سین بغض کرده تمام روز
حرف که میزنه عین این بچهای تخس با من خشن برخورد میکنه
میگم خوب من باید میرفتم به تو که خیلی زود گفته بودم شهریور استعفا میدم
میگه میدونم تو گفتی به من
اما من امید داشتم بیای بمونی
تمام کارهای استعفا افتاد گردن اون
متن استعفام رو نوشته میفرسته میگه خوبه؟
میگم یادم باشه آگهی ترحیمم تو بنویسی:)
میگه چرا؟ خوب نوشته بود جوری که مدیر عامل حتما تهش اشک می ریخت:)
یه ویس طولانی فرستاد برام
بابت اینکه همکاری ما خوب بوده
بابت اینکه به من لطف داشت و منو آدم با سوادی میدونست
بابت اینکه از من یاد گرفته نمیدونم (دقیقا از من چی یاد گرفته؟؟؟)
قرار الف مستقر شد سفارشش رو بکنم
اونم بره تهران بگرده کنار خانواده اش اونم روحش خسته است
حق هم داره
بهش گفتم تلاش میکنم تورو جایی بند کنم نزدیک خانوادت باشی
بهم میگه تو که توی این کار با کله گنده ها در ارتباطی چرا برا خودت استفاده نمیکنی؟
میگم من عادت ندارم نون رانتی بخورم از یه جایی از زندگیم میزنه بیرون اخه من خیلی نون حلال خالص خوردم از دست خانوادم
این سومین همکاری خوب من بوده توی ده سالی که دارم کار میکنم. تو ایران اینطوری وقتی میخوای جدا بشی استعفا بدی انگار قتل کردی!
همه باهات بد میشن یهو. اما از بین چندجایی که کار کردم و خداروشکر همش رو خودم میخواستم بیام بیرون و همشون رو خودم استعفا دادم سه جاش خیلی خوب بود سه تا همکار خوب که شدن دوستام. سین هم یکی از اوناست
رییس نه زنگ زد نه جواب پیامم رو داد اما سین میگفت خیلی ناراحته! خوب باشه به من چه.میخواست خوش قول باشه.
نذاشتم بخوابم اصلا
با یکی حرف میزدم از یه گوشه دیگه این زمین میگفت میدونی؟ باید بدونی چه فصلی چی بخری
الان فصل برداشت هر محصولی تو یه گوشه از دنیا که تعیین کننده قیمت هست تو بازار بین الملل اون محصول میاد پایین
بعد تا برداشت شه و خشک شه و بسته بندی شه و تو اقیانوسها حمل بشه وبره به بازار و قیمت بکشه بالا چند ماهی طول میکشه
داشتم فکر میکردم امید چیز خوبیه امید داری سه ماه دیگه شش ماه دیگه زنده باشی و سود کرده باشی من به درسهاش گوش نمیکردم
به محتواش فکر میکردم انگار ذهنم عادت کرده اول ارزش هرچیزی رو بسنجه بعد مبلغش رو...