پرویی و نیاز!

امروز اب قطع بود من دقیقا تو ساعاتی که اب نیاز داشتم اب منطقه قطع شد

دیگه نتونستم ناهار بپزم و فقط شد مرغ رو بپزم که یخش واشده بود 

بازم شکر که موقعی که بیدار شدم اب بود 

واقعا مشکل بی ابی خیلی جدیه و هیچ کدوممون هم درست وحسابی رعایت نمیکنیم!

من که خودم سر این خیلی عذاب وجدان دارم سعیمو میکنم ولی سخته و نمیشه 

مثلا اینجا گردوخاک زیاد هست من دوسه هفته ای یکبار مجبورم راه پله رو بشورم

چون نه با تی نه هیچی تمیز نمیشه بسکه خاک جمع میشه:(

و از بابت این کارم خیلی عذاب وجدان دارم 

هیچی دیگه نشستم پای کارهای استاد

هردورو تحویل دادم 

و البته وقت کم اوردم و دوساعت هم وقت اضافه گرفتم

مامان زنگ زد میگه زنیکه زنگ زده بوده به سامی که به مامانت بگو یه تکه پا بیاد محضر یه چیزی رو امضا کنه وبره!

انگار که کشکه!

نکه مامان من ساده است از اولم گفته من هیچ مال و اموالی نمیخوام از پسرم و هرچیم دادیمش حلالش باشه

الان کارهای اداره داداش که انجام بشه نیاز به امضای مامان داره و کلا ارث میبره

در بقیه موارد و اموالم از نظر قانونی مامان ارث میبره 

و از اول گفته نمیخوام ولی خوب داداش بزرگه میگه حداقل بیا سهمتو از مغازه ها بگیر ووقف عامش کن تا همیشه

که حداقل یه خیری به داداش برسه اینا که خیری بهش نمیرسونن و حرفش منطقی!

بعد این زنیکه پرو چون تو گوشی مامان بلاکش کردیم که زنگ نزنه به مامان و یهو حال مامان بعد نشه با صحبتهاش

هنوز بعد مکالمه هفته پیش مامانم مریضه و هرروز فشار میره بالا

مامان هم به سامی گفته بود هرچی خان داداشت بگه همونه من از این زن حقیقا ترس دارم و کارهاش

داداش هم گفته بود که نه حق امضا نداری مگر من همراهت باشم 

بعید نیست این زنیکه مادرش ببره جای مامانم! 

تااین حد اینا عوضین

چندسال پیشم یه خونه مشترک داده بودیم بهشون 

یعنی بابا داده بود به خودشون و داداش سومی

اینا سند سازی کردن فروختن سهم داداش رو هم ندادن

دیگه اینطوری شد که زنیکه نیاز پیدا کرده و افتاده به اصرار واسطه گری

داداش سامی هم گفته بود دراین مورد دیگه به من زنگ نزنید!

یکی دیگه رو هم واسطه کرده بود به من پیام بده که شستم طرف رو!

خداروشکر این هفته واقعا از خودم راضیم

ولی متاسفانه کتف درد شدید دارم که ریشه در بچگی هام داره وضعف عضلات 

تا ورزش میکنم خوب میشم

الانم پاشم برم پیاده روی که هلاکم و مغزم داره میترکه

----

رفتم تو قدم تو محله خودمو نشون دادم برگشتم 

یه عده نوجون داشتن فوتبال بازی میکردن توپشون رسید به من از خودشون دور بود همگی داد میزدن خاله لطفا توپ بنداز

منم پاس دادم بهشون

همگی گفتم نه بابا نه بابا)))))

این شد خوشحالی امروز و البته تحویل دو پروژه

 

 

موجا ... ۰ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان