دیروز یه عکسی ترند شد
که 99 درصد افراد نخوندن مقاله اش رو!
فقط عکس رو شیر کردن به به به ملت عزیزم!
متن مقاله رو میخونی میبینی نا*ک نوشته این مقاله رو عملا چرت بود!
بعد من تا تونستم به فالوورهام و فالووینگ های که رسانه پرقدرتی داشتن اطلاع رسانی کردم که عکس رو حذف کنن
و اطلاع رسانی کنن بابت اینکه این مقاله چرت محض
چندتایی که رسانه خوبی داشتن اومدن تشکر کردن و
گفتن وای گول خوردیم بی دقتی کردیم
راستش به نظرم این روزها بیش از هر زمان دیگه ای ما باید دقت کنیم
که گول نخوریم که ناخواسته در جبهه دشمن نجنگیم گل به خودی نزنیم!
قضیه جالبتر اینکه اکثرا هم دوستایی که ایران نیستن و سواد انگلیسیشون فوق العاده است
بدون خوندن کپشن شیر کرده بودن مقاله رو
یعنی دیگه از ماعی انتظار نداشتم
یه جورایی ادم با دقت و وسواسی هست تعجب کردم که اونم نخونده و شیر کرده!
دیشب تا 5 صبح بیدار بودم
یه مختصر که نه یه پاراگراف طولانی انگیسی فحش دادم به امیر!
و اون فقط خندید
میگن میخوای یکی رو ناراحت نکنی به زبان مادری بهش فحش نده!
حق مطلب رو هم ادا میکنی!
از تمرکز بیمارگونه اش روی درس متنفرم
از تمرکز بیمار گونه اش روی موفقیت متنفرم
میدونی چرا حسادت میکنم به اینکه نمیتونم یکم شبیه اش باشم! همین
یعنی کلی فحش دادم بهشها تهشم به عمه هاش
گفت حداقل به اون بیچاره ها فحش نده
گفتم میخوام همون دوست معمولی باشیم نمیخوام ببین امتحان کردیم نشد بیا قبول کن
نمیشه من نمیتونم
بعد دوستی دارم باهام بیدار موند
حرف زد
باهام غصه خورد
یه رفیقی که قرار نیست بعد ده 15 سال بینمون اتفاق خاصی بیفته
یعنی اینو مطمئن شده دیگه
میگفت یه فیلمی دیدم یادت افتادم
که دختره گفت من با دوستام نمیخوابم وارد رابطه عاطفی نمیشم!
همش یادت تو بودم وبهت فحش دادم
تموم این 15 سال نشد تاجایی که منم باورش کردم نمیشه و به همین دوستی ساده بسنده کردم
دیدم راست میگه
نشستیم درباره فیلم حرف زدیم
کلی فیلم گفت که حالم خوب شه تا تموم شدن بسته نت
دانلود کردم و هر کدوم دو دقیقه هم دوست نداشتم ببینم
معلوم بود خرابم
کاش اب انگور داشتم
سیگار هم که نداشتم
دیگه به چایی و شیرکاکائو بسنده کردم
لیلا امروز شنیده بود که من کمرم درده مجدد چون نازی زنگ زده بود بهم
زنگ زد کلی فحش داد بهم
کلی حرف زد که چرا نمیذاری ما واست رفاقت کنیم:(
خدایی خوب چقدر رفاقت کنین؟ من دوست ندارم بارم رو دوش کسی باشه
وقتی که نمیرم خونه که حتی خانوادمم نخوان اذیت بشن بابت مسدومیت من
دیگه فکر کن از رفیقم بخوام کمکم کنه؟
دیگه کلی اصرار کرد گفت ببین من عروسی داداشمه ولی دارم میام که تورو ببرم دکتر
هیچی دیگه منم گفتم چشم تا بیشتر فحش نخوردم:(
قرار شد فردا بیاد منو ببره ام ار ای
و گفت خودم میگم دکتر واسه ات نوبت بگیره
شوهرش پزشک هست دیگه گفت میگم از دوستش نوبت بگیره هم برای ام ار ای هم ارتوپد خودم میام دنبالت
خوب اینم از این
دکتر احتمال دیسک میداد:(((((
بچها توروخدا دعا کنید فقط دیسک و اینا نباشه و عمل نخواد
من بتونم ورزشم رو ادامه بدم:(
دیشب داشتم به تپل میگفتم ورزش اعتیاد من
تنها جایی که به این دنیای کثافت فکر نمیکردم
تنها جایی که لبخند و شادی و کودکی محض بودم
که مربیم میگه من فقط از تو تنها چیزی که دیدم و یاد دارم این مدت خوش رویی
انرژی مثبت خنده هات و لبخندت حرفای شیرینت و جوکهات بوده و بس
که حس میکنم بهترین رفیقمی
داشتم فکر میکردم واقعا اون دوساعت من همین بودم
خوشی محض راهی پیدا کرده بودم برای دور شدن از دنیا و مشکلاتش ولو برای 2 ساعت
که 5ونیم صبح از خوابم میزدم و با ذوق اماده میشدم برای باشگاه
این روزها خوابم نمیبره
تا صبح بیدارم
و تا ظهر توی تخت
امروز مثلا 1ونیم بیدار شدم
داداش کوچیکه زنگ زد گفت دارم میام پیشت امشب
قراربود بره خونه لیلا اینا با دکتر دوسته
لیلا گفت قرار امشب بیاد داداشت خونه ما
میخوای بیام دنبالت باهم بیاین؟
گفتم نه
ترجیحم اینه یکم خونه رو کم کمک مرتب کنم
برم راه پله رو تمیز کنم پر از دود سیگار:(((((((
-----------
بچها کلیدداشتن یهو اومدن خونه بچهای داداش
اصلا امادگیشو نداشتم زن داداش امتحان داشت اینارو رسونده بود البته دم در زنگ زدن به من!
از این کارش خوشم نیومد خوب میدونست من مریضم نباید اینارو میاورد که خودش بره درس بخونه
من پاشدم براشون خوراکی اماده کردم و دراز کشیدم کنارشون
داداش کوچیکه هم بعد یکساعت رسید
این دوتا سرگوشی دعواشون شد من اصلا اعصاب بچها رو ندارم کلابخصوص این مدت که حالم بده
دیگه هیچی ساعت 6 وربع گفتم داداش ببرشون من اعصابشون ندارم اصلا
بعد رفتنشون خودم عذاب وجدان گرفتم:(
بعد یهویی لیلا اومد با یه جعبه شیرینی دارچینی که من عاشقشم
گفت دلم طاقت نیاورده که نیام ببینمت فلاکس چاییش هم همراش بود:)))
عزیز قلب مهربونم گاهی فکر میکنم لیلا یه تیکه از خداست توی این دنیای سیاه و پراز نامردی
که چقدر مهربونی محضه
دیگه هیچی نیم ساعتی شوهرش و داداش دم در موندن و حرف زدن
و منو و لیلا هم چایی و شیرینی خوردیم
و قرار مدار گذاشتیم برا فردا دکتر رفتن