معرف!

امروز روز اسونی نبود اصلا

سخت گذشت حس زندان رو داشتم 

هرچند با امیر در ارتباط بودیم حرف میزدیم 

و هوامو داشت که بی حوصلم و کلافم 

ولی من دلم بیرون رفتن میخواست 

اخرشم غروبی زدم بیرون 

کارای شرکتم امروز با رییس حرف زدیم یه سری گزارشها رو اماده کردم اوکی بودن

رفتم بیرون ولی مرکز شهر نرفتم همین تو کوچه خودمون 

رفتم خرید وبرگشتم 

اقای ی میگفت نرو بیرون تو 

ولی خودشون اونجا هستن!

هیچی دیگه امیرهم نگران بود میگفت نرو

ولی دیگه رفتم من 

با اجی هم حرف زدم

داداشی هم رسید ولی هنوز ندیدمشون

یکم فیلم دیدم 

و کارا رو ردیف کردم

و بعد یکم با دوستم عسل حرف زدم

یهو یادم اومد اوه اون دوستم علی که چندبار بهم پیشنهاد داده

دیگه چندروز پیشا گفت حداقل یکی رو خودت معرفی کن بهم 

یکی که قبولش داری

وسط چت یهو به عسل گفتم میخوای به فلانی معرفیت کنم

خیلی شباهتها دارین شما دوتا 

دیگه عسل هم رو حرف من حرف نزد

علی هم که پی پی میخوره رو حرف من حرف بزنه 

عکس همو دیدن ارتباط اولیه ایجاد شد شمارشون بهم دادم 

گفتم برید حالشو ببرید

 حالا دوتاشونم بهم میگن اقا هوامون داشته باش

فقط به علی گفتم اذیت کنی دوستمو دهنت سرویس میکنم همین 

حس خوبی دارم امروزم رو ساخت این رابطه که بانیش بودم حتی اگر یه لذت مقطعی باشه برای دوتاشون:)))))

ایقدی بازخوردها از موهام خوب بوده 

که کیف کردم 

امیر میگه برو اون نصف دیگشم بلوند کن:))))))) بچه پرو بذار از راه برسی بعد نظر بده 

خودم باامبره موافق ترم همین مدلی که هست رو دوست دارم

چندروز دیگه هم مامان اینا دیدن یه رنگ دیگه میذارم تنوع شه

موجا ... ۳ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان