امروز یکی ازروزهایی بود که غرق شدگی در کار رو باز تجربه کردم
ناهار رو تند تند درست کردم
جلسه با داداش و تپل شروع شد یک ساعت خوردی بود
بعدش تپل رفت که من و داداش در مورد سایتش صحبت کنیم و نظرمون بدیم
و انتقادات و پیشنهاداتمون بدیم
که کلا داداش که انتقادی نداشت و اوکی بود و واقعا هم نتیجه کار عالی بود جای حرفی باقی نموند
دیگه هیچی با داداش نشستیم حرف زدن
در مورد پیشنهاد عمان حرف زدم و ....
گفتم بهتره که قبولش کنی
تو این شرایط وظیفه ات هست پدر بهتری برا بچهات باشی
جای بهتری بزرگشون کنی
وردار برو
و تشویقش کردم بشینه زبانش رو بخونه
دیگه کلی حرف زدیم تحلیل کردیم گفت اره خودمم از دیروز قلقلک شدم که این پیشنهاد روقبول کنم
و باهام حرف زد در مورد زبان که منم زودتر زبانم رو به یه جایی برسونم دیگه
با امیر بردارم برم و نمونم
گفتم فعلا با امیر خیلی خوب نیستم
و ....
دیگه بعد حرف زدن با داداش
برا تپل یکی از کارها رو فرستادم ایقدی ذوق کرد و گفت خوب شده من
کلا امیدوار شدم واقعا:)))
زن داداش هم پیام داد پارسین امتحان داره نخونده اصلا دیگه شام نمیایم و زحمت نمیدیم
برا یه شب دیگه
منم راحت شدم چون بعدش تازه ساعت 5 تونستم ناهار بخورم
ساعت 6 هم دوباره با تپل کلاس داشتم تا همین الان
با مامان و اجی حرف زدم قبل کلاس
الانم بشینم پای کارای زبانم و تکلیفای کلاس
بعدش وقت شد یه فیلم ببینم و لالا که صبح زود باید بیدار شم برم باشگاه
و عصرشم که زبان دارم
من برم که باید کارام رو تا 11 تموم کنم.