گرما زده نوشت:)

من اگر پیاده روی نرم قشنگ دیونه میشم

بخاطر همون بیش فعالی

بخصوص بیش فعالی ذهنی یا همون نشخوار ذهنی! البته من خودم اینو روش گذاشتم

نمیدونم بیش فعالی ذهنی هم هست یا نه البته که ترافیک ذهنی داریم!

رایتینگ دو صفحه ایم تموم شد و از ظهر هم خودم بستم به سکنجبین و خیار یکم حالم جا اومده بود پاشدم رفتم بیرون، گفتم برم وسایل کیک بخرم

و یه سری خرت و پرت دیگه مثل عرقیجات و دمنوشیجات:)

یه 5000 هزار قدمی پیاده روی کردم وبعدم خریدامو انجام دادم موقع برگشت هم دستم سنگین بود

هم اینکه گرم بود باز اذیت شدم.

از یه مسیری که میگم خاصه رفتم از همونجام برگشتم البته دیگه خیلی تاریک و دیر بود برای رد شدن از اونجا.

ته دلم قرص و محکم بود که یکی مراقبه

قشنگ اونجا منو یاد فیلم ارباب حلقه های سه می اندازه همون جنگ آخر فیلم.

حالا تااینجا رو داشته باشید بقیه اش اون پایین ادامه میدم::)

تا رسیدم خونه نزدیکهای ساعت ده بود پیام دادم به استاد زبانم که ساعت 10ونیم شروع کنیم؟

من تازه رسیدم خونه گفت اوکی.

دیگه تند تند املت سبزیجات مورد علاقمو درست کردم. یه لیوان شربت ابغوره درست کردم

من ابغوره و شیره انگور قاطی میکنم هردوشون انگورن دیگه واینکه خنکه! و هم اینکه از شکر متنفرم!

یه دوشم گرفتم تند تند. و تااون موقع غذا املت محبوبم هم آماده بود حالا بعدا دستورشو بهتون میدم هر کی از من دستور گرفته درست کرده خوشش اومده.

توی اون تایمی که از اون مکان ارباب حلقه ها میگذشتم داشتم به این فکر میکردم:

 

گفتم موجا تو چرا نمی ترسی؟

موجایی که شب می کشتیش نمیرفت توی حیاط پر درختشون!

موجایی که تو اتاقش تنهایی نمیتونست بخوابه از ترس و تنهایی!

موجایی که فوبیای تاریکی داشت!

این ترس توی دوره ارشد هم با من بود، هیچ وقت تنهایی توی اتاق خوابگاهم نمیخوابیدم

وقتی دوتا هم اتاقیم میرفتن خونه

من میرفتم اتاق سهیلا دوستم یا اون میومد اتاق من!

اگرم سهیلا نبود باید مرحوم تا صبح با من حرف میزد! تا وقتی خوابم ببره

تازه بدتر اینکه بعضی شبها حتی اگر کسی هم تو اتاق بود و خواب بود و من بیدار میترسیدم!

تا این حد فوبیا داشتم

تاهمین چند وقت پیش تهران که بودمم همین مشکل رو داشتم!

من هنوز کتاب کی پنیر من را برداشت رو کامل نخوندم و دارم ذره ذره باهاش جلو میرم.

اگر کتابخون عمیق هستید بخونید این کتابو، در غیر این صورت این فقط یه داستان خواهد بود!

من تک تک حرفهایی که زده میشه توی این داستان رو لمس کردم چون خودم گذاشتم جای این شخصیتها.

و واقعا هم میشه باهاشون همزاد پنداری کرد.

افکار قدیمی تورا به پنیر جدید هدایت نمی کند!!

 

دیدم من وقتی خونه گرفتم دوسال پیش فقط شب اول ترسیدم!

یادمه همه اومدن کمکم اسباب کشی کردن و وسایل گذاشتن بالا و رفتن!

همه وسایل وسط خونه بود هیچی باز نشده بود خونه هم قبلش تمیز نشده بود

چون صاحبخونه گفت نیازی نیست من خودم میشورم برات!

در صورتی که نشسته بود و تمیز هم نبود. البته تمیز از نظر من!

چراخ اتاق خوابو روشن گذاشتم و حتی چراغ سرویسو و توی هال خوابیدم!

خیلی میترسیدم اما از فرداش همه چی اوکی شد

و مسئولیت همه چی افتاد گردن خودم

من متوجه شدم یکی از جاهایی که راه افتادم رفتم توی هزارتو همین جا بود!

من دیگه از تاریکی و تنهایی نمیترسم

دیدم من دارم یه محله تاریک و خلوت که هیچ آدمی رد نمیشه و یه سمتش بیابونه رد میشم نمیترسم

پیش خودم گفتم موجا ایا این جز معنای توکل نیست؟

اینکه مطمئنی خدا مراقبته!

همین! همیشه دنبال معنای توکل بودم اگر و امایی توش نباشه!

بعد هم گاهی منتظر رد شدن یه عابرم که امن باشه آیا اون عابر از سمت خدا نیست؟

گاهی خدا یه عابرهایی میفرسته که تو نترسی دلت قرصتر شه همین.

 

 

موجا ... ۵ خوشم اومد :)
grim boy

واو واقعا؟!

 

چقدر جالب و خفن انگیزناک 😍

 

نمیدونستم تمساح ها ارگان هاشون پیر نمیشه!!!🤩💣🔥

 

ایول!!

:)

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان