خوشحالم که زمستون از راه رسیده من همیشه فصلهای سرد سرحالترم:))))))
امروز پریود شدم و از ساعت 12 به بعد به رختخواب پناه بردم
و سعی کردم از خودم زیاد کار نکشم برای ناهارم گوشت چرخ کرده گذاشته بودم بیرون در حد بیست مین تف دادم با لوبیا پلو که داشتم خوردم
و بعدشم باز یکم کار کردم لپتاپ اوردم تو رختخواب نمیخواستم به خودم فشار بیارم ولی خوب کلی کار دارم
بعد چند روز تلگرامم رو چک کردم
دیدم اقای ی پیام داده بوده چندروز پیش و حالم رو پرسیده بوده
بااون اسمی صدام زده بود که هروقتی سرحال بود و من براش خیلی عزیز میشدم اینو میگفت بهم و با همون اسمم سیوم کرده
منم یه جواب متعادل رو به سرد دادم بهش خوبم تو خوبی؟
همین
نه تبریک سال نومیلادی رو گفتم نه گفتم چه خبر؟ هیچی
جالب قبلی که اصلا پیامش رو بخونم یا بدونم پیام داده
تو فکرش بودم که یه ویس براش بفرستم و بهش بگم چراازش فاصله گرفتم
و اون حقشه بدونه
داشتم فکر میکردم چرا دوست ندارم حتی یه پیام کوتاه بهش بدم یا بهم پیام بده؟ چه برسه صحبت کردن؟
از همون مردادشروع شد این حس از اون وقتی که درگیر کرونا شدم
به یه احساس درونی رسیدم که علاقه ام به درون گرایی بیشتر از برون گرایی شد
دیگه دوست نداشتم با ی حرف بزنم
دیگه دلم نمیخواست که حرفشم بشنونم
دیگه دلتنگ شوخیهامون و تحلیلهامون نبودم حتی
که وقتی حتی داشتم تعریف میکردم براش یه آدم به قتل رسوندم با تیکه تیکه کردم
برام تحلیلش میکرد که حق با منه و حس بدم از همه ی ماجراهای درد آور رو میگرفت
ولی دقیقا درست وقتی هم عزت نفس و اعتماد به نفس بالایی داشتم عین یه بابای اخموی ایرانی کنترل گر
میزد توی برجکم و حالم رو میگرفت خوب بلد بود اینکارو کنه یه جوری روشنفکرانه که اصلا اثری ازش نمونه و نشه متهمش کرد حتی
هروقت یادش افتادم توی 5 ماه گذشته دلم نخواست دافعه داشتم بهش
میخواستم برم بهش یه توضیح بدم قضیه بد بودن اون یا رفتارش نیست
قضیه منم که تغییر رویه دادم خیلی میلی ندارم از خودم بگم و اتفاقاتم به کسی
خیلی عادی و روزمره اش رو برام مهم نیست ولی اصل ماجرا رو فقط پیش خودم نگه میدارم وبس
بیشتر اوقات اینجام حرفام رو میخورم
الان نسبت به الف هم اینطوری شدم
دیشب و امروز نازی و لیلا عکس من رو استوری گذاشته بودن و کلی متن دلبرانه نوشته بودن زیرش
راستش رو بخواید به علم اینکه این رابطه ها و دوستی ها موقتن و تموم میشن بهشون نگاه میکنم
درسته دوستی عمیقیه منظورم اینه چندسال دیگه من کجام یااوناکجان باعث میشه وابسته نباشم همین
دوستشون دارم اعتماد دارم بهشون تا حدی
و از اوقاتی که دارم باهاشون لذت میبرم
لیلا نتونست گچ پاشو دربیاره و متاسفانه هنوز شکستگیش نگرفته امروز قرار بود اوکی کنه که نشد و باید دوهفته دیگه صبر کنه
روحیه اش خراب شده
فردا ناهار مارو دعوت کرده
دختر دایی هم اخر هفته ماموریته
یه اتفاق جالبی که افتاده پسر دختر دایی بسیار بدقلق و غرغروه
خیلی هم خوشگل و بوره به خانواده مامان اینا رفته
حالا چندسری منو میبینه ریز ریز بامن ارتباط گرفته و میگه بیا بامن بازی کن و خمیربازی با من رو دوست داره براش مجسمه میسازم کیف میکنه
حالا دیروز که رسیدم گفت آله موجا بیا بریم تو اتاخ من:))) 4 سالشه اینطوری حرف میزنه
منم رفتم دنبالش هی خجالت میکشید و سرش پایین بود میگم چی شده علی؟ میگه من تولو خیلی دوش دالم:)))) قلبم خدا
یکم بازی کردیم عمه اش اومد تو اتاق یکم حرف زدیم بعد به لیلا میگه تو برو تو اتاقم نمون فخط اله بمونه من دوسش دارم:)
ایقدی خندیدیم بهش
ناهارم که خواستیم بخوریم میگفت باید پیش من بشینی و هی زیر چشمی نگاه من میکرد و خجالت می کشید وای خدا
بعد ناهار گرم حرف شدیم اومده میگه من تنهایم! دقیقا اینطوری من تنهایم بیا با من حرف بزن بامن بازی کن:))))))
حالا دختر دایی میگه این که با مربی مهدم ارتباط نمیگیره و نمیره حالا تعجبم با تو اوکی شده بعد این همه مدت
خداروشکر داداش هم اجازه داد که خاستگار فاطیما بیاد برا آشنایی
حالا از صبح دهن من صافه که چی بپوشن؟ گل بیارن یا نیارن؟ گل کی بده فاطیما
وای خیلی خوشم میاد یه پسر ایقدی ریزه کاری براش مهم باشه و کلا به دست اوردن دل داداش اولویتشه
رفتم باشگاه و حسابی ورزش کردم هرچند فکر نمیکردم توی پریودی بتونم برنامه سنگین امروز رو برم ولی عالی بود
حالا شاید فردا رو استراحت دادم به خودم.
من برم شام درست کنم و بقیه کارهای امروزم رو انجام بدم