این چند روز به بستن وبلاگم خیلی فکر میکنم
که بهتره ببندمش و برم
مدام دارم سبک و سنگین میکنم تمیدونم باید اینجا بمونم یا برم؟ منظورم این شهر
کارم رو برم حضوری تهران یا بمونم شهرستان؟
من آدم کارمند شدن نیستم و خوشم نمیاد از کارمندی
نمیدونم
به اصفهان رفتن هم فکر میکنم نمیدونم!
کل روز رو توی رختخواب بودم بجز تایمی که اشپزی کردم و با آجی و زن عمو حرف زدم
گفتم برم بیرون
حوصله نداشتم و یکمم خرید داشتم از سوپری
رفتم تا سرکوچه شیر وماست محلی خریدم و برگشتم از فروشگاه نزدیک خونه یه سری کالباس و سوسیس و ناگت و اینا خریدم
باباهه نبود و پسره تو فروشگاه بود سرشم شلوغ بود. بعد پسره ایستاده بود همینطور هاج و واج گفت این شمایی اینارو میخری؟ گفتم اره
گفت میشه بپرسم چرا دوماهه مشکی پوشیدی؟ و اصلا حالتون خوب نیست؟
خواستم بگم مگه فضولی؟ گفتم برادرم فوت شده
خیلی ناراحت شد گفت اصلا ادم قبلی نیستی خیلی قبلا سرحال بودین و پرانرژی
هیچی نگفتم دیگه
گفتم شاگردقبلیتون نیست که برام خریدهام رو میاورد؟ یا هر اخر شبی چیزی نیاز بود میاوردن؟
گفت نه دیگه رفته ولی هرچی نیاز داشتی به بابا زنگ بزن من برات میارم
گفتم مرسی
تو دلم گفتم همینم مونده نصف شب بیای دم در خونه من
داداش زنگ زد مهمون اومده بود براشون
حالم پرسید گفتم نیاز داشتی بگو بیام کمک
اومدم خونه خریدها رو جا به جا کردم و شیر پختم و ناگت ها رو سرخ کردم
داشتم به این فکر میکردم چقد من تغذیه ام وحشتناک شده همش شیرینی وبسکویت میخورم
و غذامم شده سویس و کالباس! و نون باگت سفید!
باید یه تغییری بدم اینا افسرده ترم میکنه
امروز عروس داداش بزرگه یه تیکه از فیلم عقدشون گذاشته بود که داداش داشت باهاشون روبوسی میکرد وکادو میداد
نوشته بود عموی مهربون چقد دلتنگتم
بااینکه یکسال کمتر داداش من ومیشناخته ولی باهاش خیلی صمیمی بود اونوقت فاطیما و زن داداشش چقد راحت داداش رو پدرشون رو از یاد بردن!
برام جالب بود که عروس داداش بزرگه آرایش نکرده بود اومده بود خونمون
و برا داداش عزا گرفته هنوز اون وقت فاطیما اینا رفتن ارایشگاه وباارایش عکس و استوری میذارن
دیشب از ریموش کردم و انفالو تو اینستام
چون پیج کاریم رو هم فالو بود دلم نمیخواست ببینمش هرچی فکر کردم دیدم نمیخوام هیچ رقمه تو زندگیم باشن
زن عمو هم که صبح صحبت میکرد باهام گفتم زن عمو حرفشون نزن نمیخوام دیگه اسمی ازشون تو زندگیم باشه
جلسه امشبمون لغو شد بچها همه مشغول عید دیدنی بودن یا مسافرت.
منم کم کم باید شروع کنم کارهای عقب افتادم رو انجام بدم!