از دیروز تو بیمارستانم
از دیشب که رسیدیم رفتیم سرخاک داداش تازه من متوجه رفتنش شدم
اون سنگ سرد و چهره داداش
منو شوکه کرد
بعد هم رفتیم خونه داداش و اونقدر دایی عصبی بود و داداش عصبی شد که بی احترامی دیدیم که من دیگه طاقت نیاوردم و حالم بد شد
و منو بردن بیمارستان . دستاهام تیکه پاره کردن برای سرم و دارو رگ هام مشخص نمیشد
دوسه تا هم امپول زدن که هیچ کدوم منو آرومتر نکرد و یکی دوبار اونقدر بی قرار شدم که سرمها رو کندم انداختم دور
و دیگه فایده نداشت ظهر دیگه مرخصم کردن
اونقدر زن داداشم بی احترامی رو تموم کرده که در حق خانواده ام که فامیل انگشت به دهن موندن
ایا این همون زنه؟ همونی که جرات نداشت جلو داداش اسم مادر منو بیاره؟
الان دیگه اون اموال و سند ها یه کاری کرده باهاش که رو ابرهاست و خدارو بنده نیست
داداش من از اون همه مال و اموال یه مراسم 60 میلیونی و یه سنگ قبر 30 میلیونی واسش موند و یه کفن
اونم نمیخوره و نمیبره باهاش مثل همه ی ادمهای دیگه روی این کره خاکی که دست خالی به خاک برمیگردن!
ولی اونقدر بی اصل و نسب و حروم زاده گی خودشون ثابت کرده
از ظهر که از بیمارستان مرخص شدم هنوزم بی حالم وبی جون
داروها توی خونم هست اما جواب نداده رو من و عین کسی که مواد زده باشه گیجم و بی قرار و نفس تنگی دارم و فشارم بالاست
وناآرومم هیچ وقت تو زندگیم همچین فشار عصبی رو تجربه نکردم
اسم زن داداشم میاد بدنم رعشه میگیره
اونقدر دلم سوخته برای مامانم اونقدر خانواده عمو ها و خانواده مامان سوختن برای دل من مامانم و آروم بودنش تواین وضعیت
نذاشتم مامان بره خونشون دیگه بسه
امروزم رفت سرخاک و اومد بدون حرفی بااونا
شام خانواده پدری رو خودمون از بیرون گرفتیم اوردیمشون خونه خودمون شام
و مراسم فردا هم من نمیرم میرم سرخاک فقط اگر بتونم
اونقدر خستم که باورم نمیشه تا فردا زنده بمونم خیلی خستم
این حجم بی احترامی در مقابل همه ی خوبی های ما اصلا در باورم نبود