نیم ساعت پیش خواهری رفت
و خونه خالی شد انگار:(
یکم بغض کردم اون همیشه موقع رفتن گریه میکنه:(
بعد ناهار من گرفتم خوابیدم اجی هم خوابش برد
بعدش برا عصرونه پنکیک درست کردم
نشستیم به کلیپ دیدن و حرف زدن
یکم گفتگوی بالغانه درمورد مذهب و سیاست داشتیم
چیزی که همیشه باعث دعوامون شده از بچگی:)
اما این سری جالب بود استدلال های منو دوست داشت
بخصوص درمورد حقوق زن بودن! یه مسائلی هست که نمیشه اینجا آزادانه مطرح کرد
درخصوص شبه هایی که من درمورد ادیان دارم و مسائلی که هست
بعد دیگه داداشی اومد دنبالش ورفت
برامن کلی خوراکی خریده بود
آجی هم این چندروز خیلی خرج کرد مواد شوینده و... رفت بیرون برام خرید من وقت ندارم اصلا برم بازار
همین نزدیکها خونه و شعبه کوروش که نزدیک همه چی رو میخرم
اما خوب بازار ارزونتر
دیگه به اندازه شش ماه موادشوینده ام رو خرید
من شش ماه پیش مایع ظرفشویی و مایع دستشویی و مایع لباسشویی خریده بودم 4 لیتری با صابون و...دستمال توالت و ...
هنوزم یکم ازشون مونده
این سری هم خواهری رفت خرید دیگه تاعید دارم
حساب کتاب کردم با یه چیزای دیگه که خرید کرده بودم برام یه سری مکمل و... ویتامین اینا یه پونصدوخوردی شده بود
دیگه قرار شد 200 برا خودم باشه 300 بهش پس بدم بعدا سروقت
بعد میگه تو شبیه بابایی برا مهمون نوازی!
خوشحال میشم اینو میگه!
مثل وقتی من به پارسینا میگم تو شبیه باباتی و همه عادات غذاییت به ما رفته میبینم چقدی باد به غبغبش میفته:)
عشق میکنه بهش میگن شبیه باباتی
و من همین قدر ذوق میکنم بهم بگن شبیه باباتی!
بعد ازم فیلم گرفته در حین کارهای خونه میگه میخوام نشون مامان بدم
تو عین کوزتی همش درحال شستن و سابیدنی:)میگم من لختم ازت شکایت میکنم فیلممو پخش کنی:)))))) به مامان نرفتی اصلا
اینو راست میگه مامان کلا اهل خونه داری نبود خیلی اما بابا چرا!
من کاملا در مورد هرچیزی نقطه مخالف مامانمم ولی هیچ وقت اونقدرها باهاش کنتاکت نداشتم
الان باید حسابی تمیزکنم اتاق خواب رو و خونه رو
مشغول شم که فردا فقط استراحت کنم
برا هفته اینده هم چند وعده غذا دارم از کتلت و ماکارونی گرفته تا اش و حلیم و خورشت بامیه.
بریم برا تمیز کاری اخر هفته
داداش هم رفت دانشگاه، خانم بچها رو هم باخودش برد که تعطیلات اخر تابستونشون باشه و هم برن ویلای دوستش
من تا دوشنبه تنهای تنهام:(
دلم سفر میخواد با دایی و داداش دومی
اینا خیلی باهم خوبن و همه جا باهمن
من دلم برای روزهایی که داداش مریض نبود تنگ شده
که مدام در سفر بودن
دوز دوم واکسن که زدیم بعد ماه صفر میگم بریم خونه باغ دایی شهرکرد.
دختردایی هم باشه حتما که باهم کیف کنیم
البته بهش گفتم اون گفت بعد ماه صفر بریم باغ ما، من میتونم از همین جا باهاشون سوار شم
بقیه هم از شهر خودمون برن.
خدایا خودت شر کرونا رو کم کن از سر هممون.