دیروز عین بچه ادم بعد ناهار نشستیم سر درس و مشقمون
که پارمیس زنگ زد عمه جون افرین بیا بریم پارک توروخدا تو هرکی دوست داری
یعنی نمیذاشت من جواب سلامشو بدم!
گفتم خوب درس دارم بذار ساعت 5 ونیم بریم
بعد گفت نه دیره شب میشه ما نمیتونیم بازی کنیم اونوقت بعدش مامان از سرکار میاد
گفتم خوب باشه 5 میریم
گفت نه وای آفتاب نمیبینم که
گفتم باش 4ونیم
بچه تو چی خوردی ایقدی چونه میزنی اینم قبول نکرد در نهایت شد 4!بعد داداش از اونور خونه داد زد باشه 4ونیم!
هیچی ساعت 4 من تازه چای دم کرده بودم و میوه و پفیلا و تخمه و...گذاشته بودم ببریم پارک
بعد نشستم سر درسم که خانم زنگ زد که حاضری؟ میگم مگه قرار نشد 4ونیم بریم؟ باز ایقدی چونه زد این بچه من گفتم باش پاشدم لباس پوشیدمو
یکم به خودم رسیدم که داداش اومد
رفتیم شهربازی در اصل نه پارک!
اونجا عین چی ابغوره گرفتم!
چندتا بچه افغان اونجا بودن بی نهایت زیبا زیباترین بچهایی که تاحالا دیده بودم
من بچه قشنگ زیاد دیدم تو فامیل و دوست و غریبه و عکس و اینستا
نوه هامون بی نهایت زیبا هستن
اما اینها نه چیز دیگه ای بودن و مشخص بود روزهاست صورتشون نشستن و دوش نگرفتن
گفتم اهل کجایید گفتند پنجشیر و داشتن از مسیر اومدنشون به ایران میگفتن و من اشک بودم فقط
داداشم میگه باز خل شدی
بردشون شهر بازی و حساب کرد که برن بازی کنن و خوراکی ها رو دادم گفتم بهشون بده
و همینطوری غم عالم روی دلم بود و خدا روشکر می کردم مادر نیستم بچه ای ندارم
و قرار نیست توی این خاک لعنتی تو خاورمیانه گوه بچه ای داشته باشم خوراک طالبیون و رفقاشون و امثالشون باشه!
یه مشت ادم بیمار و پدوفیلها هستن همین.
داداش دید من اینطوری گفت بریم دور بزنیم دیگه نمونیم اینجا
و رفتیم دور زدیم و موسیقی گوش کردیم و انار اب لمو کردم برای بچها و باهاشون حرف میزدم و خوراکی میدادم بهشون که دیگه سیر شدن
یک ساعتی دور زدیم وبعد دیگه زن داداش زنگ زد و منو گذاشتن خونه ورفتن
که دختر دایی زنگ زد شام پاشو بیا خونه من میخوام با عشق آش بپزم براتون
گفتم والا من الان رسیدم خونه
گفت اوکی ای؟ گفتم اره و میام من اگر لیلا هم بیاد
دیگه من اینارو گذاشتم خونه رفتم تخم مرغ محلی و ماست گرفتم برگشتم که لیلا زنگ زد گفت من نمیتونم بیام
امشب همسر خونه است
گفتم خوب هیچی
که دختر دایی زنگ زد بابا قانونش نکنید که همه جا سه تامونم باشیم
سختش نکنیم پاشو بیا آش هم نمیپزم یه خوراکی میپزم در نهایت
حس کردم نیاز داره کنارش باشم خودمم میخواستم نرم خونه غصه ام شده بود
رفتم یه دوش گرفتم و موهام هم صبح دوش گرفته بودم و سشوار کرده بودم خیس نکردم موهامو
و یه لباس خوب پوشیدم و لاک ارغوانیم رو تمدید کردمو یه رژ ارغوانی و به خودم حسابی رسیدم و رفتم خونشون
زنگ زدم لیلا طاقت نیاورد پاشد اومد:)))))
دیگه مادر بزرگ دختر دایی زنگ زد بامن صحبت کرد چقد قربون صدقه ام رفت یادم اومد سه ساله ندیدمش بنده خدارو
10ونیم لیلا رفت خونشون
منم یکم با پسر نازی بازی کردم خمیر بازی و .... یکم باهام جور شده میگفت شب خونمون بمونه دیگه!
بعد قرار شد اگر امروز مانرفتیم خونمون روز 5 شنبه من با نازی اینا برم خونه مامان
دیشبم که من 11 ونیم برگشتم
نازی کلی خرما برام گذاشته بود
هرکاری کردم خوابم نبرد نزدیکها ساعت 3 ونیم خوابم برد
الانم بیدار شدم و بشینم بخونم امیدوارم تمومش کنم امروز و ازمونم رو بدم
به داداشم زنگ زدم گفتم امروز نریم تورو خدا
میگه نمیریم اتفاقا:))))) استادشون کلاس گذاشته برا امروزشون
خوبو خلاصه حالا دیگه بشینم تا شب تمومش کنم دیگه