دارم نسبت به رادین حس پیدا میکنم
رادین نوه داداش مرحوم هست.
احساس میکنم بزرگتر که میشه داره خیلی شبیه داداش میشه
و داداش کوچیکه جمله قشنگی گفت: گفت که ان شالله این بچه به هرکی میره به باباش نره!
به نظرم عاقبت بخیری مهمتر از هرچیزیه
لبخندهای کوچکش برای من بوی داداش میده
گفتم رادین به نظرم اولین بار حالش رو پرسیدم و عکس و فیلمش از مادرش درخواست کردم
الان دیگه میشینه
چهارچنگولی راه میره
دندون درآورده
از بازی کردنش تو اتاقش فیلم گرفته بود لبخندهاش منو برد به لبخندهای همیشگی داداش
دیشب کلی قورباغه قورت دادم
اولین کار تماس با مادر بود بعد از چند روز غیبت!
ولی مامان خودش دقیقا قبل شروع کلاس زبانم تماس گرفت و حرف زدیم رفته بود بندر خونه عمو اینا
ومراسم چهلم نوه اش
بعدش از کلاس برگشتم رفتم خرید کردم از فروشگاه روبه رو کلاسمون
و به اجی زنگ زدم میدونم کار قشنگی نیست در خیابون مکالمه کردن ولی وقت نداشتم
اجی هم کمی دلخور بود
ولی توضیح خاصی جز اینکه گرفتارم ندادم
رادین رو دیده بود و هی داشت با ذوق تعریف میکرد!
و من یهو دلم هوای رادین رو کرد ببینم توی 40 روزی که ندیدمش قیافه اش چه شکلی شده؟
و حرف زدیم تا خونه
از پله ها که اومدم بالا دیگه نفس نداشتم گفتم بمونه مکالممون برای بعد اجی
شام سیب زمینی و سوسیس خونگی گذاشتم توی سرخ کن
و خودم نشستم بستنی خوردن و خستگی در کردن
قرارشد یه وقتهای بعد از پایان این ترم زبان من و مریم بریم قدم بزنیم پارک
هفته اینده این ترم زبانمون تموم میشه و ترم دیگه میشه پیشرفته که هنوز تصمیم نگرفتم براش اقدام کنم
چون خیلی مطالعه ام عقب افتاده!
از میم اطلاعی ندارم استوریهاش رو هم چک نمیکنم!
ولی با توجه به اخرین مکالماتمون بلیط برگشتشون برای سحر امروز بوده و تاالان رسیدن ایران
و با بچها تو راه برگشتن به خونه هستن
چون دکتر با ماشین خودش رفته بود تاتهران و گذاشته بود خونه باباش
وبرگشتنی رو با ماشین دکتر برگردن همگی
احتمالا نیمه شب میرسن خونه.سفرشون بی خطر
بی حس بی حس هستم نسبت به میم
وبرای خودم این بی حسی چیز ناخوشایندیه !
بعد از خوردن نصف و نیمه وبی اشتهای شام
زنگ زدم دختر خاله این قورباغه سوم بود!
اولش گفت فکر کردم بلاکم کردی توی اینستا و مدام داشتم فکر میکردم چه حرف بدی بهت زدم؟
چرا باید موجا منو بدون توضیح بلاک کنه؟
ایا پیشنهاد بدی بود اونو محمد رضا باهم اشنا بشن؟ وارد رابطه بشن؟
گفتم خاله جان من اصلا از اون حرفتون ناراحت نشدم
و فراموش کردم قضیه چی بود
فقط کمی درگیر بودم اینستا هم دی اکتیو کردم!
خلاصه 20 مین حرف زدیم
وگفت اگر ایرادی نداره گاهی تماس باهم داشته باشیم
تماسها از سمت من باشه! گفتم نه ایرادی نداره
این دختر خاله ام عین پرنسسها میمونه
بااینکه 60 سالشه ولی زیبا و ظریف و زنانه مونده
اینم از این و برای من مکالمه تلفنی این روزها از هر کاری سختتره!
کار استاد تموم شده بود ظهر ازم تشکر کرده بود بابت رسوندن به موقع کارها
دیگه خبر نداشت من با چه مشقتی اینها رو تموم کردم و خودمو مجبور کردم توی این حال کار کنم وبه وظایفم عمل کنم
الان قورباغه چهارم رو باید قورت بدم اونم تموم کردن کار دوست استاد هست که دیگه قول 100 درصد دادم برای امروز
یکم سریال دیدم
و سعی کردم زود بخوابم ولی بی خوابی بابت مکالمه پایانی که با میم خواهم داشت نذاشت بخوابم!
تا ساعت 3 وخوردی بیدار بودم
به این فکرم چطور بهش بگم؟
که آسیب نبینه؟
اصلا دنبال قانع کردنش نیستم
اون خودش باید خودشو قانع کنه
من به میزانی فاصله نیاز داشتم و دارم و یااصلا تموم کردن ماجرا.
دیشب از شرکت که رد شدم هم حسی نداشتم دیگه.
خوب من برم که وقت انچنانی نمونده و باید کار دوست استاد رو به جایی برسونم.