به زور ملاتونین خوابم برد
یه سری نرمش انجام دادم ولی به شدت مفصلهای انگشتام درد میکنه
و ملتهب
که بخاطرطولانی مدت کار کردن و تایپ کردن و پاسخ این و اون دادن و گوشی به دست بودن
و لپتاپ به دست بودن
یه بسته خمیر یوفکا توی فریزر بود
اونقدر ازش استفاده نکرده بودم که تاریخش دیگه داشت تموم میشد
گوشت چرخ کرده سرخ شده توی یخچال بود
و بعد انجام کارهای خونه
دوش گرفتن
و صحبت کردن با چندتااز دوستام
دوستام مضطربن زنگ میزنن
من سعی میکنم آرومشون کنم خیلی جو ندم
بگم باید محکم بمونیم همه ی اینا طبیعی
چندتا از همکارام تماس گرفتن گفتن نت قطع شد
به نفع تو شد واقعا تو این چندروز جنگیدی
این قوت قلبم شد
گفتن جاشون امن نیست
میرن روستاها و شهرهای امن
بهشون اطمینان دادم نت وصل بشه من هستم
و بهشون اطلاع میدم
واقعا کار دیگه ای از دستم برنمیاد
جز اینکه کنار هم بمونیم
افتادم به جون یخچال
بعد به جون خونه
توی این یکی دوساعت خونه رو تمیز کردم تی کشیدم
موقتا به زندگی وصل شدم
کلی چیز میز شستم
دستمال های اشپزخونه
پرده ها
لیست کردم تا نت قطع
یه چیزای دیگه رو هم بشورم بااینکه دوماه پیش همه چیز رو شستم
یاد دوران کرونا افتادم
کیک درست میکردیم
نون درست میکردیم
یه کلیپی دیدم از یه همشهری بندریم
از یکی از مراسماتمون دیشب بود فکر کنم
شاید خودش ندونه
ولی اونقدر منو وصلم کرد به زندگی حالم خوب کرد برای چند دقیقه
اینجا نت بین الملل قطع شد
و فرصتی شد بیام و گپی بزنیم
بچها هرکدوم هرجا هستین و میاین میخونین از خودتون خبر بدید
این پیامها میتونه به ما انگیزه و انرژی بده
هرکی دوست داره میتونه اسم شهرشو بگه
یه زنجیزه بشیم برای قوی موندن
بعد از حدود 30 ساعت
یک استراحت نیم ساعته نصیبم شد
و من؟؟؟؟؟
هیچ ارتباطی با خودم احساس نمیکنم
بچه بودیم بچگیم با ترس و بمبارون گذشت
دقیقا اولین خاطره من از بچگی همین جنگ لعنتی
دو یا سه سالم بود گوشه چادر مامانم رو تو دست گرفته بودم
مامانم و زن همسایه داشتن میگفتن که کجا رو بمبارون کردن
وکی شهید شده