بی خوابی و اضطراب دیشب روی امروزمم تاثیر گذار بود
سعی کردم تغییر ایجاد کنم توی حالم استیک مرغ درست کردم
و یه سالاد بروکلی وانار خوش رنگ ولی زیاد حالم دوام نیاورد
بعدم داداش بچها رو آورد خودش براش کار پیش اومد نیومدبالا
و من از قبل برا بچها پفک و کلوچه و میوه اماده کرده بودم
و یکم حرف زدیم و بازی کردیم یعنی اصلا اعصاب بازی نداشتم
ولی خوب سعی کردم مشغولشون کنم یکم کلیپ اسلایم ساختن دیدیم و بعدم پارسینا که چندتا نقاشی کشید
پارمیس هرچی لاک داشتم رو باهم قاطی کرد زد به ناخنهاش!
و کلا میخواست همش بره رو تخت من منم حساسم نره کسی تو تختم با لباس خونه!
لباسشم بو قرمه سبزی میداد:(
بعد میگه من از لج تو که حساسی این کارو میکنم!
گفتم خوب ببین من دوست دارم برات از قبل تدارک دیدم
دعوتت کردم
و با خوشرویی میزبانتم اونوقت چرا دوست داری لجمو در بیاری و دوستت نداشته باشم؟ وقتی که میدونی دوستت دارم؟
بچه رو از بس مامانش نه بهشون میرسه نه هواشون داره حس من خوب نیستم داره
حرصم گرفته بود از لباس پوشیدنش
گفتم سری بعد اینطوری نیای خونه من ها
کلی درس لباس پوشیدن و مرتب بودن بهش دادم و موهاشم شونه نزده بود حتی
این چه وضع بچه داری اخه
ولی خوب زندگی خودشون من در حدی که یادش میدم ولی وظیفه من نیست در نهایت بچه باید از پدرومادرش یاد بگیره
دلم عمیقا رفتن و دور شدن میخواد اول از این کشور بعد از همه ی این شرایطی که مصائب زندگی ایرانی و در جمع ایرانی بودن نصیب ما میکنه.