دیدار با میم!

دیروز که بیان کلا قاطی بود

واقعا  روزهایی که بلاگفا رو از دست دادیم برام تداعی شد

یادمه چقدر اون تایم اذیت شدیم 

کل مطالبمون هم قبل سال 95 پرید!

راستش رو بخواید هنوز اخلاق بدم با میم ادامه داشت

یه جوری هم شدت پیدا کرده بود که دیگه میم در نهایت دیروز ظهر برید واقعا 

از دستم کل این هفته کلافه بود ولی باارامش برخورد میکرد و دلجویی میکرد و میخواست صحبت کنیم دربارش

اما من به شدت فراری بودم ازش 

دوری میکردم از دیدنش از حرف زدن باهاش

اونقدری هم شل کن سفت کن درآوردم که دیروز ظهر کلافه و خسته بود از دستم 

و غمگین 

احساس کردم دیگه اونم بریده و ممکنه به مرض عصبانیت برسه 

و من بدتر بشم 

بخاطر همین گفتم اوکی شب صحبت کنیم

شبم مهمان اومد براشون منم درگیر کارای خونه بودم

یعنی ازصبح تا غروب درگیر کار استاد بودم و مداوم استاد زنگ میزد پیام میداد

من جواب ندادم چون داشت بهم استرس میداد

در نهایت کارا که تموم شد بهش پیام دادم که ایمیلش رو چک کنه

استادم همیشه به من میگه استادموجان جان!

همیشه اینطوری صدام میزده از بعد فارغ التحصیلی

بخاطر نرم افزارهایی که مسلط هستم و دانشم میگه اینو 

بعد روز استاد و معلم رو من اصلا یادم نبود بهش تبریک بگم بنده خدا دوسه تا پیام بلند بالایی تبریک فرستاده بود 

واسم اونم به اسم خودم نه کپی 

خونه رو در حد خیلی خوبی برق انداختم بعدش و مرتب کردم البته خودش تمیز و مرتب بود تاحدودی

ولی اساسی تر تمیزش کردم که میخواستم بگم میم بیاد خونه ما بعد از دیدارمون

رفتم خریدهای خونه رو انجام دادم تو محله و برگشتم میم منو دیده بودولی من که همیشه سربه زیرم کلا

مگر زنگ بزنه بهم که متوجه بشم هستش و نگاهش کنم

مرغها رو بسته بندی کردم و فریز کردم و خریدها رو جابه جا کردم

و رفتم دوش گرفتم 

ولی حاضر نشدم چون میم پیام داد مهمان اومده براشون 

تازه ساعت 10ونیم بودیادم اومد چایی تموم کردم 

رفتم سوپری خرید نوشیدنی گرفتم براش صبحانمون

میخواستم صبحانه هم نگهش دارم میم رو که دیگه حالا داستان داریم 

نشد اصلا میم بیاد خونه من

از صدا در میم متوجه شده بود که من اومدم بیرون 

گفت خریدات میگفتی خودم انجام میدادم 

گفتم نه اوکیه خودم هستم 

دیگه شام درست کردم هوس ساندویچ بادمجون کرده بودم

درست کردم 

ساعت 11 اینا دیگه خوابم گرفته بود 

استراحت کردم 

تشک از کمد بالایی درآوردم برا میم

و لاک زدم 

دیگه ساعت 12ونیم اینطورها بود من حاضر شدم 

مهمانهاشون رفتن که یهو دکتر اومد خونشون 

منو کارد میزدی خون درنمیومد

یعنی اونقدر دیشب من عصبانی بودم هرگز تو زندگیم تااین حدعصبانی نبودم

که حد نگه دارم و کزم غیض به خرج بدم

اگر کسی نصف دیشب منو عصبی میکرد از زندگیم حذف بود

واقعا خودم متعجم

چطور میم رو بدون هیچ حرف و حدیثی بلاک نکردم دیشب وتمام

هی پیام میداد هر دو دقیقه 

عذرخواهی ودعوت به صبر که دکتر بره

در نهایت اقا ساعت 1 وخوردی رفت

بماند که منم لج کرده بودم میگفتم نمیام بیرون دیگه 

تا ساعت 2ونیم همینطوری میم پیام میداد و اصرار من سوار خر شیطون

ساعت 2ونیم تازه رضایت دادم بریم بیرون

اخه اون موقع شب کجا میرفتیم 

من اونقدر عصبی بودم که کتفم کامل گرفته بود و درد وحشتناک 

و نفس نفس میزدم 

تااین حد پرازخشم بودم

یکم اب خنک خوردم و رفتیم بیرون

تا یکساعت اول نگاهشم نکردم 

حتی حرف نمیتونستم بزنم لال شده بودم از عصبانیت

تا اذان صبح همینطوری بودم من

رو دکتر به شدت حساس شدم 

یه جور بدی روش حساس شدم که اسمش میاد کهیر میزنم

هیچ جاهم باز نبودیه اب معدنی بگیریم

تازه اذان صبح اومدیم خونه دقیقا داشت اذان میگفت ساعت 4 وخوردی بود

رفتیم خونه میم 

هنوزم کتفم درد میکنه 

گفتم یه روز دیگه صحبت میکنیم 

میگه اونقدر عوض شدی که انگار یه ادم دیگه ای جلوم نشسته

اصلا باورم نمیشه تو اینطور شده باشی سرد و ناراحت و پر از خشم و بی رحم

فقط یکم بدو بی راه به دکتر گفتم  اونم بنده خدا تایید کرد هیچی نگفت

گفتم میخوام بخوابم فقط همینم

در نهایتم هیچی نگفتم 

اونم تا صبح نخوابید ولی من خوب خوابیدم فقط کتفم میگرفت تو خواب بیدار شدم دوسه بار

که هر دوسه بار میم بیدار بود و ماساژ میداد دستمو

سوغاتی هاشم داد ولی اصلا من ایقدی حالم خوش نبود نگاش نکردم

تا بیام خونه

یه ادکلن و خوراکی و دوسه تا نوشیدنی و  قهوه برام آورده بود 

که خیلی خوب بودن 

امروز میم جلسه داد دیر هم شد

یعنی خودش تعلل کرد میخواست بیشتر با من باشه

دیگه ساعت 9

ساعت 9 اینام اومدم خونه واونو روانه کردم بره سرکار

میگه میدونم بری خونه تو میری تو فاز همین هفته خوب چرا حرفتو نمیزنی

اصلا خودتو رو من خالی کن اگر حتی موضوع من نیستم

گفتم من مدلم اینطوری نیست باید یکم عصبانی نباشم که حرفمو بزنم

راستش اگر موجای قبلی بودم دقیقا توی خشم و عصبانیت حرفمو میزدم

و بی خیال طرف و حالش میشدم

ولی اونقدر عوض شدم که تو عصبانیت هم حواسم هست که چیزی نگم که بعدا نشه جمعش کرد.

میم میگه لاغر شدی توی این دوهفته 

ولی خوابم نبرد دیگه 

صبحانه خوردم و استراحت کردم تا بعدناهار که شروع کنم کارامو

لباسهای باشگاهمو شستم کل لباسهای هفته پیش رو

دیگه تابستون شده نمیشه یه لباس رو بیشتر از یکبار پوشید

با مامی هم حرف زدم

 

 

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
سارینا2

سلام

چه بدشانسی آوردی اون دکتر عجق وجق اوند نصفه شب

و جقدر بده آدم روی کسی حساس باشه

میگم آقاهه پزشکه یا فقط دکترا داره که بهش میگید دکتر

سلام گلم

پزشک هستن 
من کلا ادم کنترل گری نیستم 
اصلا هیچ وقت پیش نیومده روی روابط پارتنرم حساس بشم
ولی این دکتر رو کلا بدم اومده ازش 
بخاطر یه سری کارهایی که میکنه و نوع حرف زدنش جدیدا

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان