دایی جانم.

دیروز دایی پیام هایی می داد که دلم گرفته تر می شد.

دایی بعد داداش زیاد نمیمونه میدونم

دایی خیلی داداش دوست داشت فقط 5 سال از داداش بزرگتر بود

دایی و داداش انگار برادر بودن و بچهاشون هم یه جوری میگفتن عمو و در جریان زندگی هم بودن که برادرها نبودن!

دختر دایی ها داغتر از منن گاهی!

و نادی چقد ناراحته چقد افسرده شده داداشم عمو نبود واسش رفیقش بود

نازی هم که بدتر 

دایی رگباری پیام میفرستاد

گفتم دایی بیا حرف بزنیم پیام نه

زنگ زدم بهش ناراحت بود غمگین بود افسرده بود 

و عذاب وجدان داشت میگفت چرا من خودم نرفتم باهاش؟

چرا تو این همه دیر رفته باهاش دکتر؟

چرا و چرا و چرا!

دایی داداشم رفته بس کن دیگه 

مقصر نه تویی نه من نه هیچ کس 

میگه نه مقصریم نباید همه چی به این زن می سپردیم!

فهمیدم چرا ناراحته

زن داداش بهش بی احترامی کرده بود

دیروز قرار بود بیان سنگ قبر رو نصب کنن 

سفارش و ساختش خیلی طول کشید زن داداش میخواست خاص باشه همه چی 

چه فرقی میکنه وقتی داداشم نیست؟ سنگ قبرش چه شکلی باشه؟

دایی این همه  مدت خونه داداش نشسته یک ماه و خوردی 

نرفته سرزندگی خودش 

میگفت اگر داداشت بود اونم همین کارو میکرد اون بچهام تنها نمیذاشت 

بعد میگه الان میفهمم این همه سال کور بودم 

شما چطور طاقت میارید کنار این زن؟

دیگه اخرین نفری که از بی احترامی های زن داداش بی نصیب مونده بود دایی بود!

که اونم مستفیض شد 

گفتم دایی نکه داداشام نخوان زن داداشم نمیذاشت بریم دکتر

ما هرگز درجریان درمان و دکترهاش قرار نمیگرفتیم خودشم نمیدونست!

یعنی زن داداش میگفت حالش خوبه عالیه 

حتی دایی گلایه داشت چندساعت قبل فوت داداش چرا زن داداش گفته چیزیش نیست! حالش خوبه 

و چند روز قبلش از بیمارستان مرخصش کرده بود!! درصورتی که ریه هاش پر اب بودن دور قلبش پر اب بود

درک میکنم ممکنه خسته شده باشه ولی درک نمیکنم چرا 13 سال نذاشت ما با داداش بریم دکتر

داداشم حوصله تنش نداشت 

داداشامم همینطور میگفتن لابد داداش نمیخواد ماهمراهش بریم 

ولی من همیشه میگفتم این زن داداش که نمیذاره 

توی این چند روز داداشام و خانوادم چقد عزت گذاشتن سرش

چقدر هواشو داشتیم

چقد هزینه کردن  واسش

برا داداشم بوده نوش جونش حلالش باشه 

ولی مردیم تااین یک ماه و اندی گذشت از بی احترامی ها حواشی حرف ها

داداشام صدسال پیرتر شدن موهاشون سفید شد و تا چهلم بیاد

دیشب دایی میگفت چقد شما صبورید چقد منطقی هستید چقد محترمید اخه

من نمیدونستم چرا؟ چرا من میگفتم شماها چرا رفتید شهرهاتون چرا رفتید سرزندگی هاتون

گلایه مند بودم ازتون 

نگو شما چقد صبورید که رفتید و از دور هم دارید درد می کشید

ومحمدرضا هم پیام داده بود به دایی که عمو هیچ کس از من صلاح مشورت نمیکنه کسی منو ادم حساب نمیکنه 

مامانم خیلی داره بد میکنه به همه

دلم برای این بچه تنها سوخت 

یه عمری پشتش به باباش گرم بود اب تو دلش تکون نخورد الان تنهای تنهاست

دلم میخواد هرچه زودتر بگذره این روزها خستم 

دیشب داداش عصبی بود وحشتناک 

تاحالا صدای بلندش نشنیدم ایقدی که ارومه

زنگ زده بود قاطی کرده بود 

همسایه های داداش زنگ زده بودن که اینها دیگه از ختم گذشته دورهمی و شوخی و خنده است همش

مزاحم ماهستن لطفا این بساط جمع کنید یک وماه خوردی زندگی نداریم داداش چقدر شرمنده بود 

گفتم ول کن زنگ نزنی به زن داداش 

بذار این چندروزم بگذره 

دایی هم دیگه اونجا نیست و قهر کرده رفته 

بی احترامی دیده 

تو هم حرفی بزنی جوابت بی احترامی 

انگار با رفتن داداش همه تدبیرش هم رفته 

شهر بی پادشاه رها شده 

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان