صبح که رفتم باشگاه
یکی از بچها باشگاه طلبه است نه از اونایی که تصور داریم!
یه ادم بی ادعا و اروم و که دبیره و سرش به کار خودش از این مسلمون اروم های بی ادعا و بی حاشیه
خیلی ادم شفاف و خوبیه
من دوستش دارم با وجود اختلافات 180 درجه ای که داریم براش خیلی احترام قائلم
هروقت میاد باشگاه مربی تا یه جایی میرسونش و من براش اونقدراحترام قائلم که جلو نمیشینم تاایشون هست
مدتی مامانش مریض بود ونمیومد باشگاه
دقیقا فکر کنم یه ماهی میشه نیومده
امروز تا اومد گفت دیشب خوابتو دیدم
قبلا گفته میزانی علم تعبیر خواب بلده و علاقه منده به تعبیر خواب
با خوشحالی گفت ولی خواب خیلی خوبی واست دادم
گفتم مرسی واقعا بیا تعریف کن
گفت تعریف نمیکنم دلم روشن
و بعدا اگر تعبیرشد بهت میگم
گفتم واقعا این روزها نیاز به یه نشونه دارم تعریف نکرد
منم اصرار نکردم
ان شالله خیره
فقط چشاش برق میزد میگفت خیلی خواب خوبیه منتظر تعبیرشم
واقعا انرژی گرفتم:))))
امروز مامان اومده بود خونه داداش
یه سر چکاپ هم داشت
دیگه اونجا موند داداش هم گفت ناهار بیا خونه دور هم باشیم
پارسین هم هی اصرار میکرد از پشت تلفن بابایی بگو عمه بیاد توروخدا
دیگه منم قبول کردم جلسمون که دقیقه 90 کنسل شد
و پاشدم حاضر شدم اسنپ گرفتم یه راننده خنگی به تور من خورده بود 45 مین مسیر 10 دقیقه ای رو
دور سر خودش چرخید اخرشم زنگ زدم ادرس بهش دادم
یعنی یه ادرس سرراست داره خونه من اصن موندم واقعا ملت چرااینطورین؟
دقیقا خونه داداش تو خیابون محل کار میم هست:)))) در واقعا بر کوچه داداش اینا اداره میم هست
میم چندباری از صبح زنگ زده بود در جریان اومدن مامی بود
و در جریان دعوتی ناهار من
میخواستم پیاده برم گفت گرمه
دیدم راست میگه سرظهر گرم شده
دیگه اسنپ گرفتم
میگم مهمونی نمیخوای؟
میگه قدم رو چشم اصن پاشو بیا اینجا میگم منشیت چیکار میکنی اخه:)))
ول کن من تو که همش کنار همیم
بذار برا بعدا
گفت ظهر بمونم باهم بریم؟
گفتم نه دیگه با داداش میرم هروقت بخوام برم
ناهار که داداش سنگ تموم گذاشته بود
زن داداش هم ماموریت بود که همون موقع که من رسیدم اونم رسیدم
الهی بگردم
پارسین همش چسبیده بود به من
و دلش نمیومد باهام کشتی بگیره چون مهمونم
هی محبت و توجه میکرد بهم
در نهایت رفته تخم بلدرچین گذاشته تو یه جعبه میگه اینارو باخودت ببر عمه جون
تو تخم واست خوبه:)))))) این هفته باران تخم مرغ باریده رو سر من:)))شنبه مامان کلی تخم مرغ محلی خریده بود واسم
بعدش یکشنبه میم
دوشنبه پارسین:)))))))
بریم ببنیم تااخر هفته چی میشه:))))
من خمیر کلوچه درست کرده بودم
که رفتم
دیگه بعد ناهار هم مامان زن داداش اومد شنیده بود ما اونجاییم اومده بودن دیدن مامان
منم به داداش گفتم منو برسونه
هرچند میم نیم ساعت قبلش پیام داد اگر اوکی هستی بیام دنبالت؟
گفتم نه من با داداش میرم
دیگه در نهایت داداش منو ساعت 4 رسوند
و من هم درگیر کلوچه ها شدم میخواستم برا تو راه داداش وچندروز مدرسه پارسین کلوچه درست کنم
و هم مامان که دوست داره
تا ساعت 6 وخوردی طول کشید پختن کلوچه ها
که سهمیه بندیشون کردم این سری سه مدل درست کردم یه مدل رژیمی بدون قند برا داداش چون داداش یکم قندش بالاست بااینکه لاغره و رعایت میکنه
برا بچها هم با مارمالاد سیب و یه مدلم شکری با دارچین
برا مامی از همه مدلش گذاشتم برا داداشم رژیمی برا بچها و زن داداش هم میکس گذاشتم
برا میم هم چنددونه سهم خودمو گذاشتم
ایقدی خوابم میومد ولی تایم خواب نبود زنگ زدم داداش با پارسین اومد کلوچه هارو برد گفت بیا با مامی بریم دوردور
گفتم نه هلاکم من مامان میخواست برگرده خونه یعنی داداش تو راه بود داشت میومد دنبالش
دیگه خداحافظی کردم از مامان
و اومدم قهوه خوردم سرحال شم خونه رو تمیز و مرتب کردم و ظرفها رو شستم
اتاق خواب مرتب کردم و جارو کشیدم
چندباری هم میم زنگ زد و حرف زدیم میخواست منو به یکی از دوستاش معرفی کنه
یعنی نیاز به مشاوره داشتم تو یه زمینه که دوست میم این تخصص رو داشت
دیگه به دوستش زنگ زدم و حرف زدیم و ازش توضیحات گرفتم خیلیم تحویل گرفت:)))))
میم هم ایقدی حساسه یه کاری ازش میخوام صدبار زنگ میزنه ببینه انجام شده یانه :(
من برم که خیلی خوابم گرفته البته باید بمونم میم از شرکت بیاد کلوچه ها رو ببره
که بتونم راحت بدون پارازیت بخوابم