امروز جلسه مشاوره ام بود
تبدیلش کردم به ماهی دوبار! تااینکه کلا عوض کنم مشاورمو!
اما این جلسه به چیزهای جالبی دست پیدا کردیم
فهمیدم من دو تا مشکل دارم
اینکه نصرت از من تعریف کرده یا هرکس دیگه ای از من تعریف میکنه اگر از ظاهر یا هوشم باشه
من قبول میکنم
اگر از مدرک و تحصیلات و تواناییم بگه و بعد حتی دلسوزی کنه
که وای این بیچاره استخدام دولتی نشده چون شغل نبوده چون پارتی بازی میشه و...
بازم من قبول میکنم
چون اینجور مواقع داری یک عامل بیرونی رو مقصر میدونی!
اما وقتی مساله در خصوص ازدواج هست من یک گارد دارم یکی اینکه سریع مساله رو درونی میکنم!
یعنی فکر میکنم طرف داره منو میبره زیر سوال از بابت اینکه با ارزش نیستی دوست داشتنی نیستی و...
و بعد گیر میفتم تو رابطه ام با مرحوم و خشمی که از خودم و اون دارم!
من باید یاد بگیرم نوازش های گرم دیگران و تعریف هاشون رو اولا قبول کنم
دوما در خصوص ازدواج ایقدی گارد نگیرم راحت تر باشم و بپذیریم که منو اگر به کسی میخوان معرفی کنن نظر لطفتشونه!
باید با اغوش باز بپذیری
مساله اصلی تر خشم منه! من به خشمم امکان بروز رو نمیدم کلی تکنیک یادم داده استاد اما من در خصوص خشم هیچ واکنشی نشون ندادم!
خشم رو با ناراحتی قاطی میکنم! خشمم ازرابطه ام از خودم خشمی که از پدر مرحوم و مادرش دارم
همه ی اینا جمع شدن من حتی به خودش چیزی نگفتم
یعنی فرصت اینو داشتم خشمم روش خالی کنم جیغ بکشم حتی ولی سکوت کردم هنوزم این سکوت ادامه داره!
وباید این دوهفته باقی مانده خشمم رو زندگی کنم!
--------
اینها به کنار امروز عصر یه اتفاق دلنشین افتاد برام
تو راه داشتم به خودم میگفتم موجا؟تو باید تا جوونی کار کنی
خیلیم کار کنی تا در پیری اسوده تر باشی!
یه پیرزن دست فروش روستایی هست که سر میدون مواد غذایی میفروشه بیشتر هم میوه های فصل و میوه های باغ خودشون رو!
بعد این پیرزن خیلی پیره وقتی میگم پیرزن یعنی 80 سال شاید!
شایدم زمونه پیرش کرده من هرسری میبینمش دلم میگیره که چرا این زن نباید تو خونه استراحت کنه؟ نباید بیمه داشته باشه؟
بعضی اوقات ازش خرید میکنم
امروز رفتم ازش خرید کنم گفتم مادرجان هنوزم هوا گرمه شما رو اسفالت میشینی اذیت نمیشی؟
گفت الان هوا خوبه که دخترم تو تابستون تو شرجی ها من میرفتم خونه شلوارم انگار شسته بودی! در این حد غرق عرق مجبورم
نمیخوام سربار کسی باشم بشینم تو خونه الزایمر میگیرم!
گفتم واقعا شما باید استراحت کنی توی این سن گفت من جوونیمم زیاد کار کردم
به این پی میبرم زندگی عادلانه نیست
ولی این زن خودشو وفق داده و داره توی این سن هم با زندگی میسازه!گفتم خدا هیچ وقت نیازمندت نکنه مادرجان.
میدونستم این ادم برای رفع نیاز کار میکنه.
ازش کلی خرید کردم بعد هی قربون صدقه ام میرفت میگفت دختر دانا وبا محبت من خدا حفظت کنه
داشت برام با زبون محلی کلی دعا میکرد و من کیف میکردم
خریدام گفت نگه میداره تا من برم تو میدون تره باری هم بخرم
وقتی خرید کردم برام تاکسی گرفت و هنوزم برام دعا میکرد و من اونقدر سبک بودم که حس میکردم دارم پرواز میکنم تا خونه.
و بعد دیدم خدا جوابم رو داده وقتی میگفتم تا جوونی کار کن وقتی میگفتم راه درست رو برو!
اون زن قطعا داره کار درستی میکنه خودشو وفق داده با زندگی هنوزم داره میجنگه.
بهم انگیزه داد.