اخ جون بالاخره 5شنبه شد:)
منکه دیشب کلاس زبانم رو کنسل کردم چون از صبح درگیر بودم و دقیقا میشد زمان شام
و من اصلا نمیتونم وقتی مهمون دارم کلاسم رو برگزار کنم که استاد هم درک کرد گفت یکشنبه رو برات خالی میذارم
دیگه خیالم از بابت کلاس راحت شد اجی هم هی غر میزد چرا کلاست بخاطر من کنسل کردی؟ همشم مجبورم می کرد پاشو زبانتو بخون!
شام که داداش زنگ زدم اومد آش برد هم براخودشون گذاشتم هم برای مادرزن و پدرزنش، چند بار مادر خانمش برا من غذافرستاده
دیگه رسم ادب بود برااونم بذارم،
یه قابلمه بزرگ برا اونا گذاشتم برا خودم و اجی هم که کنار گذاشته بودم
اجی خیلی خوشش اومد و میگفت تو دستپختت اخه به کی رفته؟ دیگه رقیب نداری تو فامیل سر دست پخت:)
ما همیشه میگیم زن عمو بهترین دستپخت تو فامیل داره بعدم دخترش که زن داداش منه اون اما گویا بنده دارم اول میشم:))))
بعدشم یکم ترشی بادمجون هوس کرده بودم یه شیشه درست کردم و زدیم بیرون ساعت 11 بود
رفتیم پیاده روی از اون سمت انبار بردمش میگه خدایی تو نمیترسی؟
از اینجا رد میشی هرروز؟ میگم اره میگه خوب بخوان بدزدنت کی به دادت میرسه؟
یه کیلومتر سیم خاردار انبار تاریک و خالی:))))))
میگم خوب یه اطمینان قلبی دارم که خدا مراقبمه
بعدشم رفتم بستنی سنتی خریدم اوردیم خونه
بستنی خوردیم و دمنوش نعنا و ساعت یک هم خوابیدیم
قرار بود برا صبحانه حلیم بذارم گوشت از دیروز پخته شده و استاک برداشته بودم
گندمم که خیس کرده بودم و نیم پز کردم قبل خواب
صبح که بیدار شدیم یه حلیم خفن هم پختم
و خوردیم الان اجی دوستش اومد دنبالش رفتن بیرون
فکر کنم میخواد ضامن وامش بشه
که هی میرن اینور و اونور و بانک
ناهارم میخوام پاستا با سس گوشت وریحون درست کنم براش
اتاقم شلخته شده اما کلیت خونه تمیز ومرتب چون دیشب قبل رسیدن اجی
هم تی کشیدم هم جارو کردم هم گاز تمیز کردم
دلم خرید میخواد چنددست لباس نیاز دارم
ولی فعلا پولش نیست:)))من تا اجی رفته بیرون سریالمو ببینم که خیلی نیاز دارم:)))