آن یکی خر داشت پالانش نبود...!

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت چون باید رفت.....

آن یکی خر داشت پالانش نبود...!

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت چون باید رفت.....

آن یکی خر داشت  پالانش نبود...!

موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها
چهارشنبه, ۲۷ آذر ۱۴۰۴، ۱۲:۰۸ ب.ظ

ناخودآگاه!

هرچند که ادم قوی باشیم در خوابهامون مشخص میشه

که ناخوداگاه ما درگیر چه مسایل بزرگ و کوچیکی هست

مثل همین دوسه شب

در طول روز اوکیم

سرچ میکنم خوب ده ساله من درگیر این بیماری هستم و برام مشکل انچنانی پیش نیاورده!

اما الان دیگه شاید وقتشه این بارو زمین بذارم یا نمیدونم تغییراتی در روح و روان  وزندگیم قرار اتفاق بیفته

شب که میخوابم توی خواب نمونه برداری رو میبینم و نتایج ازمایش رو

میخوام ذهنمو کنترل کنم سمت چیزای مثبت 

ولی نمیشه انگار

در بدترین حالت ممکن هم یه عمل و یه دوره ید درمانی نمیخوام فکر کنم بهش ولی نمیشه

دیشب با میم رفتیم بیرون 

احساس میکردم یک ماه ندیدمش درصورتی که تا ساعت ۱۱وربع روز جمعه باهم بودیم 

تا اخرین لحظه ای که سوار اتوبوس شدم 

فقط شنبه و یکشنبه ندیدمش

انگار ادمی در لحظات اضطراب اور میچسبه به اون چیزایی که دوست داره 

داشتیم با دکتر احمد حرف میزدیم 

یادتون اون مشاور قدیمیم 

الان کاناداست

و دوسالی رفته ولی شماره و پیچ هم رو داریم

چون پزشک هست داشتم باهاش صحبت میکردم 

مشاوره میگرفتم 

برگشت گفت ببین موجا در بدترین حالت ممکن هم تو نمیتونی هیچی رو کنترل کنی

فقط تا هفته بعد و جواب بیوپسی

در حال زندگی کن

راست میگه من همش دارم دنیا رو کنترل میکنم نگران بعدمم

اونقدر که شاید حال رو از دست دادم!

حقیقتا در ماجرای بیماریم دوست ندارم یه سری ادم کنارم باشن

مثلا کی؟ داداش بزرگه

مثلا کی خانمش!

مثلا خانواده عمو!

مثلا حتی اجی!

برای همین پیشنهادش رو رد کردم که میخواست همراهیم کنه شیراز

به مامان گفتم نمیخوام حتی اگر عمل لازم داشتم خان داداش رو بهش اطلاع بدی!

بهم ارامش نمیدن 

از ده سال دوازده سال پیش که این بیماری شروع شد دقیقا از ماجرای پسر عمو فشار خانواده عمو و خان داداش شروع شد این مریضی

اونقدر به من فشارروحی و تنش وارد کردن که گواتر گرفتم که تیروییدم درگیر ندول شد

من اون موقع یه دختر جوون ۲۷ ساله بودم 

که شاید تحمل خیلی چیزها رو نداشتم 

مسیر زندگی منو دست خوش تغییر کردن 

وقتی پشت سرم رو نگاه میکنم توی این ۱۳ سال گذشته چقدر تنها بودم چقدر سختی کشیدم و تو هیچ کدوم این سختی ها نه روشون حساب کردم

نه میتونم حساب کنم نه میخوام حساب کنم!!!!!!!!

حتی اگر از اون اتاق بیرون نیام هم ارزشش رو داره که بدون خداحافظی بااین ادمها برم از این دنیا 

این بهترین پاسخ برای ادمهایی هست که باهات رابطه خونی دارن اما خون به دلت کردن 

ایا این ادمها عوض میشن؟ نه 

ولی تو خودتو ازشون میگیری 

این بهترین پاسخ 

خیلی واضح گفتم نمیخوام در این روزها کنارم باشن و اطلاعی داشته باشن از وضعیت بالینیم

الان داداش بزرگه اطلاعی نداره!نمیخوامم بدونه 

و میدونم مامان بهش میگه!!!!!

ولی مهم نیست برام 

به میم هم اطلاعات جزیی دادم از بیماریم 

احساس میکنم نگرانه 

ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره!

 صبح دیروز زنگ زده میگه 

الان چه موقعی به نظرت؟ امروز یه کالوزنمونه نشه؟‌شب بریم شام؟

با روش خودش سعی میکنه ذهنم پرت کنه

همین حرف کوچیک باعث شد شب به ذوق دیدنش ذهنمو مشغول کنم

ساعت ۲ با دوستم رفتیم بیرون تا ۴

خارج شهر و اطراف شهر و یه کافی و چیز کیک خوردیم حرف زدیم 

درددل کردیم برگشتیم خونه

شب هم که ساعت ۹ تا ۱۲ با میم رفتیم شام 

و بارون هم شروع شد حسابی کیف کردیم دیدیم وقت هست رفتیم اب میوه هم گرفتیم 

شب راحت خوابم برد

امروز روز کاریمه و مرخصیم تمام شد شرح بالینی رو برای مدیر ارسال کردم بااینکه دیر میرسه پیامها رو بخونه

ولی سریع انلاین شد چون بهم گفته منتظر خبر از سمت من هست

در بهترین حالت ممکن قرار ۲۰ سال دیگه ۳۰ ساله دیگه زنده باشیم مگه قرار اینه ؟

نمیخوام نگران بعد باشم 

 

موافقین ۲ مخالفین ۰ ۰۴/۰۹/۲۷
موجا ...

نظرات  (۳)

۲۷ آذر ۰۴ ، ۱۲:۱۱ هیپنو تیک

سلام سلام 

 

دعا می کنم خیلی خیلی خیلی زود حالتون خوب بشه

و فصل جدید زندگیتون رو با سلامتی بیشتر و شادی و هدف های نو شروع کنید🧡🍜🕯

پاسخ:
مرسی از دعای خیرت دوست عزیز
ان شالله برای شما هم همیشه شادی و سلامتی باشه پیش روتون

جمله طلایی پست: 

برگشت گفت ببین موجا در بدترین حالت ممکن هم تو نمیتونی هیچی رو کنترل کنی

 

فقط تا هفته بعد و جواب بیوپسی

 

در حال زندگی کن...

 

پاسخ:
ممنونم مجددا بهم یاداوری کردی بهارجان

سلام

وای اینو نگو. دور از جانت

حنی من هم که نمیشناسمت از درد و ناراحتی تو ناراحت میشم.

من هم از یگ بیماری مزمن رنج می برم مال منم دقیقا از یه فشار روانی شدید شروع شد.

یه وقتایی به نظر میرسه هیچ راهی نیست و همیشه اسیر این بیماری خواهم موند. وقتی میترسم حسابی گریه میکنم و خودم را تو اغوش خدا میندازم بعدش کمی اروم تر میشم.

تنها چیزی که ارومترم میکنه اینه که دیگه ازارگرمو میشناسم و غافلگیر نمیشم. اگه اون موقعا یه ادم خردمند با تجربه کنارم بود که بهم میگفت اخلاقای این ادما چطوریه و من از نادانی ها و نامهربانی ها شون مات و مبهوت نمیشدم اینقد صدمه نمی دیدم.

امیدوارم خدا به همه مون کمک کنه و همه مون را سلامت کنه. از اون لحظات دل شکستگی

 همین که همه جهان از جلو چشمم میره کنار و لحظاتی رو فقط به خود خدا توجه دارم خیلی برام غنیمته. اون دیدار خصوصی با خدا را دوست دارم.

پاسخ:
ممنونم ازت که دردتوون رو برا من شیر کردین
ان شالله همیشه سالم باشی
وقتی از رنج کسی که نمیشناسی ناراحت میشی قطعا انسان هستی دوست عزیز
خوبه که میتونی اشک بریزی من خیلی سخت گریه میکنم 
و این مشکل رو دارم متاسفانه 
امید همه ی ما فقط خداست واقعا
چقدر خوبه توی این رنج یک انسان اگاه کنارت بوده و هست 
ان شالله خدا به داد هممون برسه 
چقدر لحظات قشنگی رو با خدا تجربه میکنید بیش باد!

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.