زین دو هزاران من و ما ای عجب من چه منم!

خوب سلام علکیم

بچها فردا میخوام فال بگیرم:) 

بهتون گفتم یه فال از یکی از فالوورهای استاد هدیه گرفتم، 

من کلا اعتقادی به فال ندارم اما کنجکاوم برای یک بارم شده انجامش بدم

فرق تاروت و قهوه و... رو هم نمیدونم:))) دیگه اگر تجربه ای دارید بگید من چی رو انتخاب کنم؟

احتمالا بذارم برای فردا. 

خونه به حدی که نگم داغونه! من حدود دوتا ساک لباس باخودم آوردم یه سری لباس خونه قدیمی بود

یه سری لباس مجلسی و... که گرون هم هستن ترسیدم اونجا که خالی از سکنه است 

موش بیاد و اینا رو خراب کنه. 

دیگه یه سری لباس مجلسی باید بفرستم خشکشویی بقیه لباسها هم باید بشورم خیلی زیادن:((

کاش لباسشویی داشتم.

دیشب که استاد شماره تماس فالوورش فرستاد و اطمینان داد که شاگردش بوده و آدم قابل اعتمادیه

و اگر خواستم برا فال باهاش تماس بگیرم و بقیه کادوها هم همینطوری بود یعنی ای دی یا شماره تماس داده بودند

من قصدم اینه فقط از همین فال استفاده کنم و به استاد گفتم بعد از وبینار خودم

یه وبینار رایگان هم برای فالوورهای شما برگذار میکنم 

خیلی خوشحال شد

گفت پس میخوای این یکی رو تبلیغ کنم برات؟

گفتم نه!

این رایگان خودش بعدم برای مشتری هامون و.... است 

تعداد بالا اسم نوشتن تاالان نیازی نیست به تبلیغ

دیدم وای من اگر یه پیج تجاری زده بودم و بیزنیس خودمو پارسال راه انداخته بودم

چقد مهره های خوبی داشتم برای تبلیغ!

هرچند الانم دیر نیست!

ولی وقتشو ندارم و درگیر کارهای الف هم شدم دیروز متن تبلیغی رو هم نوشتیم باهم

و داریم نیرو جذب میکنیم 

من بهش اطمینان دادم اینا نظرشون مثبته نهایتا یه درصد بالا پایین باهات قرار داد می بندن!

میگه تو چقد خوب میتونی ته دل آدم رو قرص کنی. 

میگم خوب جنبه های مختلف قضیه رو که ببینی دلت قرص میشه دیگه 

اگر نمیخواستن باهات قرار داد ببندن که نمیگفتن بیا تهران حرف بزنیم!

بعدم مذاکره سردرصد و پول پرداختی دریافتی تو بیزنیس اینم همینه!

چرا گفتن دفتر اجاره کن؟ خوب یعنی نظرشون مثبته دیگه مریض که نیستن!

ولی حرفهای دیگه که نشون دهنده مثبت بودن نظرشونه

میگه که میدونی؟

تو دل میبری از همه و دور می ایستی؟!

گفتم خودت میدونی تو فکر دل بردن از کسی نیستم!

حالا بنر رو تبلیغ کردیم خیلی ها از دیروز پیام دادن که وای با ما همکاری نکردی!

آخرش رفتی فلان جا؟

حیف شد و....

ولی یه چیزی که به دلم نشست یکی از مدیران بالا دستی شرکت قبلی

بهم پیام داد و کلی آرزوی خوب کرد برام 

چقد من کار کردن بااین مدیر رو دوست داشتم تو کار خودش آدم خفنی بود

و همون اول کار من تونستم باهاش ارتباط خوبی بگیرم جوری که شماره شخصیش بهم داد

که هروقت نبود در دسترسم باشه میدونست فقط و فقط کار مهمه برام و در صورتی تماس میگیرم 

که کار مهمی باشه.

الان دوتا استرس دارم، من هیچ فایلی آماده نکردم برای وبینار! و ترس اینو دارم تاحالا جلو همچین جمعیتی 

سخنرانی نکردم!

نگران تپق زدن هستم یکمی:)

اون دوست قدیمی خیلی تو پاچه است دم به دقیقه زنگ و پیام!

به محضی انلاین میشم انگار منتظره همینطوری پیام بارون میکنه 

از دیروز هی داره اصرار و التماس میخوام ببینمت!

گفتم نه 

من حقیقا بخاطر فلان کار بهت پیام دادم نه چیز دیگه. اصلا 

هم رابطه عاطفی باهم نداشتیم یعنی من حداقل ازخودم مطمئنم

اما نمیدونم چرااینطوری شده؟

بعد من مشاور قبلیم ادم خیلی اوکی بود

همیشه ساعت مشاوره من آخرین ساعت مشاوره اش بود 

و دیگه من از سرکار مستقیم میرفتم اونجا میشد 6!

دیگه اون تایم کارمندهای مرکزش میرفتن

این در اتاق باز میذاشت موقع مشاوره با من!

همیشه با من از دفتر بیرون میومد و در قفل میکرد منو تا مترو میرسوند

هیچ وقت نشد که حرفی بزنه حرکتی انجام بده که من احساس ناامنی کنم

یا فکری کنم

امااینکه مرتب سراغمو میگیره

یه جوریه نمیتونم توضیح بدم

زنها زود متوجه میشن به نظرم 

و نمیتونم درکش کنم اخه دوست داداشمه

و بعد چرا بعد این همه مدت؟

دوستم بنده خدا ترجمه ها رو با کامنت مفصل و توضیحات مفید برام پس فرستاد 

قرار تا فردا من فایل رو کامل کنم هرچند خونه زیاد کار داره اما خوب باید تحمل کنم 

بی نظمی دور برم رو اینو تموم کنم یه نفس راحتی بکشم.

دیشب هم خوابم نبرد تا ساعت 3، نگران داداش بودم، چون توی راه بود باید میرفت دانشگاه

ولی این سری خانمش وبچها هم همراش بودن چون دوفاز واکسن زدن خداروشکر.

دیروز هر دو سرکار بودن تا ساعت7 عصر که حرکت کردن،میگه به بچها سپردیم خودشون برا خودشون

لباس بذارن و چمدونشون ببندن پسرمون که سه تا ساک لباس آماده کرده پارمیس خانم هم که نگم براتون

حتی اسباب بازی هاشم گذاشته تو ماشین:)

ماشین خونه بوده ایناهم هرچی بوده چپوندن توی ماشین:))) 

دیگه تااینا رسیدن من  خوابم نبرد. البته نرسیدن بله وسط راه قرار بود برن ویلای دوستشون 5شنبه و جمعه اونجا بشن

بعد شنبه حرکت کنن برن شهر محل تحصیلش..

خوب من برم که کلی کار دارم. 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان