روز جمعه مینا و مژده بعد ناهار اومدن دنبالم
من لوکیشن دادم به دخترخاله ها و خودم دیگه کارام تموم کردم
با استاد صحبت کردم و دوتااز کارا که فورس بود رو براش ارسال کردم و لباس اماده کردم
و ساکمو بستم
ناهارم درست کرده بودم خوردم و دیگه یکمم تونستم بخوابم در حد نیم ساعت
خلاصه اینکه اماده اماده بودم که رسیدن دیگه نیومدن بالا راه طولانی بود باید برمیگشتیم
کلا خاله و خانوادشون رو من در حد پرستش میپرستم ایقدی که دوست داشتنی هستن
پرفکتن یه خانواده آروم و خوشبخت
اقا(منظورم شوهرخاله است) بچهاش بهش میگن اقا
منم بعد بابا اینطوری صداش میزنم
از اون اقایون مسن خوش مشرب و نماز خونه که خیلی ذهن روشنی داره همیشه سجاده اش دستشه موقع اذان
خودشو و خاله حس خیلی خوبی به ادم میدن از مراقبت در عشق از احترام گذاشتن بهم
یه جوری دوتاسالمند گوگولی و خوشگل و دوست داشتنی هستن که با عشق سالها کنار هم زندگی کردن
و بچهاشون هم اینو به ارث بردن
و سه تادامادشون خیلی ماهن واقعا
البته دختر خاله ها دوتا بزرگه از من خیلی بزرگترن و بچهاشون دیگه همسن منن
ولی مژده و من همسن هستیم
و خیلی باهم رابطه خوبی داریم
شوهر مژده میثم هم عین داداشام میمونه واسم اونقدری که باهم صمیمی هستیم و ماهه
نگو میثم واسه من تدارک تولد دیده بوده کلا مسوول کلیه جشن های خانواده خاله میثم هست توی ده ساله گذشته که اومده تو خانوادشون
نگو میدونسته تولد منه و تدارک همه چی رو داده بوده
دیگه ما که رسیدیم غروب بود و به سلام علیک و دیدار تازه کردن گذشت
تا رسیدم خاله گفت من نرفتم سرخاک منتظر بودم تا تو بیای باهات برم
دیگه همشون پاشدن با اذان مغرب رفتیم سرخاک داداش
رفتن همان ودوباره بهم ریختن من همان
چون داداش خیلی با خاله اوکی بود تا میومدن نمیذاشت خونه ما بمونن و باید خونه خودشون میموندن هرچند روزی که بود
نمیذاشت
و باید خونه اونا میموندن و زورمون بهش نمیرسید
دیگه رفتیم سرخاک یه نیم ساعتی موندیم من همینطوری اشکام میمومد
یکی از علتهای فرار من از جمع ها و مهمونی ها فقط داداشه
و سختمه جای خالیش
ولی جاش فقط واسه من خالی نیست
مژده و مینا بدتر از من بودن
میثم اشکش دم مشکش بود این چندروز خیلی داداش بهشون محبت داشت
بردمشون بعد خاک پارک ساحلی
که یکم روحیشون عوض بشه
خودم و مینا هم رفتم قدم زدیم کنار ساحل
حرف می زدیم مینا دوست داره من با پسرش وارد رابطه بشم و مهاجرت کنیم
ولی من بهش گفتم امادگی شروع رابطه رو ندارم بخصوص فامیلی
وگفتم به مامان اینا چیزی نگه لطفا
البته حمیدرضا باهاشون نیومده بود و اونم درگیر پروسه زبان و کار هست
دوسالی از من کوچیکتره
بعد دیگه کلی عکس گرفتیم زیر نور چراغهای ال ای دی ساحلی که خیلی عکسامون خوب شد
دوساعتی موندیم و بعدش اومدیم خونه و مامان اینا این دوسه روزه غذااز بیرون میگرفتن که راحت باشن
ماهی شکم پر گرفته بودن و باقلی پلو
شام خوردیم و من رفتم تو حیاط با میم حرف بزنم
چون بنده خدا هر نیم ساعت زنگ میزد من نمیتونستم باهاش صحبت کنم
یکم صحبت کردیم و تا برگشتم تو سالن بچها سورپرایزم کردن و تولد گرفته بودن
خیلی تولد باکیفیتی بود ازاونا که همیشه یادت میمونه
میثم گفت ببخشید که من میخواستم جای داداش واست مراسم بگیرم شاید تداعی بدی شد واست ولی برنامه ریخته بودیم
شب تولد شناسنامه ایت اینجا برسیم و...
دیگه یکی دوساعتی هم اینطوری خوش گذروندیم و بعدش میخواستن بزن برقص کنن که مامان بخاطر عمو بد میدونست و گفت برید بیرون راحت باشید
منم بردمشون یه جایی بیرون شهر همونجایی که شب 13 با داداش رفتیم
یکم خنکه اونجا و اتیش روشن کردیم و بزن برقص کردیم تا ساعت 1 ونیم
وبعدشم اومدیم شهر وبستنی خریدیم اوردیم خونه تا 2ونیم هم بستنی خوردن و...
صبحم که بیدارشدیم من عاشق صبونه های شلوغ ودورهمی هستم
یه سفره خفن چیدم و تا 11 دور میز صبونه بودیم و حرف و خنده
بعدم نذاشتم مامان اینا غذااز بیرون بگیرن اجی گوشت رو گذاشته بود پخته بود صبح برا نماز که بیدارشده بود
منم یه قرمه سبزی خفن با زرشک پلو مرغ درست کردم. البته برنج رو میثم و مینا پختن
برای ناهار داداش بزرگه هم اومده بودن شهرمون
دیگه دورهمی بود و ساعت 3 هم رفتیم بندر و شهر پدری
یک ساعتی رفتیم ساحل و شنا کردیم
و بعدشم رفتیم بازارتا 11 شب هم اونجا بودیم
و بعد برگشتیم خونه و شام خوردیم
دیگه من هلاک بودم چون پریودم بودم
گفتم برید شما ساحلی
تا من دوش بگیرم
اقا و خاله ومامان خسته بودن موندن خونه
ولی بقیه رفتن
و من یه دوش حسابی گرفتم و یکم ریلکس کردم تا برگشتن همشم بنده خدا معذرت خواهی میکردن
میگفتن این 24 ساعت استراحت نکردی همش لیدر ما بودی
یا درگیر پذیرایی
من دیگه ننشستم پیششون خوابم میومد بیهوش شدم از خستگی
صبحم بعد صبونه بردمشون باغ مامان
و رفتیم پیش مغازه ای که من قهوه میخرم
کلی قهوه سفارش دادن خاله اینا که براشون بسته بندی کنه وببریم
و دیگه خاله اینا ناهار میخواستن برن خونه داداش البته شب قبل اجازه گرفته بودن و...
ماهم گفتیم اصلا معذب نباشین
ما اصلا کاری به بقیه و ارتباطشون با زنیکه نداریم
ولی خاله باز میگفت که ممکن مادرت ناراحت بشه که خیالشون راحت کردم مااین مدلی نیستیم
هرکی صلاح خودشو داره
زنیکه خیلی زنگ میزد اصرار که بیاین
دیگه اونام خداحافظی کردن وسایلشون هم جمع کردن که از همونجا دوباره بره بندر بقیه خریداشون بکنن و حرکت کنن به سمت تهران
خاله اینا که رفتن هم منو داداشی وبچهای داداش راه افتادیم البته مامی ناهارهم برامون گذاشت
من فقط رسیدم گرفتم خوابیدم از خستگی
بامیم هم ازدیشب حرف نزدم
ایقدی این چندروز زنگ زده میگم به کارت برس
حالا امشب باهم حرف میزنیم. دلم براش تنگ شده.