داریم هممون سعی میکنیم صبور باشیم و آروم
شاید چون این یک سال و اندی عزیزترینهامون رو در خاک گذاشتیم
الان دیگه به پذیرش مرگ رسیدیم
مراسم عمو برگذار شد
همه چی در آرامش کامل
من دور از چشم جمعیت قبل از خاک سپاری رفتم سر قبر خالیش نشستم
من همیشه کنجکاوم به مساله مرگ
آجی اومد مچم رو گرفت که تو هرشب خواب مرده ها رو میبینی
نباید الان اینجا باشی
هرچی خواست دورم کنه حتی با دعوا هم نتونست
گفتم بذار بشینم چیزیم نمیشه
اون نشست قران و دعا خوند
منم سوره یس رو خوندم و همراهیش کردم
خودم معتقد نیستم ولی عمو آدم معتقدی بود حتی نمازش ظهر و عصر اون روزش رو تو بیمارستان خونده بود
فکر کردم ممکنه این هدیه خوشحالش کنه
بعد رفتن مردم ما نشستیم حرف زدیم سرخاک حتی خندیدیم وسط گریه
و رفتیم خونه همه آرومتر بودند
و خندیدیم و شیرینی و چایی خوردیم حتی شوخی میکردیم
پاقدم عمو سبک باشه ان شالله سبز بشیم.
نمیخوام از ختم و سوگ بگم
میخوام از روز 12ام بگم که با میم و دوستاش رفتیم بیرون
میخوام با یه خاطره خوش امروز رو شروع کنم
بعد برم صبحانه اماده کنم و شروع کنم زندگی سال جدید رو
اون روز که گفتم شب بدی داشتیم
عاملشم هم من بودم
صبح انتظار اینو داشتم دیگه میم بهم زنگ نزنه و کات کنه حتی بدون خداحافظی
خودمم که عمرا دیگه زنگ نمی زدم بهش با گندی که زده بود رو نداشتم
خودش ساعت 12 و خوردی تماس گرفت و گفت چقدر دیشب از دستم ناراحت بوده و...
ساعت 3 با دکتر رفتن بیرون
و منم نشستم فیلم دیدم و خونه رو جمع و جور کردم
تماس گرفتم با زن داداش گفت ساعت 9 ونیم اینا میریم که جاده خلوت باشه بچها هم ظهر خوابیدن سرحالن که امشب رو بیدار بمونن
خیالم راحت شد که نیاز نیست عجله کنم
میم هم هر چند دقیقه تماس میگیرفت و پیام میداد ببینه چطور حالم
غروب زنگ زد گفت میای با بچها بریم یه دوری بزنیم؟
گفتم اره یه ربع وقت میخوام اماده شم
اون شومیز بنفش رو پوشیدم با شال یاسی رفتم دم در خونشون
خودش و دکتر با ماشین دکتر بودن بقیه هم با ماشینهای خودشون
من دیگه صندلی عقب نشستم
و منو به دکتر معرفی کرد ما چندین بار صحبت کردیم ولی همدیگه رو ندیدیم میم تماما حواسش به من بود دستش اورده بود عقب و دستای منو گرفته بود
هرچند دقیقه هم برمیگشت نگام میکرد
لبخندی میزد
من راستش امادگی اینو نداشتم با دوستاش اشنا شم یا رابطمون یکم رسمی شه
ولی اون شب به این چیزا فکر نکردم فقط میخواستم بزنم بیرون و چند ساعتی خوش باشم
هم اینکه میم رو تنها نذارم با گندی که شب قبلش زده بودم
بعد میم این جنبه از شخصیت من که خیلی درون گرا و ارومم تو یه جمع تازه وارد که باشم
رو ندیده بود
هی میگفت چرا ساکتی
به دکتر میگفت اینطوری نبین آرومه موجا خانم خیلی شلوغ و شوخه
دکتر هم ادم خوش مشرب و راحتی
و کلا هی شوخی میکرد وتعریف میکرد عصری چیکار کرده موسیقی گذاشته با یه عده رقصیده
و... میم هم نرفته وسط بسکه محافظ کاره:)
بعدم شروع کرد سربه سر میم گذاشتن که موجا خانم پیج دوم ایسنتاگرام میم رو داری:))))
میم بیچاره
دیگه رفتیم کلی دور زدیم قهوه خوردیم سه تایی باقی بچها رفتن یه جا پیدا کنن مرکز تفریحی بشینیم
دقیقا رفتیم کافه سرکوچه داداش اینا که اداره میم ایناست قهوه خوردیم من معذب بودم
تو ماشین نشستم بعد دکتر میگه بابا محافظ کار تر از میمی که :)میم پیش من موند تو ماشین
یکم حرف زدیم و قهوه خوردیم وبعدش دمنوش بعدش رفتیم به سختی بچها رو پیدا کردیم خیلی شلوغ بود دوتامرکز تفریحی خارج شهر
دیگه میم چایی درست کرده بود و خوراکی هم گذاشته بود واسه سه تامون
دوستای میم زوج اومده بودن همه متاهل بودن غیر از دکتر که قهر بود و کل عالم و ادم هم میدونست:)
من دوست ندارم وقتی من و میم قهریم کسی از دوستامون بدونه خوب این مساله شخصی
ولی دکتر بعد 20 سال که با خانمشه حدود فکر کنم 10 سالش هست که رسما زن و شوهرن یه دختر دارن
گویا هنوز یکم بچه بازی دارن
البته من از میم دلیل قهرشون رو نپرسیدم
میم سردش بود میومد دوتا دست منو میگرفت که گرم شه واقعا هم سرد بود همه کاپشن اینا پوشیده بودن من حس سرما نداشتم
با شومیزم راحت بودم
دیگه حرف زدیم و بیشتر البته جمع گیر داده بودن به میم و سربه سرش میذاشتن
راستش رو بخواید اونقدری که شغل میم حساسه و میم مجبور محافظ کار باشه
فکر نمیکردم اصلا دوست داشته باشه تو جمع دوستانه باهم باشیم یا کسی از رابطمون چیزی بدونه
ولی خیلی راحت بود و جلو دوستاش هم بهم ابراز محبت هم داشت و کل توجهش سمت بود که راحت باشم
وهم دوست داشت من تو جمع احساس غریبی نکنم
تا ساعت 9 نشستیم که زن داداش زنگ زد 20 مین دیگه میایم دنبالت
اگر فرصت بود میخواستیم شام هم بریم رستوران ولی دیگه وقت نبود
میم ودکتر منو برگردوند و خونه موندن تا داداشی اومد دنبال من که بتونه منوبدرقه کنه که دیگه همدیگه چندروز نمی دیدیم
میم موند توتراس خونه خودش من که دیگه رفتم سوار شدم اون و دکترم دیگه رفتن پیش دوستاشون
اون شب تو مسیر خیلی خوب بود چقدر من و داداش مسخره بازی درآوردیم هرجای شلوغی میرسیدیم که ترافیک بود
شیشه ها رو می کشیدیم پایین میگفتیم ممد
یا میگفتیم علی
بالاخره تو این جمعیت ممد و علی هم بود جوابمون میدادن:))))))
هرکی مارو میدید فکر میکرد چیزی خوردیم یا چیزی زدیم!
اخر شب که رسیدیم خونه مامان رفتیم خونه قدیمی بساط منقل به پا کرد داداشی و سیب زمینی زغالی
بچها کلی بزن برقص راه انداختن تا دو اونجا بودیم بعد اجی و مامان خوابشون میومد میخواستن سحری بیدار شن
ما هم بالن ارزو داشتیم میخواستیم بریم خارج شهر
دیگه رفتیم خارج شهر تو یه جاده متروکه اتیش به پا کردیم و بالن ها رو هوا کردیم پارمیس کلی ارزو داشت که از رو لیست میخوند
یکی از ارزوهاشم این بود منو با خودش ببره کره:))
ساعت 4 برگشتیم خونه دیگه از سرما داشتیم فریز میشیدیم
داداش گفت املت بزنیم
دیگه من و زن داداش بساط املت گذاشتیم و اونقدری مسخره بازی درآوردیم که هممون پخش زمین شده بودیم و دل درد
یعنی فکر نکنم هیچ وقت تو زندگیمون ما چندنفر ایقدی باهم خندیده باشیم که هممون بیفتیم رو زمین
تا 5 وخوردی خندیدیم و املت خوردیم وخوابیدیم تا 12
12 بیدارشدیم صبحانه مفصل خوردیم اجی هم صبح زود برامون خورشت قیمه پخته بود
دیگه با مامان وبچها رفتیم باغ مامان
و بعدش سبزه هارو انداختیم تورودخونه
سبزه گره زدیم تا 3 بیرون بودیم
بعدشم اومدیم خونه ناهار همه خسته بودیم خوابیدیم که بیدار شدیم و عمو فوت شده بود
داداشی میگفت قشنگ معلوم بود حال اون شبمون قرار یه اتفاقی بیفته
بازخوبه اون لحظات خوب رو داشتیم که توان و تاب اوری سوگ عمو رو داشته باشیم.