بعد نوشتن پست دیروز نازی زنگ زد
گفت که داداشش اومده و گفته که منو شام دعوت کنه که یه دور همی داشته باشیم
پسر دایی خیلی بچه باحالیه و باهاش خوش میگذره
دیگه من اولش گفتم نه شام نمیام ولی میام اخر شب یه سری میزنم
که نازی دیگه اصرار کرد که میدونی از کی ندیدمت
و کلا تا دعوتت نکنم نمیای و...
من باردارم اومدن سختمه و...
گفتم باشه ولی بازم شام نمیام چون کار دارم واقعا
پسر دایی زنگ زد گفت خودم میام دنبالت!
شامم میای اینجا دیگه چقدر ناز میکنی:)))
دیگه اینطوری بود تو رودبایسی طوری شام قبول کردم برم اونجا
لیلا که نیومد اونجا یعنی زنگ زد عذرخواهی کرد که امشب مهمان دارن و...
ولی خودمو نازی هم بهمون خوش گذشت با نیما
امیر هم از اول تااخرش چسبیده بود به من
مامانش میگفت از کی دارم میگم مامان بیدار شو شبه دیگه
بیدار نمیشه تا صدات شنید تو حیاط بیدارشد گفت اخ جون خاله موجااومده باهم بازی کنیم
دیگه یکم باهاش بازی کردم
یعنی اصلا نذاشت من پیش مامانش و داییش بشینم
منو برد تو اتاق خودش
باهم خمیر بازی کردیم و کلی حرف زدیم و سی دی های جدیدش رو نشون دادم و...
در نهایت دختر دایی هم هی تشکر میکرد میگفت یه کار بزرگی کردی با امیر بازی کردی
اونم بنده خدا درگیر اشپزی بود کلی غذا درست کرده بود
دیگه شام خوردیم و پسردایی میخواست بساط قلیون بذاره که دید من چقدر ریه ام داغون
ایقدی سرفه کردم که از چشام اشک می ریخت
دیگه بنده خدا رفت بیرون قلیون بکشه که ماهم راحت باشیم یکم بشینیم حرفا زنونه بزنیم
کلی حرف زدیم از خودمون و دغدغه هامون گفتیم عین همیشه ما کلا غیبت نمیکنیم بااینکه فامیلیم و
حرف برای غیبت زیاده!
ولی حرفی نمیزنیم کلا فقط در مورد خودمون حرف میزنیم و بس
دیگه تا 12 موندم نیما با دوستش اومد که وانت داره ماشینش خونه بود
اومد منو برسونه
گفتم اقا توروخدا وانت قرض بگیر منو با وانت ببرین:))))))
یعنی اینا باورشون نمیشد من جدی بگم
میگه با کت وشلوار سبز موهای بلوند فر؟ پشت وانت بشینی؟
میگم ها
هیچی نازی دید من جدیم رفت لباس گرم پوشید و لباس گرم هم تن امیر کرد
پشت وانت نشستیم پسر دایی و دوستشم هرهر خنده هی اقا زشته
گفتیم نه ما دوست داریم رفتیم دوردور در نهایت هم همینطوری با همین وانت اومدیم خونه من:))))
میم هم پییگیر بود ببینه رسیدم خونه بهش میگم با وانت اومدم اصلا باورش نمیشد
کلی هم عکس گرفتیم با نازی کودکی کردیم
قبلا بچه بودیم میرفتیم اینطوری 13به در
خیلی باز افرینی خاطره خوبی بود
دیگه اومدم خونه میم زنگ زد دوسه باری تا وقت خوابم اونم بنده خدااخر سال کلی گرفتاری داره
حالا نگران سرویس کردن کولر منم بود هی میگه بذار من بیام سرویسش کنم
میگم نه بخاطر صاحبخونه دوست ندارم شما بیای و بخاطر صاحبخونه و...
ولی کلا این حس مسولیت پذیریش رو دوست دارم که چندین بار این چند روز بخاطر کولر بهم گفته
که یهویی هواگرم میشه گول سرمای دوباره هوا رو نخور
راستم میگه البته من جلو کولر رو خودم تمیز کردم
ولی اون قسمتش رو پشت بوم هست نیاز به سرویس و شستشو داره
همینطوری این چندروز فشرده وبدو بدویی میگذره
از صبحم من بیدار شدم پای سیستم و کارا هستم
باید تا قبل دو تمومشون کنم که امروز کلاس زبانم دارم باید دوش هم بگیرم
و خوبیش اینه ناهار دارم نازی قرمه سبزی و ترشی گذاشت برا ناهارم دستش درد نکنه
فقط من باید برنج درست کنم