میتونم بگم بعد نوشتن پستم
ایقدی تماس تلفنی داشتم و درگیر شدم
که تا ۲ونیم همچنان گوشی به دست بودم!
وقتی داداشی هم اوکی داد من صبح به خان داداش زنگ زدم
و به مامان
گفتم ماموریت انجام شد داداشی و داداش کوچیکه هم اوکی هستن
و خان داداش تشکر کرد و... متن وکالت نامه رو هم همینطوری گفت چی بنویس و...
بعد به محمد رضا پیام دادم ۵شنبه مامان بزرگ رو میبرم محضر و دفتر اسناد
وکالت نامه رو میدیم
دیگه به مامانت اینا بگو
و اینکه این قضیه تموم شده است از نظر ما دیگه اونم دلیلش فقط اینه میخوایم داداشمون ارامش داشته باشه همین
و ارامش خودمون مهمه.
بعد یه تماس از یه شماره ناشناس داشتم
راستش من گفتم شماره فاطیما و مامانش رو حذف کردم؟ گفتم بلاک کردم؟
من شمارشون ندارم دیگه
بعد نگو زنیکه بود که به من زنگ زده
منم وقتی صداش شنیدم سکوت و کردم میخواستم قطع کنم گفت قطع نکن لطفا
باهات حرف دارم
گفتم چه حرفی؟
بعد ده ماه راه افتادی تو خانواده ما واقعا چی میخوای؟
دنبال چی هستی؟
امضا میخواستی؟ ملک و املاک میخواستی؟
تا ۵شنبه صبر کن
دیگه چیزی نمونده واقعا بین ما
گفت من هنوز عروستونم طلاق که نگرفته بودم
گفتم یادته مراسم خونه ما بود؟
یادته مامانم گفت تو دختر سوم منی؟
من گفتم تو خواهر بزرگ من میشی؟
یادته چقدر عزت و احترام گذاشتیم سر خودت و خانوادت؟
دوهفته تموم؟
گفت اره من میخواستم حتی تا ۴۰ام بمونم
گفتم خوب جواب مارو که خیلی خوب دادی
تو خودت نخواستی
نگو ما نخواستیمت
الانم تموم شده همه چی واقعا یه چیزایی بین ما درست نمیشه
گفت من حالم بد بوده و...
گفتم ولی حال ما بدتر بود
هنوزم هست
و اینکه من به شخصه شمارت نداشتم یعنی بلاک بودی و حذف
از همه جا
الانم نمیدونستم تویی جواب نمیدادم واقعا اگر میدونستم
الانم به احترام بزرگتر بودنت قطع نکردم
همین
کلی حرف زد واینا تو مثل خواهرم بودی ...
گفتم نه من یه زمانی عین خواهرت بودم که داداشم بود
زمانی خواهر فاطیما بودم که باباش بود
وقتی اون رفت شماها همه چی رو از بین بردین
ناراحتی من و خانوادم ازت تمومی نداره تلاش نکن
هیچی عین سابق نمیشه
استوریهات یادته؟
استوری هات به کنار
اون نامه فدایت شوم و تشکر نامه ای که زدی تو روزنامه و کانالها خبری شهر و بندر یادته؟
چقدرخانواده مارو بی عزت و احترام و ابرو کردی یعنی میخواستی بکنی ابرو خودت و خانوادت رفت
داداشای من و ما مراسم گرفتیم وظیفمون بود برای داداشم
کور شیم اگر ناراضی باشیم از کارمون
اما تو چه کردی؟ ما انتظار تشکر نداشتیم
رفتی تشکرنامه چاپ کردی برا خانوادت و از همسایه هاتم تشکر کردی اسمی از ما نیاوری
سرخاک هم به مداح گفتی همون متن رو بخونه که مداح نخونده بود گفته بود این متن بچه بازی
بعد فکر کردی داداشای من نذاشتن بخونن متن رو
بعد همه گفتن وای چه زن بی چشم رویی ایقدی مادیدیم با چشم خودمون همه چی رو
چرااین زن این کارو کرد؟
هیچی نگفت اوه اینا بد بودن لابد کاری کردن
همه گفتن وای نذاشت به چهلم برسه حتی
نذاشت یه مادر دلشکسته مراسم پسرش خوب برگذار بشه
یه شب دیگه صبر میکردین تو و خانوادت
همه چی رو گفتم نه داد زدم نه عصبی شدم نه هیچی
در کمال ارامش بهش گفتم
گفتم امضا میکنیم
فقط وفقط بخاطر داداشم
الانم دیگه نمیخوام رابطه ای بینمون باشه هرسری میری خونمون مامانم حالش بد میشه
گفت من تنهام و... گفتم خانوادت داری
همونا برات کافین
خودت نخواستی الانم برگشتنت فقط باعث اشوب تو خانواده ای که دارن با سوگشون کنار میان
بذار با سوگمون کنار بیایم
گفت من مامانت بیرونمم کنه باز میرم پیشش ازش جدا نمیشم دیگه
گفتم خود دانی انتظار پذیرفته شدنت در خانواده مون نباش دیگه
واقعا برا من فرقی نداره ازدواج کنی دوست پسر بگیری یا بیوه بمونی
تورو زن داداش خودم نمیدونم دیگه
گفتم اونقدری هواتورو دخترتو داشتم هوا خودمو نداشتم عزا داری نکردم برا داداشم
الان حالم اینه تیکه تیکه شده روحم
با افسردگی با بدبختی خودمو میکشم به سمت جلو
نبودنت ارامش داره واقعا داریم تازه کنار میایم نباش واقعا
دلم برات میسوزه ولی نمیتونم بپذیرمت چون موجای سابق نیستم
موجای بهمن ۱۴۰۰ مرد واقعا
یه موجای دیگه ام من
بعد داداشم من اون ادم سابق نشدم
تو میدونستی ارتباط روحی من و اونو
ولی زدی خراب کردی
نذاشتی
خلاصه همه چی رو گفتم گفت پشت تلفن نمیشه بیا و گذشته رو فراموش کنیم
گفتم ولی من نمیتونم از یادم ببرم مامان منو از خونه پسرش بیرون کردی
تو خونه داداشم غریبه بودیم بعد خودش
دیگه خداروشکر خداحافظی کرد
به داداشی گفتم زنگ زده چیا گفته گفت خوب گفتی
زمین گرده و بالاخره زمان و احتیاج ادمها ادمها رو عوض میکنه
ولی ماقرار نیست به میل کسی فرصت دوباره بدیم وباز شکسته بشیم
دیگه تا دو اینا طول کشید
دیگه به مامی نگفتم زنیکه زنگ زده حسش نبود تکرار کنم حرفاشو
ناهار خوردم و یکم خوابیدم و نشستم پای کارای شرکت