امشب برگشتم خونه
اون روز بالاخره با داداش رفتم
بخاطر من گفت بریم
منم فرشها رو بردم که بشورم دیگه وقت مناسب گیرنمیومد
فقطم خودم بشورم که به دلم بشینه
زن داداش و بچهاهم اومدن
تا رسیدیم دیگه نزدیکهای غروب بود اول رفتیم سرخاک داداش
و بعدشم من رفتم خونمون کسی که نبود من میخواستم برم اونجا که پروژه رو تموم کنم
دیگه اونام رفتن خونه داداش ، داداش بزرگه هم اومده بود که همه اونجا بودن
و منم زود برا خودم چایی درست کردم و نشستم پای لپتاپ
که مامانی اومد ویکم حرف زدیم و کلی خوراکی ریخت جلو من
و قرصهاش خورد ورفت
که بچها اومدن پیش من
مهسا و پارمیس وپارسینا
هیچی مگه اینا گذاشتن من یه کلمه بنویسم؟
نمیدونم به کجا رسید صحبتهامون که بحث ازدواج شد
پارسینا میگفت من زن مذهبی دوست ندارم میخوام شبیه تو باشه نه جلف باشه نه مذهبی:))
میگمم اول میخواستی خبر بدی به خانواده به کی میگی که یکی رو دوست داری؟
میگه به تو میگم عمه جون من باهات راحتم جغله ایقدی چلوندمش
مهسا اینطوری میگه
من رضایت خانواده بابام و خانواده مامانم برام خیلی مهمه و البته رضایت بابا و مامانم
که از انتخابم راضی باشن
و اینکه اول به تو میگم میدونی تو خوب راهنماییم میکنی
این جونور 8 ساله هم ته ته مخ زدنه
بعد پارمیس
به نام خدا فقط مذهبی نباشه سیاسی نباشه گیر نده به لباس پوشیدنم ایرانم نمونه برام سگ هم بخره!
چه فکری داره این بچه:)
دیگه هیچی زن داداش اومد گوشی پارمیس رو داد که کلاس زبانش رو شرکت کنه
نشستیم یکم حرف زدیم
و خیلی وقته حرف نزده بودیم منم حین حرف پروژه رو پیش بردم
و دیگه شام رفتن خونه داداش و بچها هم رفتن
من موندم تنهایی تا 9 پروژه رو تموم کردم چندبارم هی زنگ میزدن بیا شام
دیگه بعدش پیاده راه افتادم یکم ذهنم از خستگی در بیاد و هم اینکه به کله ام هوایی بخوره
و یکم فکر کنم
موقعی که رسیدم ده بود
و مامان اینا تعجب کردن پیاده رفتم این همه راه رو
گفتم خوب دوست داشتم میگفتن چرا نگفتی بیایم دنبالت
دیگه تا رسیدمم فاطیما بردم تو اتاقش برام شام اورد تا ساعت 1 هم همونجا تو اتاق موندیم
و کلی حرف زدیم
از نگرانی هام و خط قرمز های باباش گفتم
از رابطه اش باعلی و چالش هاش گفت
گریه کردیم حرف زدیم همو بغل کردیم
فکر میکنم دیگه وقتش بود یه سری هشدار بهش بدم درمورد ادمهایی که این روزها دوربرشن
و تا باباش بود جرات نزدیک شدن نداشتن
بعدش تا دو ونیم با خواهرهای زن داداش و زن داداش نشستیم تو حیاط با مامان
و حرف زدن
من نمیدونم این مدت چطور بودم توی مراسم و هنوز ذهنم صفره!
ولی ایقد این مدت بازخورد مثبت داشته رفتارم که خودم متعجبم
مثلا من هیچ وقت با خانواده زن داداش جز سلام و خداحافظ اشتراک و حرف خاصی نزدم
و تو مراسم داداش خوب به طبع اونا چند شب خونه ما خوابیدن
و مهمان بودن برای من و خیلی هم سوگواری کردن
من سعی کردم هواشون داشته باشم
مرتب زن داداش زنگ میزنه چقد داداشام و خواهرام و عروسامون ازت تعریف میکنن
میگن چقد باشخصیت موجا
گفتم ممنونم خوب لطف دارید و خوبی از خودشون
من برا خوشایند کسی کاری نکردم خودم بودم وبس
میگفتن تو همونطوری که حواست به پذیرایی و مهمونا بوده همونطور هم سوگواری کردی
و هم حواست بوده که فاطیما و زن داداش تنها نباشن وبقیه
ناجی بودن انگار همه جا با منه!
دیگه سه اومدیم خونه و من خوابیدم
و صبحشم که ظهرپاشدم فرشها و پادری ها رو شستم تا 3ونیم درگیرشون بودم
هی مامان میومد میگفت شرمندتم مادر که نمیتونم کمکت کنم
هی منو شرمنده تر میکرد
اخه من چه انتظاری ازت دارم که کمک کنی مامان من
خودت یکی باید کارات انجام بده
بعدش رفتم خونه قدیمی با اجی دلم تنگ شده بود هرچند دیگه جز حیاطش چیزی از قدیم نمونده و تخریبش کردن
بعدش رفتیم خونه داداش و تا ساعت 2 هم اونجابودیم
دیشب یه نکته رو فهمیدم یه زوج از فامیل دارن طلاق میگیرن
برادرنازی که دقیقا عروسشون نوه خاله منه
وفامیل بسیار ناراحتن
دیشب وسط همدردی کردنها شنیدم حرفهایی که یعنی مثلا همدردی و همدلی بود ولی نبود!
فهمیدم ادمها بد نیستن بلد نیستن
وقتی عروس و داماد هردو فامیلن و تو یه فامیل همچین طلاقی پیش میاد سکوت و دخالت نکردن
بهترین راهه
همدردی که بخوای اسمی از خانواده مقابل بزنی همدردی نیس عمیق کردن جداییه
من شبکه برگشتیم به مامان انتقاد کردم وقتی جمع و صحبتها به چنین سمت وسویی میره
تو وآجی نباید حرفی بزنید که پای شما نوشته بشه بعدا
کار و صحبتهای دیشب اون جمع در غیاب خانواده خاله همدردی نبود و یجور دشمنی بود بیشتر
قبلشم حدود ساعت یک ونیم من گشنم شد پاشدیم با خواهرهای زن داداش نیمرو کردیم و یکیشون هم بندری درست کرد خیلی خوشمزه بود من اشتهام کاملا برگشته خداروشکر
امروزم که من تا بیدار شدم ظهر بود باز صبح میخوابم معمولا و شب بیدارم
بعد مامان ناهار خورد رفت من تازه میخواستم صبونه بخورم نشستیم با اجی حرف زدن دیگه ساعت دونیم رفتیم سرخاک
تا 5ونیم هم اونجا بودیم وبعدش فاطیما گفت عمه بیا بریم تو بهشت زهرا راه بریم و چندتااز فامیل که فوت شدن و ... رو بریم فاتحه بخونیم که همراهیش کردم
الان راه رفتن تو بهشت زهرا به من آرامش میده
و حتی دیدن تصویر سوگواری خانواده ها برا عزیزانشون بهم یاد میده سوگواری کنم
امشب استادم که دکترای فلسفه است میگفت
داری فیلسوف میشی
میگم چطور؟
میگه ویس قبلیتو گوش کن یه بار دیگه
دیدم بهش گفتم استاد میدونی من ایدیولوژی ندارم اما به این اعتقاد دارم
که هر فردی میمیره دنیای دیگر در انتظارشه و به بهشت و جهنم اعتقادی ندارم
اما میدونم هر آدمی در آغوش امن پروردگارش آروم میشه بعد مرگ
و اینکه خوشحالم داداشم به جواب سوالات زندگیش رسیده و آروم الان
مرگ رو فهمیده دوتا دنیا رو درک کرده و میدونم اینم طبیعی
وقتی ادم وارد دهه چهارم و پنجم زندگیش میشه مرگ های زیادی رو به چشم میبینه
و حتی ممکنه مرگ خودشم فرا برسته
و یکی یکی باید با عزیزانمون خداحافظی کنیم دیگه
و من متعقدم داداشم هست چون زن داداشم هست چون فاطیما ورضا هستن
چون عروس داداشم ودامادش هستن!
همین بهم میگه داداشم درختی که ریشه داره شاخه و برگ داره وسبز میمونه حالا حالاها
فقط اینکه من هنوز داداش دارم خواهر دارم و مادرم هست
مادرم هنوز پسر داره و....
برادرهام هنوز برادر دارن
فقط زن داداشم دیگه شوهر نداره و این خیلی سخته جفتت بره
و اینکه بچهاشم میرن سرزندگیشون
تنهاموندن تو خونه براش سخته عادت نداره همیشه همه جا با داداش بوده
و فکر میکنم من اینجا یکمی مسئولیت دارم از تجربه تنهایی خودم بهش یاد بدم و حمایتش کنم.
خودمم نمیدونم کی اینارو بهش گفتم ولی دیدم واقعا نظرم درباره مرگ همینه الان همین روزها
میگه دیدگاهت قشنگ شده و بهت افتخار کردم شاگردمی.
خلاصه رفتن این چندروزم خوب بود حسابی فاطیمارو دیدم
امروزم بعد از بهشت زهرا رفتم طبقه بالا پیش عروس داداش و دوسه ساعتی حرف زدیم
حواسم به زندگیشون هست
بعدشم که شام و دعای کمیل و... دیگه ما ساعت 10 برگشتیم و تازه رسیدیم. من برگشتم خونه خودم
پروژه استاد رو الان دیدم رو سایت سابمیت شده بود در حد عالی:) و به خودم افتخارکردم که از وسط این همه رنج دارم عین ققنوس متولد میشم ذره ذره ....