دیشب زن داداش اومده بود دنبالم بریم قدم بزنیم
من خواب بودم یعنی چراغها وگوشیم خاموش بوده
در همین حدشلوغ بودم که یادم رفت من با نازی اینا قرار دارم!
و هیچ خبری از من نشد
بعد نصف شب پیام داده بودن تو از ما دوری میکنی چرا مگه چته؟
گفتم بابا گنده اش نکنید خاموش بودم
خسته بودم
ولی بدخوابم
بعدم به زن داداش پیام دادم عذرخواهی کردم
حال اشپزی نداشتم دیروز
لپتاپم عصبیم کرده بود
کار استاد 60 درصد انجام دادم فرستادم گفت اوکیه باقی بعداانجام بده
تپل رو رییس باهاش صحبت کرده برگرده
رییس ما ادم بدهنی یعنی با بقیه
ادم محترمی نیست اداشو درمیاره اما نیست!
جنتلمنم نیست ولی دلش میخواد باشه!
به همین سادگی
و تپل یکم حساس رو این چیزا
و....
صبح بیدار شدم برام ویس رییس رو فوروارد کرده بود
واقعا نوع کلامش برا برگشت اصن خوب نبود!
یعنی دلش خواسته دلجویی کنه ولی از سطح بالا!
خلاصه من به تپل گفتم هرگلی زدی به سرخودت زدی منم موافقم رییس دوست داره محترم باشه ولی نیست!!
خودت فکرات بکن میخوای بمونی یا نه!!
منم میخوام امروز استراحت کنم
دیشب که نخوابیدم اصلا
با دخترا قرار شد بریم استخر چقددلمون بهم نزدیک من یک ماهه تو فکرشم باهم بریم استخر
من ترس از اب دارم
دلم میخواست با لیلا و نازی برم که امنترین ها هستن برام قطعا این تجربه کنار اونا برام اسونتره
لیلا شوهرش پزشکه و کارت استخر دارن نازی هم کارمند علوم پزشکی اونم کارت استخر داره
یعنی برا کل خانوادشون دیگه اقای دکتر و شوهر نازی نمیرن استخر
کارتشون میدن به من:)))))))
وگرنه من باید یک و پونصد پیاده میشدم اینجا
این پیشنهاد من نبود من اصلا ازش خبرش نداشتم بچها خودشون قرار گذاشتن و صحبت کردن و کارت شوهرهاشون گرفته بودن
منم بدون تعارف پذیرفتم چون یک ماه تو ذهنمه باهم بریم اگر من ازاد کارت میگرفتم اینا معذب میشدن و کنسل میکردن میگفتن نه هزینه اش برا تو بالاست
دیگه خلاصه من باید برم مایو بخرم و اینا
بشه هفته ای دوبار بریم خیلی خوب میشه من نیاز دارم ریلکس کنم این استخر هم همه چیزش عالی
جگوزی وسونا همه چی داره
بیدار که شدم اولین کاری کردم خونه رو یکم مرتب کردم سراغ از صاحبخونه گرفتم دوهفته است ازش خبری نیست
گفتم شاید مریض باشه یه خبری بگیرم از بس مامانم میگه خبرشو بگیر گناه داره
اونم خیلی ذوق کرد من خبرشو گرفتم یه نیم ساعتی من کارمو میکردم حرف هم زدیم از بالا
خونه رو حسابی تمیز کردم و تی کشیدم
ذهنم یکم اروم شد
برادر لیلا دوست صمیمی داداشی و من تهران بودم میومد برا مغازه خانمش خرید کنه برا من سوغاتی میاورد از طرف خانواده
بعدش باهم در ارتباط بودیم دقیقا عین داداشی
دیشب مهمون نازی اینا بودن دیگه سراغ منو گرفته بود گفته بود از من خبری نداره یکی دوساله و انگار بلاکش کردم
گفتم نه والا شمارش نداشتم گوشیم عوض کردم
دیگه شمارش گرفتم یه سلام علیکی کردم باهاش
گفت سراغتو چند باری از داداش گرفتم و توفکرت بودم بخاطر این مصیبت
بنده خدا با خانمش هم چندباری اومده بودن مراسم من اصلا یادم نیست گفت خیلی اومدیم برا تسلیت تو اصلا انگار هیچ کس رو نمیشناختی
طبیعی
دیگه یکم حرف زدیم
مرتب به لیلا میگم هواتو داشته باشه کل خانواده تورو دوست دارن گفتم مرسی لطف داریداینا
گفت میخوایم یه روز بیایم خونه ات خانمم خیلی دوست داره باهات دوست بشه بسکه نازی ولیلا ازت تعریف میکنن
گفتم منم اتفاقا دوست دارم بیاید چون خانمت بچها ازش تعریف میکنن جاری بزرگه نازی میشه و عروس بزرگه لیلا اینا
قبلا چندباری هم باهم سفر چندروزه رفتیم با داداش خیلی خانم خوبیه ولی بعدش من دیگه رفتم تهران
خانمش ندیدم اصلا
اوناهم رفتن شهر دیگه برا زندگی
دیگه اینطوریاست ان شالله این هفته بریم استخر
تپل هم برگرده سرکار من دوستدارم ازش یه چیزایی یادبگیرم