سرکلاس استاد باهام خیلی حرف زد از ساعت 10ونیم تا 11ونیم
استاد باهام حرف زد درباره خدا همه چی حرف زدیم
من همیشه سوالهامو درباره خدا شر و خیر و...
از استاد میپرسم چون تخصصش هست حتی موضوع تزش هم سوالات من بود
گفت اتفاقات استوری دیروزت رو نشون داداشم دادم گفتم ببین موضوع تز من همینه
ببین دوستمو دقیقا سوالات درستی داره مطرح میکنه.
بهش گفتم میدونی؟ فکر میکنم اینکه تو اومدی تو زندگیم
خودش یه اتفاق مثبت که خدا چیده بوده
که من هرجایی سوالی ازش دارم، بتونم ازش بپرسم
کلی باز استاد به من معرفی کرد فیلم و ...
خوب نمیتونم موضوع تز استاد اینجا مطرح کنم چون هنوز ازش دفاع نکرده
از طرفی خیلی هم میتونه متقابل باشه با فرهنگ ایرانی اسلامی ما!
کلاس دیشب که تموم شد با دختر دایی یکم چت کردیم
اونم سرگردون میگه میدونی خوشبحالت مجردی و مادر نیستی
من کلافه ام عین توهه حالم اما میدونی؟ تو مجردی و خودتی و خودتی
گفتم دقیقا یکی از خیال راحتی هام همینه
اینکه نکنه مادر باشم و روزی اونقدر درونم درگیر باشه که نتونم هندلش کنم
که اینو در دختر دایی دارم میبینم کسی که خودش دکترای روانشناسی داره
درگیری داره با خیروشر و دین و ایدئولوژی و...اونقدری که زندگیش داره تلخ میشه
من خودم روانم سراین مسائل داشت از هم میپاشید یه موقعی
راستش باور من این خدا بزرگتر از فهم دین
اینو به زبان ساده میگم
که من فکر میکنم اونقدری خدا بزرگه اونقدری درکش نیاز به فهم داره
که در کوچیکی هیچ دینی نمی گنجه خدا کنکور ارشد نیست که یه جزوه مدرسان شریف بدی بهش
بگی رو بخون حتما قبول میشی
خود خدا هم گفته در کلیه کتابهای آسمانی که من شمارو از انواع مختلف و ملتهای متفاوت خلق کردم و راههای متفاوتی برای رسیدن هست
توی سوره مائده فکر کنم ایه 48 باشه عملا میگه اگر میخواستم شمارو یک امت واحد خلق میکردم!
وچرا انسانها تلاش میکنن جنگ میکنن که همه رو اعتقاد خودشون دربیارن؟ و فکر میکنن اعتقاد خودشون درسترینه؟
راستش یه سری از مسائل رو هم نمیشه اینجا مطرح کرد
وترجیح میدم نگمشون ولی خوب میتونم بعضی از چراهامو اینجا مطرح کنم بخش کوچیکیش رو.
دیشب تا کلاس تموم شد ساعت 1ونیم بوده دیگه
و من خوابم میومد ساعت 2ونیم خوابم برد فکر کنم
و موقع خواب به این فکر میکردم که خدا گفته وقتی میخوابید روحتون از بدنتون جدا میشه
و بعضی از روحها به بدنشون برنمیگردن و میمیرن
میخواستم از خدا که حالا که میخوابم روحمو توی خواب ببره جاهای خوب جاهای خوب رو نشونش بده
پارت اول خوابم رو یادم نیست اروم گذشت
اما پارت بعدی که یه وقفه 20 دقیقه بینشون بود
خواب مرحوم دیدم
با فاطی و نامزدش رفته بودیم اونجا
فاطی باردار بود 7ماهه، میگفت تو باید بیای خرید با من
و من همراهشون بودم برا بچه خرید کنیم
بعدمیخواستیم بریم کارگاه مرحومم ببنیم توخوابم جدا شده بودیم حتی
نمیدونم تو خواب داشتم به خدا میگفتم قرار نبود که من اینجا باشم چرا کشوندیم اینجا باز؟
وجوابی نداشت
ساعت 6 باصدای جوشکاری همسایه بیدار شدم هنوزم ادامه داره جوشکاریشون
و نخوابیدم سردرد بدی شدم
میدونم این دیگه از بی خوابیه
همینطوری کج دار ومریض بااین وضع سر میکنم.