بقول داداشم مشغولیت برات خوبه!
راستم میگه!
داداش اینا رفتن بندر هرچی اصرار کرد نرفتم چون کارها شرکت مونده و همکارها گیر من هستن
گفتم باید کارها رو تحویل بدم گفت خوبه که مشغولی، مشغولیت برا خیلی خوبه
راست میگه!
این روزها مدام پای سیستمم و سرم خیلی شلوغه
تا بدنم عادت کنه به این سبک دوباره و خوابم تنظیم بشه طول میکشه
والبته استرس کار هم دوباره برگشته سمتم
جوری که خواب محل کار استرس زام تریون رو میبینم و....
بعد به این آگاهی رسیدم که تو خوابم به خودم میگم این خوابه و این خواب رو دیدن به علت برگشتن استرس کار!
هنوز روزهای اول و نمیتونم نظری بدم درباره همکارام اونقدری ازشون شناخت ریز هم ندارم که بگم خوبن یا بد!
قرار رابطه کاری و حرفه ای باشه
این تغییرات رو تو خودم دوست دارم
امروز یکی از مدیران شرکت بهم زنگ زد
گفت من عجله داشتم باهات اشنا بشم
چون اینطوری من میتونم زودتر شمارو جلو ببرم و بهت نیاز دارم
هیچی یکم حرف زدیم برگشت گفت میتونم بپرسم چندسالته؟
من همینطوری موندم اقا چی بگم بهش؟
یه مکثی کردم گفت جسارت نباشه اونقدری من تحت تاثیرت قرار گرفتم و تجربه داشتی
باید میپرسیدم ازت اخه دختر خوب تو چند سالته که ایقد درکت بالاست
خواستم بگم برو مخ یکی دیگه رو بزن
ولی دیدم واقعا مکالمه مون حرفه ای بوده تمام وقت و ایشون کنجکاو شده تجربه من از کار چقد زیاده که اینطوری حرف میزنم!
خلاصه مچ شدیم و قرار شد که باهم بیشتر جلسه بذاریم
میگه اگر حال داشتی امروز وفردا کار کن اگر نداشتی تعطیلی استفاده کن لذت ببر!
دیگه خلاصه اینطوری شد که دسترسی های منو باهم صحبت کردیم و مچ شدیم
حواسم بود داشت از مکالمات وصحبتهای منو همکاردیگه ام میپرسید چی بگم
و چطوری دو پهلو صحبت کنم که برداشت بد یا صرر گونه ای نداشته باشه!
و به نظرم خودشم فهمید سر این قضیه تجربه ای دارم که اینطوری حرف میزنم.
من یه دختر از یه خانواده بسیارسخت گیر وسنتی که آفتاب و مهتاب ندیده بود و فرصت هیچ تجربه ای رو
تا 27 سالگی نداشت. آدمی که اضطراب اجتماعی داشت دست و پاش رو گم میکرد هنوزم گاهی این موضوع میاد سراغم البته با کرونا و خونه نشینی!
چقد هزینه دادم تا چیزهایی رو تجربه کنم که خانواده منو ازش محروم کرده بود
چقد هزینه دادم برای تجربه های پنهانی و یواشکی
چقد انتخابهای غلطی داشتم چون نمیدونستم درست چیه!
تا اشتباه نکنیم که تجربه نمیکنیم
منی که الان با خانوادم در صلح هستم یه روزهایی ازشون متنفر بودم یه روزهایی مقصر همه چی میدونستمشون
و البته چقد که ازشون آسیب دیدم بخاطر اینکه منو توی یه زندان حبس کرده بودن که مبادا اشتباه کنم! مبادا با آبروشون بازی کنم و البته از روی اینکه
دوستم داشتن میخواستن ادم خوبی باشم!
من ازشون جداشدم تجربه کردم زندگی کردم مستقل شدم هنوزم دارم درد میکشم بخاطر گذشته
اما روی پاهای لنگان و زخمی و ضعیف و شونه های نحیف خودم ایستادم و هنوزم هستم
هنوزم آدم خوبیم و ورژن بهتری از خودم شدم
مثلا تجربه کار! اولین شرکتی که رفتم چقد خام بودم
اولین تجربه ها برام گرون تموم شد چون کسی نبود کنارم باشه و بهم تجربه هاشو بگه
و هم اینکه خودم نمیتونستم به کسی اعتماد کنم
هنوزم اضطرابی که ازش حرف میزنم باهامه هنوزم نمیتونم خیلی به کسی اعتماد کنم
هنوزم خیلی مشکلات باهامه یا برمیگرده گاهی
ولی از خودم راضیم
از خونه ای که توشم ممنونم
بخاطرهمه ی بدی هایی که بهم شد متاسفم و از خودم معذرت میخوام و خودمو دوست دارم.
میدونم بازم تجربه میکنم بازم ادمهایی پیدا میشن که ذاتشون زخم زدنه
بازم آدم های خوب سرراهم قرار میگیرن که به رشدم کمک کنن
حالا که فکر میکنم میبینم ادمهایی خوبی که اومدن تو زندگیم خیلی بیشتر بودن
ادمهای بدی که خواستن بدی کنن بدیشون خیر بوده!
نه رانت داشتم نه دارم نه پول دار بودم نه پولدار هستم
نه وصل بودم به کسی نه دنبال دوست پسرپولدار و شوگر ددی بودم
نه هیچی هیچی خودم بودم و خودم
اگرم کسی تو زندگیم بوده مساوی بوده یا بیشتر حتی ترازوی سمت من سنگین تر بوده همیشه
ولی من بازم دست از خوب بودن برنمیدارم
همه ی اینا رو گفتم که خودم بدونم چه مسیری رو اومدم
و چه مسیری جلو پامه
من مجبورم برای ارزوهای کوچیک که برا یکی دیگه خیلی معمولی وروزمره است بجنگم
میخوام سعی کنم صد روز خوشحالی های کوچیک جمع کنم
ازش عکس بگیرم و شایدم یه پیج زدم و اونجا نوشتم از اون تجربه ام برای خودم و اگر دیدم حسش هست لینکشم میذارم اینجا
من حوصله پیج داری و سروکله زدن با فالوور و... رو ندارم
شایدپیج اینستای وب قبلیم سالهاست خاک میخوره و هیچ پست جدیدم نذاشتم
دیشبم اینستای شخصیم رو دی اکتیو کردم حسش رو نداشتم دیگه داشت سمی میشد کلی ادم رو انفالو و ریمو کردم
ولی دلم خنک نشد! دی اکتیو کردم تجربه ام میگه در عزلت به من بیشتر خوش میگذره!