داستان همراه بیمار
روز قبل عمل که برای ازمایشات و تشکیل پرونده رفتم بیمارستان
چند نفر بودیم که همزمان میرفتیم بخشهای مختلف و پشت سرهم بودیم
یه خانم به همراه خواهرشون اومده بودن
و خواهرشون توده داشتن توی گردنشون و میانسال بودن هردو
خانم همراه حدود پنجاه وخوردی سالشون بود پرسیدن
همراه کی هستید شما؟ گفتم من خودم بیمارم😂
گفتم کلا هرجا میرفتیم باور نداشتن بیمار خودمم
بعد برگشت گفت مشکلتون چیه؟ گفتم تیرویید
گفت نه بابا هیچیت نیست همش دکترا میخوان بتروسونن ادمو
گفتم نه برای که دیگه درمرحله ترس نیستم و کانسر تیرویید تایید شده
هنگ کرد یه لحظه و با چشای گرد گفت نه نه باورم نمیشه اصلا
نه میدونم الکی گفتن بهتون باز مجددا تکرار کن ازمایشاتت رو
گفتم دوسه بار تکرار شده و چند پزشک مختلف چک کردن و....
گفت یه چیزی بگم تو روحیه ات خوبه همین نجاتت میده
من خواهرشوهرم 70سالشه
سرطان پیشرفته سینه گرفته بود و... شیمی درمانی هم میشد
موهای بلندی داشتن شبی که مجبور شدیم موهاشون کوتاه کنیم
بچهاش موهارو ریختن توکیسه زباله گذاشتن دم در
شب بچها که خوابیدن رفت تو کوچه موهاش آورد و گفت نه من نمیذارم ما ازم جدا بشین
70سال با من بودید الانم باید بامن بمونید
گفت خوب شدن و الان موهاشون عین سابق بلند و روحیه عالی
و الان ایشون امید به زندگیش ازجوونا بیشتر
اینو گفت خیلی درس داشت واسم
من دیروز که اومدیم خونه ارایش کردم اومدیم نمیخواستم قیافم بیمارگونه باشه
الانم همین مهمان اومده به خودم رسیدم
پیژامه شیک پوشیدم
میخوام بگم مهمه روحیه امون حفظ کنیم تو این شرایط
شب عملم برف خیلی قشنگی اومد نگم دقیقا شبیه یه والپیر زمستونی
انگار حس کردم تو یه والپیر زیبایی زمستونی گیر کردیم
انرژی زمین خیلی خوب بود انرژی طبیعت برگشت سمت ما
علی حرف قشنگی زد گفت ببین بندر که زمینش شوره تا تو کوچه ما امسال سبز شده
موجا حرفت درسته ما تو یه مرحله تغییر خیلی عجیبی هستیم
من فکر میکنم زمان عملم دربهترین تایم ممکن قرار داشت از همه نظر!
دیروز تو مسیر اونقدر برف قشنگ و شیک نشسته بود که حس خیلی بهتری به ماجرا و آشتی
طبیعت باایران نشست توی وجودم.
انگار خداهمه چیزو درست چیدن بودن
منکه خیلی خوشبینم نباشمم مسیرو قوی پیش میرم
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.