غیرقابل پیش بینی های همیشگی!!

در کمال ناباوری ماشین داداش که تازه خریده خراب شد:(

تا امداد خودرو گرفته بود و...

کلا من بهش گفتم ازنظر من اومدنت کنسله 

نیا دیگه دنبال من اینا شاید نشونه باشه

گفت نه ماشین درست بشه میام و چون میشناسمش که میاد 

بد موقع هم میاد گفتم نه! 

به ساقی زنگ زدم 

اجی یه سری خرید داشت 

پیامکش رو باز نکرده بودم که یادم نره 

لیست خریدش رو دقیق نوشته بود 

باساقی رفتیم خریدهارو انجام دادم

خیلی خیلی گرم بود اگر میخواستم اژانس بگیرم هلاک میشدم 

پسرش هم همرامون بود و گرمش بود غر میزد!

تخم سگ:))

من بهش میگم تخم سگ چون خیلی بچه زبون درازی 

برگشته اشاره میکنه به گردنش میگه خاله تو گفتی 5 دقیقه نیم ساعت بعدش برگشتی!

تااینجام خیس عرق شد!

میگم تو که تو ماشین زیر کولری بچه 

بعدم من گفتم چند دقیقه دیگه برمیگردم!

نگفتم 5 مین!

میگه این جمله رو برای زیر ده دقیقه به کار میبرن نه زیر نیم ساعت!

تخم سگگگگگگگ

بعد من به مامانش گفته بود چند میدی جلو خاله ابروت نبرم!

دیگه نمیدونه من اون رفیقه ام که همه گوه کارای ننه اش دستمه 

ایقدی به این تخسولک خندیدیم 8 سالشه انگار هزار سالشه 

بطری باشگاه باباش رو برده بود فوتبال نگو باباهه توش یکم الکل ریخته بود!

به من نشون داد بطری رو با نگاه عاقل اندر سفیه که ببین این ننه و بابا سر من چی میارن!

بو کردم دیدم راست میگه 

من در افق غرق شدم اصن 

کارت ننه اش گرفتم گفتم برو از سوپری واسه خودت نوشیدنی خنک بگیر

تا من با ننه ات حرف بزنم

بعد به ساقی میگم چرا خوب؟

میگه باباش میخواسته با دوستاش بره بیرون چه میدونسته بچه برمیداره 

گفتم اصن درست نیست از این سن بااین چیزا اشنا میشه 

ولی میبینم با حساسیت های که ساقی رو تربیت بچه اش داره 

قشنگ داره تر میزنه 

هرچی وسواس بیشتر تر زدن بیشتر!

موقع برگشتن به خونه من کلیدم از کیفم افتاد کف ماشین 

پیداش کردم و اومدم خونه خریدها رو گذاشتم خونه خیلیم زیاد بودن 

ساقی کمک کرد

دیگه نیومدن داخل گفت میریم که باید شام درست کنم

هرچی اصرار کرد با جمعشون برم بیرون شب قبول نکردم

گفتم از احسان دوستتون خوشم نمیاد!

قبلا دیده بودمش از نگاش خوشم نیومد 

گفت خوب یه شبه گفتم نه 

میدونم هم خودم اهل این جمعها نیستم اصن به مدل شخصیتی من نمیخوره

 میم خوشش نمیاد اصن یکی از دلایل انتخاب هردومون همین بوده 

که اهل جمعهای باز و بی مرز نیستیم 

همه قاطین و اب انگور میخورن

تا رسیدم به میم که زنگ زده بود اطلاع دادم گفتم من رسیدم خریدامم کردم

دارم میرم سوپری خریداهای خودم رو انجام بدم 

اصن من نفهمیدم که کلید نذاشتم تو کیفم!

همیشه از در میام تو کلید میذارم توی کیفم 

یه دونه کلیدم اویزون جا کلیدی هست!

همینطوری از پله ها میرفتم پایین با میم حرف میزدم و دم در خداحافظی کردم

رفتم سوپری

خریدام نیم ساعتی طول کشید شلوغ بود

اومدم خونه میبینم که کلید تو کیفم نیست یا خدا

تو این دمای 44 درجه شرجی

چه غلطی کنم ساعت ده شب؟

زنگ زدم به میم گفتم اینطوری شده

گفت شوخی میکنی موجا؟

گفتم نه والا جدیم 

گفت صبر کن ببینم میتونم کلید ساز پیدا کنم

میم 5 مین بعدش دم در خونه من بود

کلیدسازهایی که میشناخت زنگ زده بود همه تعطیل بودن!

خودش برگشته بود ببینه میتونه چیکار کنه 

منم که خونه ام حفاظ داره اصن کسی نمیتونه از بالا دیوار بره درو باز کنه:))))

تنها راهش که یه بار کلید ساز اورده بودم سال اولی این بود اگر در قفل نیست!

از بالای حفاظ با یه صندلی بلند و چوب تی قفل درو باز کنی!

میم اومد با یه صندلی و چوب تی تو دست:)))

من نشسته بودم لب باغچه بستنی میخوردم:)))

صندلی خونه اشون که اورده بود کوتاه بود 

رفت شرکت پله  اورد:)))))

منم اب گاز دارخانواده که دستم بود رو نصف کردم:)))خیلی گرم بود

راستش رو بخواید خودم میتونستم با همین روش درو باز کنم بدونی که به میم بگم!

برم خونه صاحبخونه صندلی یا پله بیارم و دسته تی و...

ولی میخواستم ببینم میم چه میکنه اگر من تو یه شرایط بحرانی گیر کنم!

ریلکس وبدون دخالت نشستم ببینم چه میکنه 

همه ی اینایی که تعریف میکنم ظرف 20 دقیقه جمع شدا!

پله اورد و درو چندثانیه ای با دسته تی باز کرد

تشکر کردم ورفت 

بهش پیام دادم ازش تشکر کردم چون دم در نمیشد جلو محله تشکر کنم!

اومدم خونه زنگ زد که اوکی شدی خیلی گرمت بود 

گفتم اره 

تا تو بیای من کلی بستنی و اب گاز دار خوردم انگار میدونستم قرار دم در بمونم

تو خریدام بود اینا 

دیگه گفتم حالا که رفتن کنسل شده 

سمبوسه پیتزایی و سمبوسه سیب زمینی درست کردم

و وای بعد نمیدونم چه قرنی من غذا سرخ کردنی درست کردم

از دیشب حالم بده ملت چطوری غذا سرخ کردنی میخورن؟

احساس میکنم ریه هام پر شده از بوی روغن

و هم سنگین بدنم!بابت غذای سرخ کردنی!

با اینکه با شعله خیلی خیلی ملایم من غذا درست میکنم

اصن خوشم نمیاد از سرخ کردنی

اسپند دود کردم که بوی روغن تو خونه نیاد

دوش گرفتم اساسی

و ریلکس کردم دیگه 

میم هم خواهرش اینا خونشون بودن 

پیام میداد بهم 

اجی زنگ زد و یکم حرف زدیم و داداش اینا خونه مامان بودن زنگ زدن 

و ناراحت بودن من نرفتم 

داداش هم زنگ زد من الان ماشین درست شده بیام دنبالت 

گفتم نه 12 شب راه بیفتی صبح میرسی بیای چه کنی تو این گرما ولش کن تا هفته دیگه 

شاید حالا عصر دوشنبه برم که سه شنبه خونه مامان باشم 

4شنبه برگردم!

نمیدونم شاید!

سعی کردم بخوابم خوابم نمیبرد 

شربت ابلیمو خوردم خوب نشدم حس خوبی نداشتم غذاهم  زیاد نخورده بودم

ولی حس خوبی نداشتم از غذا سرخ کردنی

عجیب بود که میم زنگ نزد شب بخیر بگه 

گفتم هنوز حتما مهمان دارن گرفتم خوابیدم 

ساعت 2 بیدار شدم دیدم تماس نگرفته نگران شدم 

مگر اتفاق بدی بیفته که میم به من زنگ نزنه 

دیگه تماس گرفتم دیدم اصن صداش در نمیاد حالش خیلی بده 

نگو شب شام خورده از ساعت 1 همینطوری داره بالا میاره 

معده اش حساسه 

 هر دوماه یه اتفاق اینطوری میفته 

شنیسل خورده بود

گفتم سعی کن بخوابی بااین حالت 

دیگه هرچی هم خوردی که بالا اوردی الان دیگه باید بتونی بخوابی

خودمم خوابیدم تا 11

که پیام دادم ببینم حالش بهتره خدارو شکر بهتربود

رابین هود جان مریض شده!

اون شب که میخواستم برم مشاوره 

دم در منتظر اژانس بودم بعد کوچه روبه روی یه خانم ماشینش افتاد تو جوب

همینطوری گوشیم دوسه بار زنگ خورد بعدش برگشتم ببینم ماشینه چی شد

دیدم دوتا اقا کمک کردن و ماشین رو در آوردن یکیشون خیلی شبیه میم بود از دور

و برگشتن سر کوچه خودمون

اصن تو فکر میم نبودم فکر کردم الان شرکته 

بعدش تماس گرفت که ببینه رفتم 

گفتم اره تازه دارم میرم گفت الان دیدمت من 

گفتم کجا؟

میگه خوب من همونی بودم که ماشین رو کمک کردم دیگه گفتم رابین هود محله 

حس کردم خودتی ها

دیگه از اون روز بهش میگم رابین هود!

گفت اره خانم اومد اف اف مارو زد گفت ماشینم رو به رو خونه شما تو جوب افتاده

دیگه منم زنگ زدم همسایه اومد کمکم که بریم ماشین خانم رو دربیاریم:)

کلا هرکی تو این محله دچار مشکل بشه میره به میم میگه:)

 

 

موجا ... ۳ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان