به آرزوها نرسیدیم و دیر دانستیم
که راه دور تر از ، عمر آرزومندست...
گاهی وقتها یه دعای خیر یه حرف قشنگ یه تعریف تورو پرت میکنه به گذشته ها...
یکی برام نوشت:
امیدوارم همیشه حال دلتون خوب باشه و چشاتون همیشه همینجور بدرخشه!
لبخندتون رو خیلی خیلی دوست دارم عزیزدلی دخترجان.
اینو یکی از مشتریهام نوشته بود که درگیر طلاق بود چندوقت پیش
و من راهنماییش کردم که درسش رو بخونه و تمرکزش بذاره روی خودش
و یه بازاریابی هم ازشرکتمون براش جور کردم چون خودش فعال بود توی این مسیر
و عموهاش دوستای داداشمن.
امروز پیام داد که دانشگاه ثبت نام کرده همون بهمن که با من حرف زده
الانم امتحاناش تموم شدن و از اون روز تاالان کلی اتفاق خوب براش رقم خورده.
راستش دعای خیری که کرد اشکهام سرازیرشدن
به پشت سرم نگاه کردم به مسیری که توی این 37 سال اومدم
از 12 سالگی این مسیر گل و بلبل برای تبدیل شد به یک مسیر بیابونی
پر از مین های فعال....
اونقدر مسیر زندگی برای من سخت و دشوار بوده
که مشکل بشه به این روزها و پیشامدهام بگم سخت!
من همیشه توی جنگ بودم هیچ وقت لباس رزم از تن در نیاوردم
برای کوچیکترین حق وحقوق انسانیم همیشه در ستیز با عزیزانم بودم
الان نبینید مستقلم نبینید که دارم تنهایی زندگی میکنم نبینید که مقبولم داداشم هوامو داره
من واقعا روزهایی رو گذروندم که حق انتخاب یه لباس روشن هم نداشتم
حق بیرون رفتن حق تا بانک رفتن تا فلان اداره رفتن، همیشه بودن که خودشون انجام میدن
نه تو نمیتونی نه تو خوب نیس برات تو که نمیفهمی ما تشخیص می دیم!
من نمیخواستم چادری باشم نمیخواستم برم بهشت
نمیخواستم بهم بگن دختر حاجی سنگین و رنگین
نمیخواستم شغل دولتی داشته باشم
نمیخواستم همسری داشته باشیم عین بقیه فامیل عین داداشام
عین پسرعموهام، نمیخواستم تا آرنجم النگو باشه
کفشهای پاشنه بلند دوست نداشتم
آخرین کفشهای پاشنه بلند قرمز تق تقیم رو تو هفت سالگی جا گذاشتم
من از همون هفت سالگی دامن دوست نداشتم
لباس بلند دوست نداشتم
تو خونم بود که با سنتها بجنگم
از مدرسه میومدم بیرون همونجا مقنعه و لباسهام در میاوردم میذاشتم کوله پشتیم
با تیشرت و شلوار میومدم خونه، دم در خونه که میرسیدم کوله پشتیم رو میذاشتم لای در
میرفتم فوتبال بازی، انگاری یه چیزی به من میگفت تو باید با مردها رقابت کنی
تو باید حق خودتو پس بگیری، همیشه خدا یا سرم پانسمان بود یا دست و پام!
یا تو دعوا با پسرها زخمی میشدم یا میفتادم یا بالاخره یه جایی یه کار خطرناکی کرده بودم
شمارش از دستم در رفته من چقد سرم شکسته چقد دست وپام بخیه خورده!
بدترین بخیه هایی که فکر کنید رو تجربه کردم
مثلا توی دهن!
زیر لب بالایی یه سری رفته بودیم کوه با داداشام و پسرخاله هام
پسرخاله هام خیلی شروشیطون بودن میرفتن براشکار کبک،
منم بااینها رفته بودم یهویی یکیشون از پشت یه صخره شروع کرد
به سنگ بارون کردن ما وبقیه، سنگش درست خورد به صورت من!
من اون موقع پنجم دبستان بودم،و چندروز بعدشم امتحانهایی نهایی بود
دندونهای من شکست و لب بالایی هم از داخل پاره شده بود و هیچ کاری جز بخیه نمیشد انجام بدی
خدارحم کرده بود فکم نشکسته بود، هنوز یادمه دردی که از بخیه کردنش کشیدم
هنوز یادمه تا دوهفته غذا نمیتونستم بخورم
و صورتم پر زخم بود تا خیلی وقت تا خوب شد، و من سرجلسه امتحانهای نهایی
و بعدشم سمپاد ماسک زده بودم همش، که زخمهام کسی رو اذیت نکنه
یه بار پسرها برام مین گذاشته بودن توی اب اینجوری که توی کف رودخونه رو پر شیشه کرده بودن
و من نمیدونستم و با پای برهنه رفتم توی اب و نگم بهتون کف پام چقد بخیه خورد
هنوز جای بخیه ها پشت بام و کف پام معلومه بعد این همه سال!
بعدش تفریح بعدیم بالا رفتن از دیوارهای راست بود هر دیواری بلندتر جذابتر!
یادم نمیاد هیچ وقت از راه پله استفاده کرده باشم
همیشه آنتن رو میگرفتن راست راست ازش میرفتم بالا
همسایه های کوچه پشتی بهم میگفتن میمون خانم،
چون من بیش فعال بودم واقعا یهویی از این کارها میکردم
و البته بزرگ شدن با 5 تا داداش بی تاثیر نبود هرچند داداشام
تحت تعلیمات نظامی و سختگیرانه بابا بزرگ شده بودن
و همه ادمهای سالم وآروم وبی دردسری بودن ویادم نمیاد یکیشون از این کاراکرده باشه.
من فقط آزادی و حقوق برابر بااونا رو میخواستم همین!
یکی از تفریحاتم نشستن های طولانی روی پشت بموم و خیره شدن به دوردست هابود
وقتی حق نداشتم برم توکوچه بازی کنم میرفتم پشت بموم و ساعتها خیره میشدم به اون دور دورها
فکر میکردم پشت این کوههایی که آبیه کی زندگی میکنه؟
آیا تا حالا کسی اینهارو کشف کرده؟
من یه روز کوله پیشتیمو برمیدارم و میرم دور دنیا.
فکر میکنم بخاطر این کارها خیلی محبوب دخترهای محلمون نبودم!
من هیچ وقت نمیخواستم خانم باشم افاده ای باشم
بابا هم بااین مساله مشکلی نداشت.
حتی سر حجابمم با وجود سخت گیریهاش سرمذهب، سکوت میکرد و میذاشت به حال خودم باشم!
اما خوب داداش بزرگه اصلا مقبولش نبود من حجاب نداشته باشم
من با همه دست میدادم، هرکی میومد خونه عین یه جنتلمن میرفتم جلو
دست میدادم خوش آمد گویی میکردم
بعد قدم چقد بود؟ الان 172 هستم اون موقع مثلا 160 بودم :)
یعنی قدم به بچه 12 ساله نمیخورد که،
فکرکنیداون موقع حزب الهی بود همه دوستاشم از فامیل وغریبه ریش داشتن
یعنی بااین طیف میگشت
بعد من باهمشون دست میدادم!
دختر محبوبی بودم بین همه پسرهای خیلی بزرگتر از خودم توی فامیل
باهاشون کل کل میکردم سر فوتبال و ....
اینها همه خوش خوشان من بود!
تااینکه یه روزی تابستون یه مهمونی داشتیم از فامیل خیلی دور
یه اقایی بود نظامی بود، و فکر کنم سپاهی بود،
اومد خونمون و من رفتم جلو باهاش دست دادم حجابم نداشتم
داداشم خونه بود و خیلی خجالت کشید.
بعد رفتن مهمونمون یه دعوای حسابی بامن راه انداخت
و منم که فکر میکردم یه کار طبیعی انجام دادم و این حقمه خودم انتخاب کنم چطوری باشم
جلوش ایستادم که آقای عزیز من بابام چیزی نمیگه تو چی میگی؟ این حق منه
که هنوز جمله ام تموم نشده بود یه سیلی خوابوند توی گوشم
هنوزم یادم نرفته کجا ایستاده بودم چی تنم بود چقد غرورم شکست
اونجا اولین جایی بود تو زندگیم که فهمیدم باید زور هم داشته باشم!
وقتی بابا از سرکار برگشت دعواش کرد که چرا منو زده، و اینکه بعد از دلجویی از من
به منم گفت
حجاب کن تو دیگه بزرگ شدی دیگران یه فکر دیگه ای دربارت دارن چون قدت بلنده
کسی که نمیدونه تو 12 سالته. اون شب اولین شبی بود تو زندگیم که مبحث خانواده
درباره پوشش من بود و تصویب شد که من باید حجاب داشته باشم و اولین زور گویی تاریخ زندگیم بود.
زندگی من پراز این زورگویی هاست که من دیگه بعد از بابا باهاش جنگیدم، تا بابا بود خوب بود
حمایتی بود اما بعد اون من حس زور داشتم به این حرفها به این تصمیم گیری ها
و داداشام جوری شده بودند که مثلا اگر با چیزی موافق بودن اما تصمیم من بود! مخالفت میکردن!
یه لج ولجبازی شکل گرفته بود سراینکه من خیره سرم و برای هرچیزی تلاش میکنم حق رای برابر داشته باشم!
سرکنکورم همین شد، من درس خون نبودم اما خیلی باهوش بودم، و نیازی نبود خیلی هم بخونم
رتبه خوبی آورده بودم و میتونستم پزشکی قبول بشم تویکی از شهرستانها، اما خوب یادمه
داداشم زنگ زد که تو فقط میتونی دانشگاهی بری که تو استان خودمون باشه والاغیر
اون تایم هم برگه های انتخاب رشته کاغذی بود!
و یه دونه برگه برات میفرستادن و تو نباید اونو تا میکردی یا .... و عین اسکناس نو
باید ازش مراقبت میکردی به دقت پرش میکردی و پستش میکردی
سال 81-82 بود منم دیدم تنها راهی که میمونه حرفشون به کرسی نشینه
اینه، برگه انتخاب رشته ای در کار نباشه!
نشسته بودن تصمیم می گرفتن با عموم وداییم که چه رشته ای برا من بهتره!
منم برگه رو پاره کردم! عین آب خوردن درسته به خودم ضرر زدم اما نذاشتم که اونا تصمیم بگیرن
و به خودم میگفتم هرچندسالی که طول بکشه در نهایت حرف خودم میشه
و من دانشگاهی میرم که دوست دارم رشته ای که انتخاب خودمه!تا سال بعدش
من مدرک کامیپوترم روگرفته بودم و تطبیق دروسم انجام دادم و کنکور ریاضی دادم
ورفتم کامپیوتر دولتی نشستم. میخواستم هکر بشم باورتون میشه؟
حالا بماند که چه مسیری رو اومدم اینها فقط یه گوشه خیلی کوچیکش بود
گاهی وقتها مینهای توی مسیر عمل کرده منو هزار تیکه کرده بازم جمع کردم بندزدم این تیکه ها رو
و ادامه دادم.
امروز خودمو بغل کردم و خودمودلداری دادم بابت سختی هایی که حقم نبوده اما من حبسشو کشیدم
من دردشو حس کردم از خودم معذرت خواهی کردم امیدوارم روزهای باقی عمرم این سختی ها کمتر بشن
یا من آدم قوی تری بشم.