دیروز هم خونه حالت خفه ای داشت برام
و برای دختر دایی
و برای لیلا حتی
گویا حال فامیلشون یه ذره امید بخش شده و میگن شبیه معجزه است که 40 روز زنده است
امیدوارم بهتر بشه
دختر دایی از همه ی عکس هامون حتی عکسهای مسخره که میفرستادیم تو گروهمون سه تا کلیپ ساخته بود
و اونقدر حس خوبی بود که نمیدونم کی باهم ایقدی خاطره ساختیم همش به دید آینده نگاهش کردم
که یه روز میرم ودلتنگ میشم همین
و جالبه خودشم همین حس رو داشت و لیلا
بعد لیلا گفت امشبم بیاین خونه من دکتر شیفته باز
بعد یادش اومد دخترش فردا صبح 5 باید بره مسابقات
بعد دختر دایی گفت بیاین خونه من امشب منم همسرم شیف شبه
من حالم اصلا خوب نبود
نیاز داشتم برم بیرون
دختر دایی گفت میشه کلوچه درست کنی؟ با اصرار با حال بدت حتی؟
گفتم اره
پاشدم کلوچه درست کردم اصلا هم عین سری قبل خوب نشد
چون با بی حوصلگی تمام پختمش
ولی اونا دوست داشتن
یو اس بی شارژر سوخت و گوشی شارژ نداشت رفتم دوش گرفتم موهام رنگ کردم
و آژانس گرفتم
بهش گفتم از مسیری بره من بتونم یه یواس بی بخرم که بنده خدا رفت و منم خریدم و رفتیم
تو راه میگه صاحبخونه ات دیوانه است
میگم چطور میگه رفته به فلانی گفته برا دخترم شوهرپیدا کن و کلی حرف بی ربط دیگه زده بهش:)
منم گفتم خوب هرکسی یه طوری من باهاش حرفی ندارم و رفت و امدی هم ندارم باهاش
رسیدیم و دخترها منتظر بودن من برسم شام بخوریم ساعت فکر کنم 8 بود دیگه که من رسیدم
من میلی نداشتم به شام همبرگر زغالی داشتن درست میکردن سفره رو پهن کردیم اما یه لقمه من میل نداشتم گفتم من چایی فقط میخورم
دختر دایی گفت پس سفره رو جمع نمیکنم تا تو هروقت گشنت شد بخوری
حرف زدیم لیلا قلیون کشید
حرف زدیم تا ساعت 12ونیم
من هنوزم گشنم نبود
گفتم بریم خونه دیگه
حالم خوب بود تو اون چندساعت حداقل به درگیری های ذهنیم فکر نکردم
ولی وقتی میرسی خونه باز همه چی آوار میشه روی سرت
حتی نمیدونم چرا نمیتونم اینجا حرف بزنم از دردم بگم
راحت نیستم
دختر دایی برام شام گذاشته بود و نون
اومدم خونه گرم کردم یه لقمه کوچیک خوردم
و نشستم پای فیلم
وسط فیلم همینطوری که صفحه گوشی رو بالا پایین میکردم تو ساجست های اینستا
پیج مرحوم اومد بالا یکی فالوش کرده بود اون پیجش کلا هیچ رو فالوو نمیکرد و پرایوت هست پستی هم نداره حتی پروفایل نداره
همیشه همین پیجش بوده حتی وقتی باهم بودیم
هرکیم فالوش میکرد رد میکرد
اینم عادتش بود
ولی یکی فالوش کرده بود و حدس این بود که وارد رابطه شده
نکه برام مهم باشه ولی تمام خاطرات رابطمون آوار شد رو سرم
چیزهایی که فراموش شده بود حتی
وخیلی حالم بد شدهنوزم حالم خوب نیست
وسط اشک و تب ولرز ساعت 5 صبح به زور خوابم برد
هنوزم تب دارم این واکنش بدن من به شوک های عصبی
خیلی وقت بود همچین شوکی رو تجربه نکرده بودم.
میلی به غذا ندارم اصلا
وحس افسردگی دارم این روزها.
دعا کنیم حال هممون خوب شه.