چند روز پیش گفتم به کشف و شهودی دارم می رسم از خودم که هم دردناکه
و هم اینکه دارم به بخشهایی از خودم دسترسی پیدا میکنم که شاید هرگز کسی بهش دسترسی نداشته
این بخش دردناک وجودیم بوده که یا ازش فرار کردم یا انکارش کردم یا به هرحال با چیز دیگه ای جاش رو پر کردم.
اینکه واکاوی کنی دوباره گذشته ات رو و ببینی مشکل از کجاست؟؟؟
آسون نیست
شاید من دنبال راه آسون و کم دردتری هستم
ولی هیچ میانبری وجود نداره
من برای خیلی از آدمهای زندگیم خیلی کارها کردم حتی خیلی مسافتهای طولانی رو طی کردم برای اینکه
اونها رو خوشحال کنم و حفظشون کنم
ایا عاجزم از اینکه برای خودم قدمی بردارم؟
هی به خودم میگم ان مع العسر یسرا
کم میاری خسته میشی باز فرار میکنی از خودت باز خودتو مشغول میکنی و....
اما تصمیم میگیری برای یکبارم شده باهاش روبه رو بشی
شاید از خودت متنفربشی شاید حتی از اطرافیانت متنفر بشی
نمیدونم ته تهش به کجا ختم میشه ولی هرچی هست
توی این رنج غوطه ورم
اون چیزی که توی کتابهای خودیاری و دوره های روانشناسی یادمون میدن
به نظرم اکثرا فقط راه فرار میگن خودتو قبول کن دیگران رو ببخش!
نمیدونم نبخشی انرژی منفیش تو زندگیت میمونه
خود خدا هم یه عده رو نمیبخشه چرا من بنده ببخشم؟
اون چیزی که حال منو بدتر کرده همین چیزهاست پوچ بودنشون خالی بودنشون
اینکه هیچ کتاب خودیاری و هیچ روانشناسی بهتر از خودت درکت نمیکنه بهتر از خودت از پست بر نمیاد
وقتی که حتی خودتم از پس خودت برنیای چه؟
من فکر میکنم تمام دورهای که ما میریم تموم اون چیزی که الان توی دنیا ما بولد شده حقیقت ماجرا نیست
یه میکاپ قشنگ یه ماسک...دنیایی که تشویقمون میکنه وراهکار میده که خودمون نباشیم!
گاهی واقعا آدمی وقتی دست نخورده است بهتره حالش وقتی همش میزنی و با یه محتوای دیگه قاطیش میکنی
یه چیز عجیب غریب بدرد نخور تری از آب درمیاد!
من بازم دارم تلاشمو میکنم بفهمم کی هستم؟
اگر نفهمیدم شاید گاهی ماموریت ما توی دنیا گرفتن جواب پرسشهامون نیست زندگی کردن این پرسش هاست!