روزی دیگر روزگاری دیگر

خوب یه مدتی دیگه رمزی می نویسم برای خودم

و بعد هم کلا رمزی میشم.

گفتم بهتون بگم که تقاضای رمز نکنید اون رمز شخصی که واسه خودم

رمز هم به چندتا دوست داده میشه بقیه هم میتونن تقاضا بدن

کمال گرایی مریضی وحشتناکی

اینکه دوست داری همه چی عالی باشه در غیر این صورت اصلا بدرد نمیخوره

و من ذهنم به شدت درگیر هست از دیروز غروب

خوب من میخواستم دختر دایی رو دعوت کنم چون هم خودش واکسن زده هم همسرش

و رفت وامد خاصی هم ندارن البته دوبارم کرونا گرفته در سال گذشته

وبدنش الان دیگه حسابی قوی شده

ولی همه چی بهم ریخت اصلا انتظارشو نداشتم که بگه خواهرشوهرمم باخودم میارم و اونم دوست داره بیاد

وبفهمه ناراحت میشه و...

خوب میدونی؟

ادم از یک دکتر روانشناس که خیلی هم اتفاقا روانشناس خیلی خوبیه و دختر بسیار عاقل و بالغی

انتظار اینو نداشتم با وجود اینکه میدونستم من که خواهرشوهرش بارها گفته میخوام بیام

و دعوت نکردم حتما دلیلی داره خوب و امکانات خونه من یه حد محدودی و دوست ندارم مشکلی پیش بیاد به مهمانها سخت بگذره

وقتی میگه به فلانی هم بگم بیاد ناراحت میشه و... یه جوری انگاری مهمونی اجباری شد

بعد توی این شرایط کرونایی خیلی بد من شوکه شدم یجوری دعوتی اجباری شد البته خوب شوهرخواهرشوهرش پزشک و اونم

 واکسن زده دوتا دوزش رو، اما خوب بچهاشون چی؟ خودش چی؟

خلاصه من امادگیش رو نداشتم و حتی بهشم گفتم ببین من شرایط خونه ام اینطوری شما هم سه تا بچه دارید بدو بدو می کنید

ممکنه صاحبخونه اذیت بشه و برا ظرف وظروف هم من فقط 6 دست دارم از هرچیزی

سخت میشه اینطوری

گفت نه مگه قرار سخت بگیری به خودت؟ چرا اینطوری میکنی مگه ما غریبه ایم؟

تازه گفته آش رشته هوس کرده و چون اون سری براش بردم میگه خوشمزه بوده همون بپز

خوب حس کردم رعایت کرد چون اولین باری که منو دعوت کرد تا چندروز از غذا و دسر و... میپرسید که چی دوست دارم!

و...

درنهایت هم به میل من غذا درست کرده بود

اما من راستش امادگی این همه مهمون اینطوری رو ندارم تازه!!! خواهر کوچیکه اش که مجرد هم تابستون اومده اینجا

و کلا تعداد بالا میره!

دیگه هرچی خدا بخواد مهمون حبیب خداست

دیشب رفتم کوروش خرید کردم خیلی هم خرید انچنانی نکردم یه سبد کوچیک شد 500 در حد رشته اشی و کشک و همین چیزا کوچیک

سه تا لیوان  ویه کاسه بزرگ میوه خوری هم خریدم از این بلورهای ساده کاوه

چون سه تا از لیوانها شکسته بود

بعد اتفاقات عجیبی که دیشب افتاد تا من رسیدم خونه

شیشه آبخوری من خمره ای شکل هست من رسیدم خونه خریدها رو گذاشتم یه گوشه

و بعد دیدم یه چیزی شکست

صدای شکستن یه ظرف شیشه ای میومد داشت ترک ترک میشد اما هرچی گشتم ندیدم چیزی

اینم گذاشته بود یه گوشه میز و هیچی هم دور برش نبود ابم توش نبود اخه

بعد همینطوری از کنار میز رد شدم

دیدم صدا از اونجاست این شیشه داشت ترک ترک میشد و نصفشم افتاده بود داخلش

راستش خیلی تعجب کردم و شوکه کننده بود برام اخه نه ضربه ای خورده بود نه سرد و گرم شده بود

هیچی به هیچی

حتما قضا وبلاست.

من خیلی وقته دلم مبل میخواد بعد تو دیوار یه مبل سبک جمع و جور پیدا کردم قیمتش خیلی مناسب

من گفتم اقا برا این ایقدی پول بیشتر ندارم بدم گفت من دارم از اینجا میرم باهات راه میام نگفت نه فلان و.نمیدم

حالا قرار با داداش امشب بریم ببینیمش

امیدوارم از نزدیکم خوب باشه وباهامون راه بیاد به قیمت من!!

دعا کنید که بشه

صبح دوباره رییس زنگ زد میگه برنامه اومدنت چیه!

کلی کار دارم توی خونه نمیدونم میتونم بهشون برسم؟

باید کلی چیز میز جمع کنم بخاطر بچها

بعد تمیز کاری و گرد گیری اساسی نیاز داره خونه

مرتب کردن یخچال و اینا هم بماند

یعنی اندازه یه خونه تکونی من کار دارم تازه خرید میوه و تره باری

و ...

تازه امشبم زبان دارم به هیچ کاری نمیرسم.

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
نیمه سیب سقراطی

خواهرشوهره چه اصراری داره بیادااا :)))))

جدا از بحث کرونا و واکسن بنظرم یکم رو داره، آخه من خودم بمیرمم بدوت دعوت جایی نمیرم

 

یه فامیلی داشتیم هر جا عروسی با شوهرش دعوت میشد، شوهره نمیومد اینم با دخترش میرفت، بعد خب اونجا هیچ بچه ای نبود، اینم به هر کسی می‌رسید میگفت آره مونا رو جای شوهرم آوردم :))))

نمیدونم شایدم من سختگیرم... 

خیییییلی
من خودم دعوتمم میکنن نمیرم بخدا:) تااین حد ادم معذبیم برم جایی حتی اگر اصرار کنن
ولی خوب خواهرشوهرش دیگه خیلی رو داره از طرفی در تعجبم از دختر دایی که منو در معذوریت قرار داد!
واییی فامیل شما عین همین قضیه شد:))))))) اینم شوهرش گفت نمیاد وشبکار خواهرش شوهرش و خواهرش میان:))
من فقط نگران بچهاشونم توی این ریزه جا چقد قرار جیغ جیغ کنن، خواهرشم سنی نداره ده سالشه خواهرشوهرشم یه دختر ده ساله داره
بعد پسردختر دایی و پسر خواهرشوهره هم همسن هستن و 4 ساله ان دیگه فکر کن:))))))
من خودم فکر میکنم سخت گیرم ولی به نظرم میدونی ما آدمهای زیادی مسئولیت پذیرو معذبی هستیم نگرانیم دیگران رو اذیت کنیم!

نیمه سیب سقراطی

باز فامیل ما یه نفر جایگزین می‌کرد :)))

اینجوری ک شما گفتی 6 نفر داره جای شوهرش میاره ک ای خدای من🤕

ولی اصلا سخت نگیر، مشخصه خودشون راحتن، میتونی یه انیمیشن جدید دانلود کنی ک بچه ها ندیده باشن، براشون بذاری ببینن سرشون گرم بشه :) 

اره واقعا:)))
اره خیلی راحتن چون قصدشون اینه رفتار امد کنن نمیخوان سخت بگیریم بهم
دقیقا همین توی برنامه ام بود:)

بهی ستوده

من میدونم تو از پسش بر میای ولی اینکه تعداد بیشتر شد و ی سری خرید اضافه انجام دادی خوب سخته شاید تو برنامت این هزینه ها نبود

هوم مرسی بهی جون. نه در مورد هزینه مشکلی نبود چون خریدهام رو بیشتر انجام داده بودم به این گمان که خوب ادمها اشتهاشون فرق میکنه من خودم متوسط میخوردم نه زیاد نه کم خوب من خودم در نظر میگیرم شاید بیشتر ادمها اشتهاشون از من بیشتر باشه و پیمانه من کوچیک.

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان