برگشتن!!!

دیشب خیلی کم خوابیدم یعنی خوابم نمیبرد اصلا

عصر رفتیم خونه قدیمی

و تا شب ساعت 11 اینااونجا موندیم هروقتی میریم همساده ها میفهمن میان پیشمون

بعد دوتااز همساده ها گفتن چقد تو شکسته شدی!

این حرفشون بار منفی داشت برام

میگفتن خیلی به نسبت چندماه پیش تغییر کردی 

خودمم اینو متوجه میشم

دوست های دختر دایی بامن هماهنگ کرده بودن براش تولد بگیرن وسورپرایزش کنن

دیگه هیچی اینا برنامه ریخته بودن و با هماهنگی منو لیلا یه جشن حسابی واسش گرفته بودن 

چقدم دختر دایی حالش خوب شده بود بااین جشن از طرف دوستای دبیرستانش

منم میخواستم عصر برگردم نشد دیگه داداش گفت صبح میبرمتون چون اجی هم کار داشت 

میخواد یخچال بخره میگه اینجا بهتره برا خرید تا شهر خودمون که کوچیکتره به نسبت اینجا

دیگه صبح اومدیم

من وقتی میرم خونه کلی فکر میریزه رو سرم 

یه بخشیش برا مرحوم و خاطراتش تو اتاقم همه چی برام زنده میشه

یه بخشیش هم برمیگرده به قضیه زنیکه 

چون هرسری نمیشه اخرش حرفش میشه 

مثلا دیشب همساده ها حرفشو میزدن 

یه جوری این زن رفتار میکنه که همه میشناسنش دیگه 

تف سربالاست حرفش بزنیم ما

من صدای داداش دستش که ردیه سوختی قدیمی روش بود لبخندش صدای نفسهاش

هیچی از یادم نمیبره و هرروز باور نبودنش در باورم نیست وهرروز ناباوریم پررنگ تر از دیروز میشه

هروقتی میرم وجای خالیش میبینم بهم میریزم

صبونه هم نخوردم خونه مامان هرچی اصرار کرد حالت تهوع داشتم از بی خوابی 

دیگه با داداش واجی اومدیم اجی رفت مرکز خرید منم باید کارام بکنم و ناهار درست کنم براشون 

میخوام خورشت قیمه و کتلت درست کنم 

برنج اینا خیس کردم گوشتم گذاشتم بیرون 

خیلی این چندروز گرم شده 

خوبه قبل رفتن خونه رو تمیز کرده بودم و الان فقط یکم مرتب کاری نیاز داره 

رییس هم دیروز عصر پیام داد کلی ایده داشت 

منم یکم همراهیش کردم گفتم هنوز برنگشتم!

بذار برا فردااماده میکنم

که اوکی داد فعلا که اقا دوبی جا خوش کرده خیال نداره برگرده لندن

دیروز که داشت به من ویس میداد یه دختره هم کنارش بود:))))))

بچهای مارکتینگ عادت کردن به من

امروزم پیام دادن فردا هم باز کمپین داریم بازم رو تو حساب کردیم 

اه 

من خودم هزار کار دارم اول هفته با کمپین شروع شه خدا به داد اخر هفته برسه

-------------------

با رییس صحبت کردم شانسم صبح زود بیدارشد

یعنی ساعت 1

اگر میخواست به ساعت انگلیس بیدار شه میشد 6 تازه 

یکم حرف زدیم گفت بچها اشتباه کردن من نگفتم که موضوع این باشه گفتم باهمون فرمول هفته پیش برن جلو واسه کمپین

دیگه هیچی کاری که خواسته بود باید می نشستم اماده میکردم 

ناهار که حاضر شد و اجی اینا اومدن و ناهار خوردن خیلی خوشمزه شده بود آجی میگفت غذا عروسی انگار 

نذاشتم ظرفهارو بشوره چون گرما زده شده بود 

خودم شستم و گاز  وسینک که تمیز کردم نشستم پای کار رییس یه خوابی منو گرفته بود 

ولی اجی اینا خوابیدن 

من چایی خوردم خوابم نبره و نشستم تا ساعت 4یه ریز کار کردم روش

و بعدش اجی 4ونیم بیدارشد و چای درست کردم و تخمه بو دادم و خربزه قاچ کردم نشستیم از دور حرف زدن

گفتم بذار من اینو برا رییس بفرستم ساعت 5 تمومش کردم 

 و تا 6 وخوردی حرف زدیم و دیگه اجی رفت 

هنوزم رییس فیدبک نداده و من نشستم دارم بقیه کارام میکنم برا فردا

اجی که رفت خونه انگار خالی شد

منم به شدت خوابم میاد ولی باید خودمو بیدار نگه دارم که امشب زود خوابم ببره

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان