دلتنگی مثب خنجری در گلو!

اونقدر این مدت دلتنگیم برای داداش رو ذره ذره قایم کردم

که دیگه دیروز که رفتیم تو جاده گفتم داداشی میشه منو بذاری قبرستون تنهایی؟

گفت من نیام؟

گفتم نه!

 

یک دل سیر نشستم حرف زدیم گریه کردم خندیدم

خاطراتشو مرور کردم

میدونید حتی دلم برای گیردادن و دخالت های بی موردش هم تنگ شده 

که یهو یادش میرفت من مستقلم و نگرانم میشد از نگرانی در مورد یه چیزی نظر میداد که ازش نظر نخواسته بودم

حتی دلم برای حرص زدن های بی مورد و عصبانیت هاش هم تنگ شده 

اما لبخندهاش؟

یه شهرو به اتیش زده 

لبخندهای همیشگی و آرامش بخشش

دلم برای شوخی هاش تنگ شده 

ولی این انصاف نیس من دلتنگ باشم برای دیدن داداشم برم سرخاکش

دلم برای بوسیدن زیر گلوش وبوی همیشگی خوبش تنگ شده

یاد ندارم جز برای فوت بابا که ریشش در اومده بود و شیو نکرده بود

صورتش نامرتب بوده باشه یا حتی من با ته ریش دیده باشمش

همیشه تمیزی و خوش پوشیش منو یاد بابا مینداخت

این فصل سال هروقتی خونه بود رو مبل نمینشست

دوتا بالشت میذاشت زیر ارنجش و تیکه داده و چسبیده بود به بخاری

نه تحمل گرما رو داشت نه تحمل سرما رو

همیشه لپاش گل انداخته بود گاهی بچها شوخی میکردن میگفتن

اقا فلانی از اون چیزی که میخوری لپات رو گلی میکنه به ما هم بده جنسش خیلی خوبه 

قبرستون خلوت بود من تا تونستم نشستم حرف زدیم 

ولی سبک نمیشم از داغ

روز به روز داغش سنگین تر میشه

یکی از دوستاش اومد سرحاک

همون دوستش که باهم چندبار اومدن تهران بهم سرزدن

میگفت نمیدونی اون شب وقتی اومدی هتل

تا خود صبح ازت حرف میزد

چقدر ذوق دیدنت داشت و میگفت بگو اومدیم ماشین جدید بخریم

نگو اومدیم دیدن تو

ساعت 12 داداش سامی اومد دنبالم

و سعی کردم توی خونه به چیزی فکر نکنم

قاب عکسها رو نادیده بگیرم

بعد ناهار هم رفتیم دامنه کوه 

دیروز من رفتم یه گوشه قدم بزنم توی باتلاق گیر کردم خدا رحم کرد

دقیقا تا یه وجب از مچ پام بالاتر من تو باتلاق فرو رفتم در نهایت اجی نجاتم داد

کفشهامم به چوخ رفت

عضر حرکت کردیم شب رسیدیم که زن داداش عروسی پسرخاله اش بود

داداش باید میرفت ارایشگاه دنبالش و....

منم سفارش ژله اینا داده بودم ساعت 8 میرسید 

سریع لباس عوض کردم رفتم ارد بخرم یه سری شکلات اینا

که کیک درست کنم برای امشب قرار شد دور همی باشیم خونه مامان و یلدا رو زودتر بگیریم تا داداشی هست

اومدم خونه 

من کلیدو تو در ورودی خونه گذاشتم از داخل!

گفتم موقعی که خریدام رسید دیگه درم قفل کنم چون رفته بودیم کوه

و اون گیر کردنم تو باتلاق و سرمای کوه

کلا من یخ بودم سینوسهام که ملتهب

اومدم بالااز اختلاف دمای خونه و بیرون خونه و همینطور مه و سرما

در باز نمیشد! پیک رسیده بود دم در بود من نمیتونستم در ورودی ساختمون باز کنم

هر کاری کردم ایننم زنگ رو زنگ 

با پیچ گوشتی هم باز نشد

و در نهایت اونقدرمن زور زدم دسته در هم شکست:))))))

زیبا نیست؟

گفتم اقا بی خیال خریدا بذارید پشت در من در خونه باز نمیشه

بنده خدا نیم ساعتی هی ایستاد ووو گفت کاری من برمیاد؟

در نهایت گفتم اقا شما برید خوب خریدارو بذارید پشت در

دیگه از بالای در خریدارو انداخت تو خونه!

همش که پودر ژله بود چیز خاصی نبود

منم دسته در اتاق خواب رو باز کردم و ....

جا زدم جای این رو روغن کاری تا در نهایت نجات پیدا کردم!!

یعنی اون لحظه اونقدر عصبانی و خسته بودم از این اتفاق که برای اولین بار توی زندگیم

گفتم خدا منو مرگ بده

بعدش دیگه نا نداشتم

و یه نیم ساعتی استراحت کردم و کیک هارو شروع کردم به پختن

اسم کیک میاد مامان میگه فقط کیک هویج:))))))

ژله درست کردم 4 مدل 

و یه ژله قرمز و سبز هندونه ای بزرگ هم درست کردم

و 3 کیک شکلاتی و هویج گردو

موهامم تازه رنگ کردم ساعت 1

شبم گرفتم خوابیدم ساعت 1ونیم میم هم منتظر بنده!

با گوشی خاموش!

10 بیدار شدم ظرفها رو شستم باید اشپزخونه رو تمیز کنم

خونه رو جارو

تا داداش بیدار بشه و حرکت کنیم

 

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
Divine Girl

خیلی مراقب خودت باش مهربونم

مرسی الی عزیزم

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان