چهلم...

داداش بزرگه برام فایل اعلامیه رو فرستاد

برای چهلم که روز پنجشنبه است

دیشب خیلی بهم ریختم و با صدای بلند گریه میکردم و باز سرفه اومده سراغم

به شدت سرفه میکنم و نفس تنگی دارم جایی هم نرفتم

فکر میکنم عصبی هست وبخاطر گریه 

فاطیما هم حس منو داشت من منتظرم چهلم برسه تازه عزاداری کنم

بین مردم خودمو نگه داشتم سرپا

دیشب به مامان فکر میکردم به اینکه تو جوونی داغ پدر و مادر و خواهر و همسر دید

و الان توی پیری داغ فرزند

دلم برای تنهاییش سوخت

دلم برای دردهاش سوخت

و اینکه من توی این مدت خیلی هواشو نداشت

ایقدی که چسبیده بودم به زن داداشم و فاطیما

حقیقتا زن داداشم خودش خانوادش هستن و حمایتشون رو داره

و نیازی هم به من و خانوادم نداره

من فاطیما برام مهمه فقط.

ولی از مامانی غافل شدم و خودمو نمیتونم ببخشم

یادم اومد 

برای فوت بابا مامان منو ناخواسته فراموش کرده بود

هیچ کس یادش نبود من مدرسه ام

هیچ کس یادش نبود خبر به من برسونه و الان من بیام و شوکه بشم چی؟

واقعا هیچ کس یادش نبود توی اون شرایط

و گلایه ای هم نداشتم توی این 23 سال

من بیشترین اسیب رو دیدم فکر کنید یکی خوششان از مدرسه بیاد

و بعد ببینه خیابون ها و کوچه های اطراف بسته است!

و جمعیتی ریختن توی همه خیابونها و کوچه ها 

جمعیت عزا دار و بر سر زنان

من نمیدونم چند هزار نفر اومدن مراسم بابا فقط میدونم شلوغترین مراسم اون شهر بود تا به امروز 

من نمیدونستم کی فوت شده فقط ناراحت بودم ما امشب عروسی داریم 

و یکی نزدیک ما فوت شده 

تااینکه رسیدم تو کوچه هر چه میومدم استرسم زیادتر میشد چون جمعیت دور خونه ما بودن

و یکی اومد دستم رو گرفت دوست مامان بود

هرچی قسمش میدادم نگفت چی شده 

فقط برام چرت و پرت میگفت تو بالاتر فلانی نیستی تو بهمان تر از بهمانی نیستی باید صبر کنی

یکی نیست بگه زنیکه یه بچه نوجون چه میفهمه صبر چیه؟ وقتی هنوز نگفتی چی شده

و تمام اون چند متر تا خونه رو من صدبار مردم و اون زن دستام محکم 

گرفته بود و منم خیلی لاغر بودم نمیتونستم از دستش فرار کنم

هرچقدر تقلا میکردم نمیتونستم

و تا اینکه رسیدم خونه چشم تو چشم میگشتم دنبال اونی که نیست

نمیدونستم هنوز کی رفته چه خاکی برسرمون شده 

فقط بهت زده و شوکه بودم 

که مامانم رو دیدم گفت بابات رفت دقیقا با همین لفظ

کسی تو فکر این نبود منم ببره خاکسپاری

و من با دمپایی مردونه یادمه تا بهشت زهرا که اون سر شهر بود رو پیاده رفتم و دویدم

و در نهایتم هیچی یادم نیست چیزی ندیدم

احتمالا کسی نذاشته من برم ببینم 

یادم نمیاد کسی دلداریم داده باشه تا شب

کسی سراغم اومده باشه تا شب

بعضی از دست دادنها خیلی سنگین

و من به همه ی خانوادم حق میدم 

ولی من یادم بود تو اون لحظات خانواده داداش رو 

ولی مامان یادم نبود میگفتم دورش هستن 

دیشب فاطیما هم عین من دلتنگ بود

میگفت عمه منم منتظرم چهلم برسه تازه عزاداری کنم

میگفت دیروز بابا صدام زده گفته فاطیما سوئیچ ماشین کو بابا؟

و فاطیما سخت بهم ریخته بود 

میگفت منتظرم برگرده 

و باید بپذیره این سفر بی بازگشته! همین

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان