این مدت که اوضاع مردمم خوب نیست
من ساعت نمیبستم از اینکه هی دم به دقیقه ساعت نگاه کنم وروزها ونگذره متنفرم
دیدم ساعت خودش خراب شده از بی توجهی من افتاده و عقربه هاش در اومده
گفتم ببرم درستش کنم
ادکلنمم تموم شده بود گفتم برم عطر محبوبم رو بخرم
فلاکس که شکسته رو ببرم تعمیر
و برم وسایل بهداشتی مورد نیاز خونه رو بخرم
همون موقع که از خونه زدم بیرون دوستم مجبتی زنگ زد
جمعه قرار خاستگاری داره
و پریروز بهم زنگ زده بود گفته بود پدر دختر خانوم بعد چندسال بالاخره رضایت داده که بره خاستگاری
البته رسمی هم نه گفته اول خودت بیا
ببنیمت حرف بزنیم بعد
اینم بنده خداامروز این همه راه رفته بود شهر اونا
و زنگ زده بود که الان با دختر خانوم بیرون هستیم و تازه رسوندمش
من کلی استرس دارم برا فردا بگو چه خاکی تو سر بریزم
هیچی دیگه منم سعی کردم بهش بگم درد نداره :))))))
نهایت بهت میگن نه
اون بخشی کنترلش دست توهه رو بچسب باقی چیزا رو بسپار به زمان
تا رسیدم بازار همچنان مجتبی حرف میزد
دیگه رسیدم به جای شلوغ گفتم من دیگه برم تو هم بجا حرف زدن با من
برو گل گاوزبون بخر برا فردات:)))))))
والا
تو این شرایط کدامین اسکل فکر زن گرفتنه که تو داری میری زن بگیری پسرم:)))))
بعد دو ماه پا گذاشتم تو بازار جایی که محل تجمعات بود
ساعتو دادم تعمیر فلاکسم همینطور
و رفتم اون مغازه وسایل ارایش بهداشتی اشنا
یه سری وسیله خریدم دو تا رژ هم خریدم برای تغییر حال
ادلکنمم خریدم
و رفتم یکم تنقلات رژیمی هم خریدم گفتم یکم به خودم توجه کنم
بعد اومدم پایینتر از اون مغازه که همیشه ظرف و ظروف دم دستی میخرم و دونه ای هم بخوای میفروشه
یه جام خریدم:)))))بعد میگه یه دونه برداشتین؟ میگم اره همین کافی
بعد رفتم کارگاه و کره بادام زمینی بخرم که بسته بود وسط راه اقاهه خودش منو دید و سلام علیک کرد و گفت رفته بودین کارگاه حتما؟
گفتم اره گفت برگردین من براتون کره بگیرم دیگه برگشتم همراش و کره برام گرفت وبهم داد
و رفتم سبزی فروشی بعد سه ماه فکر کنم
بنده خدا فقط منو نبوسید وبغلم نکرد این سبزی فروشه خیلیم منو دوس داره:؛)))))امیر میگه خدایی بقال چقال راننده
پزشک معلم همکار چرا ایقدی زن محبوبی تو بسه یکم سرسنگین باش:))
گفت نبودین سه ماهه نگرانتون شدم اصلا گفتم رفتین ازاین شهر
گفتم نه هنوزم هستم اینورا نمیام بخاطر شرایط...
سبزی اش خریدم و سبزی خوردن شاید فردا اش درست کنم نازی امروز دعوتم کرد براشام
گفتم نمیام فرداشب میام
دیگه برگشتم فلاکس رو گرفتم و همینطوری با دستای پر خرید برگشتم تو اینه یه مغازه خودمو دیدم انگار مدتهاست حتی به خودم نگاه نکردم
چقدر لاغر شدم
موهای فر و روشن بهم میاد خیلی
ولی غمگین بودم
امیدوارم امشب دمی هوشیار نباشم و حالم بهتر بشه
یکمی مزه جات خریدم
بعد ساقیم نگرانم بود هی زنگ میزد چطوری گفتم بابا بازام:)))خبری نیست خوبم
گفت لامصب توفکرتم که تنهایی گفتم شاید حالت بد شده
گفتم باو ما ظرفتیمون بالاست تنها نیستم یکی از دوستام تصویری همرایم می کنه
دیدم مغازه شیرینی فروشی همیشگی باقلوا درست کرده خریدم برا داداش که بعضی روزا میاد پیشم
عصری هم بنده خدا اومد ماشین رو ببره رفت برام اب معدنی خرید کرد برگشت وبشکه ها رو هم برد پرکرد که اب معدنی تموم کرده بودم
تاکسی گرفتم برگشتم خونه میگم اقا شماره کارت بدید واریز کنم میگه من حساب و کارت ندارم
یه پیرمرد عنقی بود میگم مگه میشه کسی تو ایران شماره کارت و حساب نداشته باشه؟ اونم راننده تاکسی؟
هیچی خلاصه دیدم حالش خوش نیست هیچی نگفتم
بعد یکم که رفتیم گفت به خودم قول دادم به کسی شماره کارت ندم هرکی رو مجبور کنم تسویه کنه باهام نگه میدارم نزدیک خونه ات یه سوپری
چیزی نقد کن
ولی شماره کارت نمیدم یعنی نیاوردم با خودم بخاطر اینکه تو این دوهفته خیلی سرم کلاه رفته بیش از ده نفر شماره کارت گرفتن واریز نکردن
و من زندگیم سخت میگذره چرا باید اینطوری باشه و....
گفتم مشکلی نیست خوب شما اعتمادت ضربه خورده هی هم وسط تعریف کردن این موضوع از من عذر خواهی میکرد
گفت اصلا شما پول نده
نزدیکا خونه گفتم سوپری نگه دار
رفتم پول نقد گرفتم وبرگشتم و بهش پول دادم نمیگرفت همش میگفت دخترم ببخشید
گفتم نه خوب حقته
امیدوارم روزهای خوب بیاد و اعتماد شماهم برگرده
منو رسوند دم در خونه
داشتم فکر میکردم چطور دلمون میاد سرهم کلاه بذاریم اخه کرایه نداریم بگیم نداریم ولی خوب اینطوری نکنیم با بقیه
از اعتمادشون استفاده نکنیم میگفت همشونم جوون هستن که بامن اینطوری میکنن.
خریدها زیاد بودن اوردم بالا و مرتب کردم خونه رو یکم میزرو چیدم برای اخر شبم
وسایل شامو اماده کردم قارچ سوخاری و سیب زمینی تنوری
کالباسم که تو مزه هست دیگه
خوب من یکم کارا رو انجام بدم خونه رو مرتب کنم
و یه دوش بگیرم .
برم برای مراسمات امشب:)))))