خوب تااینجای سفر دوروزه که خوب و خوش گذشته خداروشکر
خوبی دیگه این سفر تنظیم شدن خوابمه:) من ساعت 12 خوابیدم دیشب
شاید چون حرف میزنم و مشغولم با خانواده نوشخوار فکری ندارم و ازشون آرامش میگیرم:)
من با یکی اتاق های بازرگانی همکاری دارم
بعد یکی از مسئولهاشون خیلی پسر گلیه،قبلا مجله داشت و من براشون تحلیل بخش رشته خودمو مینوشتم
به مناسبتهای مختلف پیام میده گاهی سلام صبح بخیری چیزی میفرسته
من که خیلی از نوع ادبش خوشم میاد
یه دوست مشترک داشتیم
که اون دوست منو به اینا معرفی کرد بعد به دلایلی
ارتباطمون قطع شد.
سریک پروژه به اختلاف رسیدیم و رابطه کلا قطع شد.
بعد از اون ازش خبری نداشتم
چندباری ایمیل زد من جواب ندادم!
بعدش چندبار پیام داد حلالیت طلبید که حقمو ضایع کرده یااگر فکر میکنم
حقم ضایع شده بیام بگم تا جبران کنه!
اما من هیچی نگفتم گفتم فقط پیام نده ایمیل هم نزن من خودم با قضیه کنار اومدم
بهت زنگ میزنم
5 سال پیش بود گمونم. و همینطوری بی ارتباط موندیم
حالا جالبه اونم توی اتاق بازرگانی مشغوله! همین اتاق بازرگانی که من عضوشم
امروز اون اقای خوش برخورد پیام داد و ....
من ازش شماره دوست قدیمی رو گرفتم
حالا این فکر میکرد ما باهم در ارتباطیم هر سری میگفت
اقای فلانی هم هستا! و ...
گفتم من گوشیم عوض کردم شما پیام دادی شمارت دارم
شماره فلانی حذف شده!
دیگه همون وتس اپ پیام دادم به دوست قدیمی
این اصلا شک داشت من خودمم؟
بااینکه عکسم رو پروفایل نشناخت!
گفت خیلی تغییر کردی تو اصلا آدم سابق نیستی
واقعا خودتی؟
میشه زنگ بزنم ؟
یعنی باور نداشت من خودمم احتمال میدم این شک داشت یکی سر کارش گذاشته؟
دیگه خودم زنگ زدم بهش گفتم ببین من خودمم!
میگه نه اصلا تو این نبودی که و....فقط صدات خودشه!
دیگه روزگار پیرمون کرده!
یکم حرف زدیم و ازهم سراغ گرفتیم اطلاعات گرفتیم از هم
یکم راهنماییم کرد من واسه یه کار بهش زنگ زده بودم حقیقا!
هنوزم تمایلی ندارم ارتباط نزدیک و صمیمانه و همکاری داشته باشم باهاش!
چون معتقدم ادم طماعیه و وسط کار آدمو میپیچونه البته اصفهانیا ویزدی های عزیز
ناراحت نشن!
من این اخلاق بین اصفهانی ها و یزدی ها زیاد دیدم.
که وسط راه کارهای علمی و کارهای تحقیقی طمع میکنن
و رفیقشون دور میزنن دقیقا این بلا سرخودم دوبار اومده!
یه بار اصفهانی بود یک بارم یزدی!
دیگه منم چشمم ترسیده که با این دو گروه کار نکنم!
---------
امروز ساعت 8 بیدار بودم و کارهای شرکت رو از صبح فرستادم تو گروه
فکر کنم مدیرم تعجب کرده:)
معمولا بعد 9 ونیم من میفرستادم وظایفمو.
----------------
دیروز مجبور بودم به مرحوم پیام بدم
یه سری حساب کتاب داریم باید اون پرداخت کنه!
و خط های موبایلمون هم به نام هم دیگه است!
اونم که من خطو خاموش کردم گفتم برو مسدودش کن.
خطی که برا منه دستشه هم همینطور قرار شد
منم برم اینو مسدودش کنم.
حقیقا انتظار نداشتم جوابم بده!
گفتم پیچونده احتمالا! چون شخصیتی که من از قبل عید ازش دیدم
اصلا اون ادمی نبود که ده سال من باهاش بودم! و دیگه از نظر من هیچی از هیچ کس بعید نیست!
بدبین نشدم به نظرم میزانی از خوش بینیم کم شده درصد بسیار بالایی از خوش بینیم کم کردم!
اما خیلی سریع جواب داد گفت تااخر ماه تسویه میکنم!
و بعد رفتم توی رویایی اینکه مثلا همه چی درست بشه
آیا من راضی خواهم بود؟
دیدم حتی دیگه توی رویاهام هم دوستش ندارم!
نفرتی هم ندارم فقط رضایتی ندارم که بخوام توی چنین ارتباطی
با چنین خانواده ای بمونم.
حتی درباره لباس پوشیدن منم بابای محترمش باید نظر میداد!
و من باید خودمو توی چادر میپیچوندم که به اعتبار حاجی لطمه ای وارد نشه!
من آزادی و قدرت انتخابم برام اهمیت بالاتری داشت تا عشق و عاشقی.
میدونستم که بعد چندوقت خسته میشم و اذیت میشم و اصلا افسرده میشم
من باید عین یک پرنده آزاد باشم.
هرچند من مامانم و آجیم چادری هستن ولی هیچ وقت چادر انتخاب من نبوده و نیست!
و اعتقادی به حجاب هم ندارم! اما رعایت میکنم قوانین کشور و عرف رو.
جایی هم میرم روسریم رو بر نمیدارم!
من سالهای نوجونیم مدام در تضاد با فرهنگ خانوادم بودم سرهمین حجاب داشتن!
والان پوشش هرکس دست خودشه! و این آزادی الان وجود داره.
نمیخواستم دوباره این چیزها روبااون حاجی عزیز داشته باشم.
وظیفه من انرژی گذاشتن و مبارزه نیست
میخوام کمی زندگی آرومی داشته باشم بدون چالشهای خیلی خاص!
داداش گفته امروز عصر میبرمت امیدوارم وقتش خالی بشه منو ببره:)
نگران گلهامم چون هوا گرمه:)
بابا آدمم داشت یه برگ جدید میداد که اومدم الان دارم تصور میکنم حتما برگ جدید بیرون اومده