ناخودآگاه!
هرچند که ادم قوی باشیم در خوابهامون مشخص میشه
که ناخوداگاه ما درگیر چه مسایل بزرگ و کوچیکی هست
مثل همین دوسه شب
در طول روز اوکیم
سرچ میکنم خوب ده ساله من درگیر این بیماری هستم و برام مشکل انچنانی پیش نیاورده!
اما الان دیگه شاید وقتشه این بارو زمین بذارم یا نمیدونم تغییراتی در روح و روان وزندگیم قرار اتفاق بیفته
شب که میخوابم توی خواب نمونه برداری رو میبینم و نتایج ازمایش رو
میخوام ذهنمو کنترل کنم سمت چیزای مثبت
ولی نمیشه انگار
در بدترین حالت ممکن هم یه عمل و یه دوره ید درمانی نمیخوام فکر کنم بهش ولی نمیشه
دیشب با میم رفتیم بیرون
احساس میکردم یک ماه ندیدمش درصورتی که تا ساعت ۱۱وربع روز جمعه باهم بودیم
تا اخرین لحظه ای که سوار اتوبوس شدم
فقط شنبه و یکشنبه ندیدمش
انگار ادمی در لحظات اضطراب اور میچسبه به اون چیزایی که دوست داره
داشتیم با دکتر احمد حرف میزدیم
یادتون اون مشاور قدیمیم
الان کاناداست
و دوسالی رفته ولی شماره و پیچ هم رو داریم
چون پزشک هست داشتم باهاش صحبت میکردم
مشاوره میگرفتم
برگشت گفت ببین موجا در بدترین حالت ممکن هم تو نمیتونی هیچی رو کنترل کنی
فقط تا هفته بعد و جواب بیوپسی
در حال زندگی کن
راست میگه من همش دارم دنیا رو کنترل میکنم نگران بعدمم
اونقدر که شاید حال رو از دست دادم!
حقیقتا در ماجرای بیماریم دوست ندارم یه سری ادم کنارم باشن
مثلا کی؟ داداش بزرگه
مثلا کی خانمش!
مثلا خانواده عمو!
مثلا حتی اجی!
برای همین پیشنهادش رو رد کردم که میخواست همراهیم کنه شیراز
به مامان گفتم نمیخوام حتی اگر عمل لازم داشتم خان داداش رو بهش اطلاع بدی!
بهم ارامش نمیدن
از ده سال دوازده سال پیش که این بیماری شروع شد دقیقا از ماجرای پسر عمو فشار خانواده عمو و خان داداش شروع شد این مریضی
اونقدر به من فشارروحی و تنش وارد کردن که گواتر گرفتم که تیروییدم درگیر ندول شد
من اون موقع یه دختر جوون ۲۷ ساله بودم
که شاید تحمل خیلی چیزها رو نداشتم
مسیر زندگی منو دست خوش تغییر کردن
وقتی پشت سرم رو نگاه میکنم توی این ۱۳ سال گذشته چقدر تنها بودم چقدر سختی کشیدم و تو هیچ کدوم این سختی ها نه روشون حساب کردم
نه میتونم حساب کنم نه میخوام حساب کنم!!!!!!!!
حتی اگر از اون اتاق بیرون نیام هم ارزشش رو داره که بدون خداحافظی بااین ادمها برم از این دنیا
این بهترین پاسخ برای ادمهایی هست که باهات رابطه خونی دارن اما خون به دلت کردن
ایا این ادمها عوض میشن؟ نه
ولی تو خودتو ازشون میگیری
این بهترین پاسخ
خیلی واضح گفتم نمیخوام در این روزها کنارم باشن و اطلاعی داشته باشن از وضعیت بالینیم
الان داداش بزرگه اطلاعی نداره!نمیخوامم بدونه
و میدونم مامان بهش میگه!!!!!
ولی مهم نیست برام
به میم هم اطلاعات جزیی دادم از بیماریم
احساس میکنم نگرانه
ولی سعی میکنه به روی خودش نیاره!
صبح دیروز زنگ زده میگه
الان چه موقعی به نظرت؟ امروز یه کالوزنمونه نشه؟شب بریم شام؟
با روش خودش سعی میکنه ذهنم پرت کنه
همین حرف کوچیک باعث شد شب به ذوق دیدنش ذهنمو مشغول کنم
ساعت ۲ با دوستم رفتیم بیرون تا ۴
خارج شهر و اطراف شهر و یه کافی و چیز کیک خوردیم حرف زدیم
درددل کردیم برگشتیم خونه
شب هم که ساعت ۹ تا ۱۲ با میم رفتیم شام
و بارون هم شروع شد حسابی کیف کردیم دیدیم وقت هست رفتیم اب میوه هم گرفتیم
شب راحت خوابم برد
امروز روز کاریمه و مرخصیم تمام شد شرح بالینی رو برای مدیر ارسال کردم بااینکه دیر میرسه پیامها رو بخونه
ولی سریع انلاین شد چون بهم گفته منتظر خبر از سمت من هست
در بهترین حالت ممکن قرار ۲۰ سال دیگه ۳۰ ساله دیگه زنده باشیم مگه قرار اینه ؟
نمیخوام نگران بعد باشم

سلام سلام
دعا می کنم خیلی خیلی خیلی زود حالتون خوب بشه
و فصل جدید زندگیتون رو با سلامتی بیشتر و شادی و هدف های نو شروع کنید🧡🍜🕯