دیروز شوخی شوخی جدی شد
دیروز یکی از دوستای دوران دبستانم تو گروهمون پیام داد
که فلانی نمیخوای ازدواج کنی؟
گفتم نه یه سری بحث کردیم سر اینکه من چرا نمیخوام ازدواج کنم
بعد برگشت گفت من چند روز پیش تورو به دوست شوهرم معرفی کردم
خیلی وقته دنبال پارتنر مناسب میگرده مشخصاتی که میخواست فقط به تو میخوره
من بااجازت عکس پروفایلتو به خواهرش نشون دادمو و...
گفتم خوب دیگه اجازه نگرفتی
یه عکسی از پسره هم فرستاد عین ای غایب از نظر بود! ناواضح !
اما بد نبود قیافه اش من یکم همه چی رو به شوخی گرفتم و بچها
تو هم ریختن که وای بالاخره موجا میخواد ازدواج کنه
دیروز که دیدین چه روز پی پی طوری بود
هیچی گفتم بیین امروز رو مودی نیستم برم بالا منبر
و از عوارض ازدواج بگم
شاید بتونی تااخر شب منو شوهر بدی
ولی تضمین نمیکنم صبح بیدار شدم منکر نشم!
هیچی دیگه بچها هم منتظر بودن ببین من چی میگم
خیلی جالبه قبلا میگفتن طرف اهل نماز و روزه است!
من بهشون حس خوب و مقبول طوری پیدا میکردم و کنجکاو میشدم دیگه چی؟
اما به محضی که دوستم گفت ایشون اهل نماز و روزه است گرخیدم گفتم نه!
مذهبی نباشه اصلا
از ادمهایی که ایدولوژی دارن خیلی خوشم نمیاد
بعد دوستم گفت امشب خسته ای میذارم فردا بهشون جواب بدی که مثلا میخوای با طرف اصلا حرف بزنی؟
یانه؟
جالبه به مورد خوب چی میگن دیگران؟موردی که پسره شرکت نفتی مغازه و بیزنس شخصی خودشم داره حسابی پولداره و...
میگن مورد خوبیه میپره ها!
هیچی بااون خستی و ور رفتن با سیستم و اپدیت کردن درایوها
کلاسمم برگذار شد بااستاد دعوام شد!
اصن یه وضی خسته بودم خوب
گفتم من دیگه کلاس نمیام و نیاز به استراحت دارم
استادم درک کرد گفت ببین تو از اون جمله ادمهایی هستی که من میبینم خیلی کاری هستی
خیلی مسئولیت پذیری همیشه سر خودتو شلوغ میکنی
بسه واقعا بعد هیچی دیگه یه عذرخواهی از هم کردیم
بچها هم سکوت کرده بودن هیچی نمیگفتن!
دیگه من خداحافظی کردم از کلاس زدم بیرون
استاد پیام داد حتما کار داشتی و شلوغم بودی کلاس رو بیا دخترجان اینطوری نکن
بعدش نشستم پای درایوها تا 3
وسط کلاس هم زن داداشم زنگ زد که پارمیس میگه میخوام فردا برم پیش عمم
پارسینارو میذارم خونه بابام
پارمیس میارم پیش تو که اذیتت نکنن دوتاشون باهم
هیچی دیگه خواب صبحمم تعطیل میشد اینطوری گفتم باشه 11 بیارش
منم تازه اون موقع نشستم فکر کردم چرا نسبت به ازدواج گارد دارم؟
یکیشون مرحوم بود! اونقدر تو رابطه ام انرژی گذاشتم که الان خستم
بعد من الان یه رابطه موقت با کیفیت به یه ازدواج و رابطه طولانی مدت عادی ترجیح میدم!
دیدم برای این مجردی خیلی زحمت کشیدم نشستم اساسی بااون ذهن خسته فکر کردم
من شبیه دخترای دیگه رویای ازدواج و اسب سفید نداشتم هیچ وقت
ادم ازدواجی نبودم
ونیستم
دلم برای ی تنگ شد که بیاد تحلیلم کنه حرف بزنیم ذهنم بازشه
بعد نشستم گریه کردم
برای این ناتوانی در شبیه دیگران بودن! نمیتونم شبیه زنهای ودخترای دیگه به ازدواج فک کنم
چیزی جز چالش نمیبینم در ازدواج الان اون خسته ام حوصله چالش ندارم اصلا حوصله یه مرد ایرونی
که بشینم باهاش برای کوچیکترین حقوقم بحث کنم جدل کنم بجنگم رو ندارم واقعا
یه بار یه حرف خوبی زد بهی گفت من اگر پارتنر بدی بودم و اذیت میکردم مرحومو اون به راحتی نمیرفت زن بگیره!
داشتم فکر میکردم من اگر پارتنر بدی بودم اذیت میکردم مرحومو سریع به فکر ازدواج نمیفتاد
نمیدونم الان واقعا ازدواج کرده یا نکرده و...
دارم میگم همون موقع نمیخواست با تصمیم مادرش بره زن بگیره مامانش چقد تلسم و اینا کرده بود از من بکنه پسرش!
هیچ وقت فکر نکرد چرااین دختر نسبت به ازدواج با پسرش گارد داره هنوز مخالفت خانواده دختر بماند!
هرچند من به اینا خیلی معتقد نیستم ولی اون فالگیرهم این چیزا رو مطرح کرد