امروز بعد از یک ماه با آلرام بیدار شدم
و دیشب عهد کردم حتی اگر ساعت 12! ولی با آلرام از تخت بیرون بیام
موفقیت بزرگی بود برام
منی که رد پای افسردگی توی روحم رخنه کرده و درگیر یه افسردگی جمعی شدیم تو خانواده
فاطیما دیشب بهم پیام داد که عمه ببخشید زنگ نزدم بهت ببینم رسیدی؟
گفتم من ازت توقعی ندارم عمه
درکت میکنم که حالت بده و یه چیزهایی رو یادت بره
داشتیم همینطوری که حرف میزدیم بهش گفتم
ما باید انتخاب کنیم افسرده بمونیم یا حالمون خوب کنیم؟
دست خودمونه
داداش رفت امتحانی رو که از دست داد بخاطر فوت داداش رو بده و برگرده
استادش لطف کرده و درک کرده گفته ازت امتحان میگیرم ولی حضوری
و من فردا یه سر برم پیش بچها براشون شام درست کنم ببرم
خرید فریزری نیاز دارم مرغ و گوشت و ماهی
واگر مهمان بیاد هیچی ندارم
صبحانه تست فرانسوی درست کردم گفتم بذار حالم عوض شه
و چیدم توی یکی از بشقابهای ایتالیایی آبیم گفتم زندگی همینه باید تلاش کنیم
هنوزم در باورم نیست این هفته چهلم داداشه
حتی امروز صبح یکی زنگ زد تسلیت گفت!
و امروز شد یک ماه از رفتن داداش گذشت...
چهلم میفتاد سه شنبه هفته بعد
که گذاشتن 5شنبه که همه راحت باشن و اخر هفته باشه
واگر کسی مراسمی جشنی چیزی داره وبه احترام ما مونده
دیگه نمونه و همینطور عیده هرچه زودتر اقوام از عزا دربیان
من هیچ برنامه ای برای سال جدید ندارم هیچی
و ذهنم یاری نمیکنه
همش منتظرم این مراسمات دست و پا گیر بگذره و تازه بشینم باخیال راحت سرخاک داداشم
تازه تو خلوت باهاش حرف بزنم
حتی عکس و فیلمهاشم نمیتونم نگاه کنم
چون نمیخوام فرو بریزم میخوام ستون باشم برای فاطمه برای مامانم
تو کل روز صداش تو گوشمه خنده هاش
مسخره بازی هاش
لبخندهمیشگیش که حتی اخمم میکرد لبخندش بود
تموم عکسها و فیلمهای خندون و رقصونش
وقتی میرم سرخاکش وسط جمعیت فقط منم که اونجا نیستم
حتی ناله های مامان وزن داداش و اجی رو نمیشنوم و گوشام کر میشن
دلم خیلی تنگ شده براش خیلی برای اینکه زیر گلوش ببوسم عین همیشه