خوابیدم یک ساعت و با صدا تلفن بیدا شدم
امیر بود فکر نمیکرد من ظهر بخوابم
دیگه خواب از سرم پرید یکساعت حرف زدیم
و گفتم حس میکنم دوستندارم برم پارتی
اصن توجیح نیستم دل و دماغشو ندارم
بچها قرار بود یکمم زهرماری بیارن
دیگه من منصرف شدم
پیام دادم انیس من نمیتونم بیام
مهمان میخواد بیاد واسم دروغ گفتم
امیر هم میگفت پاشوبرو ولی من دوستنداشتم
دیگه زن زدم مامی
سراغ نی نی رو گرفتم وای فداش بچسبم من چقدر دوسش دارم چقدر قشنگ میخوابه
یکم با محمدرضا چت کردیم و عکسا جدید نی نی رو فرستاد واسم
بعد دیگه پاشدم زدم بیرون
تیپ زدم عاشق رنگ موهامم یه دودی پلاتینه خوشگل شده
بعد انیس زنگ زد گفت ماهم دیگه نمیریم کنسل شد که تو نمیای:((
عذاب وجدان گرفتم
بعدش دیگه رفتم خرید و کره بادام و ادویه جات خریدم
اجی هم زنگ زد گفت واسه منم بخر همیشه از همین کارگاه براش کره بادام و شیره میخرم
دیگه خرید کردم و زنگ زدم آژانس اومد دنبالم
برگشتم خونه دلم یه نوشیدنی خواست
که حالم عوض کنه
رفتم ابجو بدون الکل خریدم
واقعا خوب بود
حالمو بهتر کرد
شام میل نداشتم
به زور دوتا رایس کیک و کره بادام خوردم
کارای شرکت رو کامل کنم و فیلم ببینم و بخوابم من.