از ساعت ۳ رفتم سرخاک
تا ساعت ۶ موندم و حسابی با داداش خلوت کردم
ایقدی زار زدم به جرات میتونم بگم توی این ۹ ماه اولین باری بود
تونستم عقده هام خالی کنم و حسابی عزاداری کنم
هرچند بعضی از اقوام میومدن و میخواستن بلندم کنن از سرخاک
ولی کلا نه جواب کسی رو دادم و نه اصلا دقت کردم کی دورمه
فقط گفتم لطفا کسی کاری به کارم نداشته باشه همین
ایقدی حرف زدم باهاش و زار زدم که خالی شدم
هنوزم دلم میخواست بمونم ولی شب شده بود
و سامی اومد دنبالم دیگه مامانم نگران شده بود هی زنگ میزد
وقتی رسیدم خونه دیگه چشام باز نمیشد
حالم خیلی بد بود از ضعف و سردرد
یکم قهوه خوردم بهتر شدم
بغل مامان یکم خوابیدم
و موهام نوازش کرد
و موهام بافت
اجی برام کلیپس خریده بود و توربان و چندتا گل سر ویه تاپ و یه ژیله خوشگل
حسابی کودک درونم با اغوش مامان و کادوهای اجی سرحال شد
الانم نشستم پیش مامان داریم حرف میزنیم
رفته اتاقمو مرتب کرده
ملافه هام رو عوض کرده
بهش میگم شاید امشب دلم بخواد بغلت بخوابم چرا اتاق مرتب کردی:))))
ماساژم داد و درد کتفم واقعا کم شد
مامان خیلی خوب بلده ماساژ بده
الان بهترم که اومدم خونه حسابی روحم ارامش گرفته
امیر هم چندین بار پیام داد
و من چیز خاصی بهش نگفتم .