آن یکی خر داشت پالانش نبود...!

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت چون باید رفت.....

آن یکی خر داشت پالانش نبود...!

تو پای به راه در نه و هیچ مپرس خود راه بگویدت چون باید رفت.....

آن یکی خر داشت  پالانش نبود...!

موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!

بایگانی
آخرین مطالب
محبوب ترین مطالب
مطالب پربحث‌تر
پیوندها
چهارشنبه, ۱۶ بهمن ۱۴۰۴، ۰۱:۰۲ ق.ظ

واقعیت سرطان!

امروز روز قشنگی نبود برام

مثل همه روزهای غمگین دیگه هم نبود

یجورایی ازامروز متنفرم چهارساله که اون روز داداش پرکشید

صبح خیس عرق با صدای تلفن مامان بیدارشدم داشتم کابوس میدیدم

بعدش پیامک جواب پاتولوژی اومد

سرطان + سالگرد داداش + یه روزی که شبش بد خوابیدم 

پریودم شده بودم دیگه بدتر یه حال خیلی بد از نظر روحی و جسمی

بیدارشدم دیدم پارسا کارو شروع کرده 

تا ۱۱.۳۰ گیج بودم همچنان ۱۲ جلسه داشتم بابچهای تیم البته تو سکوت

مریم وضعیتمو توضیح داد که نمیتونم حرف بزنم

منکه پیام نوشتم ایده هامو جاهایی که نیاز بود من حرف بزنم مریم منتقل میکرد

یکم طولانی شد ودوساعتی گذشت

بخاطر پاتولوژی هم ناراحت بودم که باید برم یددرمانی بازم بیمارستان بازم بستری

این روزها حالمم از همدردی های مسخره فقط همین مونده دیگه تمومه دیگه کاری نداری دیگه فلان بهم میخوره

اصلا ادمها متوجه نیستن طرف مقابل گاهی به زور داره خودشو میکشه از این ساعت تا ساعت بعدی

براتو کوتاهه برا اون یه عمره

حقیقتا حتی به این فکرکنم زندگی ارزشش رو داره؟ ارزشش رو داره که تلاش کنی؟ اصلا بری دوسال بعد ده سال بعد جلوتر برات ریدن؟

بله به اینم فکر میکنم حتی 

بعد امروز دوستم پیام داده من بخاطر لک روی کمرم هیچ وقت نتونستم لباس باز و دکلته بپوشم

اخه این چه مقایسه ایه؟ گفتم میشه نصیحت نکنی و مثال نزنی؟ اخه این چه مقایسه کوفتی و ابلهانه ایه؟

بحث مرگ و زندگی 

من دارم به این فکرمیکنم یه مرگ آروم حقمه حالا که زندگیم سخت بوده

نکه باز تلاش کنم برا یه مرگ آروم 

بعد تو لباس دکلته رو با سرطان مقایسه میکنی؟ 

حالا خوبه باهم تعارف نداریم 

اصلا میخوام غمگین باشم حقمه

خلاصه با همین حال تخمی تخیلی امرور کارکردم خیلی عقبیم بشدت عقب

بعد امروفشار زیادی بهم اومد 

خیلی اذیت شدم ولی خوب بود 

تا ساعت ۱۱ شب بودم من هرچند مربم از ساعت ۴ گفت استراحت کنم

نمیشد کاروخوب پیش نمیبرن مردها

شلخته کارمیکنن بالاسرشون نباشی کل تیمو میبرن زیر سوال

یامن یا مریم باید باشیم بخصوص من چون تو کار اجرام

خواستم بخوابم داداش پیام داد بیداری؟ گفتم اره گفت بیا دم درهوا خوبه

بریم یکم دوربزنیم اجی رو گفتم بیاد باهام

رفتم تو سکوت یک ساعتی دورزدیم تو شهر و اطراف شهر 

میخوان حال منو بهتر کنن میفهمم

ولی عمیقا غمگینم

و خسته 

بعد داشتم به این فکر میکردم من حتی اینجا نمیتونم کم بیارم

چون خونوادم از بین میره

چقدر تو این غم تنهام

موافقین ۶ مخالفین ۰ ۰۴/۱۱/۱۶
موجا ...

ارسال نظر

نظر دادن تنها برای اعضای بیان ممکن است.
اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید لطفا ابتدا وارد شوید، در غیر این صورت می توانید ثبت نام کنید.