تعطیلات آخر هفته!!!

من عضلات دستم ضعیف بود و درد داره گاهی

الان که عضلاتش قوی شده دردش کمتره 

ولی بازوم همچنان درموقع بالا اومدن ناگهانی گاهی دچار اسپاسم میشه

اینم بخاطر اینه من عادت دارم دستمو میذارم رو بازوم میخوابم 

دکتر میگه فقط این عادتت رو ترک کنی که این درد از بین بره

اما از دیشب مچ دستم درد میکنه 

قسمت بیرونی مچ دستم ذوق ذوق میکنه و تیرمیکشه

دیروز سوسیس درست کردم سوسیس درست کردن کار سختی

ولی اکثر کاراش با دستگاه انجام میشه

نمیدونم باشگاه هم نرفتم بدونم بخاطر باشگاهه

دیشب خوابم برد میم که زنگ زد از خواب بیدارشدم 

گفت فکر نمیکردم خواب باشی راستم میگه ما قرار داشتیم 

و عذرخواهی کرد گفت بخواب 

ولی من دیگه خوابم نبرد ده مین بعدش زنگ زدم که میام اونجا

موهام دم اسبی بستم و لباس پوشیدم رفتم 

حتی حوصله نداشتم پاشه کفشم رو بالابکشم همینطوری رفتم....

قرار بود برای اولین بار من ع*ق داگی بخورم:)))))

یه شات زدم داشتم مزه اش رو هضم میکردم و توضیح میدادم که چه مزه ای میده 

چه حسی دارم نسبت بهش و...

واقعا خوردنش به نسبتی که همه به من گفته بودن سخت نبود!

کلا ذهن من نسبت به هرچیزی که بهش اسم سخت بدن مقاومت پایینی نشون میده 

و برا خودش سریع آسونش میکنه 

میم مرده بود از خنده که چقدر تحلیل تو این یه شات داشتی آفرین معمولا آدمها نمیتونن مزه اش کنن

و فقط بالا میکشن

ولی دیگه ننوشیدم

گفتم همینکه مزه اش کردم کافیه 

میم هم نخورد 

خیلی اهل این چیزا نیست در حد دور همی های دوستانه...

بخاطر موقعیت و شغلش خیلی هم نمیتونه تو هر جمعی ...

میم هم مثل من سریال رو دوست داشت و پر از نکات ریز و درشت بود این سریال برا من

منکه از مچ درد هی بیدار میشدم تا صبح 

در کل دوساعت خوابیدم به نظرم 

چون خونه میم گرم بود من خوابم نمیبرد دستمم درد میکرد 

یه شات دیگه تنهایی خوردم تا میم خواب بود 

میخواستمم ببینم این میتونه رو من اثر بذاره؟ با دوسه شات هم کاری نکرد

فقط میلم به غذا رو کم کرد!

دیگه سیگار رو باید کمش کنم 

دیشب نکشیدیم 

تنفسم خیلی بد شده 

میم میگفت غروپف میکردی دیشب از کمبود تنفس

دیگه سیگار ممنوعه

از پله ها بالا پایین میشم نفسم تنگ میشه

قشنگ معلوم ریه های حساسم دارن اذیت میشن

دیگه نباید سیگار بخرم 

هرچند لامصب خیلی خوب آروم میکنه اعصاب منو

داداشی هم دیشب رسید باز از من فحش خورد بابت اینکه باز سرزده اومده

حالا امروز احتمال داره بریم پیش مامان

بچها که 4شنبه عموش اومده بردتشون 

و اونجا دارن خوش میگذرونن

داداش هم تا اواسط هفته میمونه و مرخصی داره 

دیشب میم داشت چونه میزد بابت عید

که یه هفته خیلیه میخوای برای بمونی پس من چی

گفتم تازه میخوام برم دوهفته بمونم:))))))

دیروز متوجه به مساله شدم 

یه کلیپ از یه تراپیست نگاه میکردم که ایرانی نبود

میگفت اینکه شما وارد فازی بشی که 100 درصدبخوای مستقل باشی 

یا اینکه زیادی تو فاز مستقل بودن غرق بشی به عنوان یه زن

این نشون دهنده ترامایی درگذشته است

که تو میخوای ثابت کنی از پس همه چی برمیایی

این آدمها خیلی راحت وارد رابطه نمیشن 

من بخشی از این تراما رو حمل میکنم وهفته پیش هم تراپیستم بهش اشاره کرد

خوب روز جمعه من اومدم خونه خودم

و بعدش خوابم برد

تا نزدیکهای ظهر که داداش زنگ زد قرار بریم خونه مامان

منم تندتند حاضر شدم و یکم غرزدم به جونش که چرا ایقدی دیر گفتی

به میم پیام دادم من یهویی شد و دارم میرم 

من کوله لباسهام رو بردم پایین پله ها گذاشتم و لپتاپم و...

بعد یه لحظه دیدم میم داره از بالکن نگاه میکنه منو 

منم خودم زدم به اون راه که نمیبنمت 

هرچی بنده خدا اشاره اینا داد من به رو خودم نیاوردم دست به گوشی برد که من اجی بهش زنگ زد

بعدم داداشی زنگ زد که ما نزدیکم بیا پایین

دیگه هیچی میم یه گوشه ایستاد تا داداشی اومد و بعد بغل روبوسی و جاساز وسایل من راه افتادیم 

زن داداش هم حسابی سرحال بود چون هم چندروز بود بچها پیشش نبودن و حسابی استراحت کرده بود

هم اینکه سرکار نبود و خونه بود این دوروز و شیفت نداشت بیمارستان

در نهایت میخواستم به میم بگم من دیدمت ولی خواستم یکم کم محل بازی دربیارم به یاد قدیم

ولی دیگه اون به رو خودش نیاورد چندبار پیام داد تو راه

منم به رو خودم نیاوردم که دیدمت!(میدونم خیلی خبیثم:)))

هیچی دیگه تا رسیدیم یکم بعدش غروب شد

شامم اجی آش درست کرده بودم دستش درد نکنه 

یعنی داداش آش سفارش داده بود 

تا رسیدم پارسین گفت بیا کشتی بگیریم منم که مچ دستم داغون بود

قبول نکردم 

و اینم بنده خدا هرچی تلاش کرد یه کاری کنه منو ترغیب کنه باهاش دست به یقه بشم 

گفتم وارد میدون نمیشم بچه مسدوم هستم:((

پارمیسم که همش به من چسبیده بود عاشق گروه بی تی اس هست

بیا عمه پست جدیدشون با گوشیت ببینم 

بیا نمیدونم اهنگ جدیدشون گوش بده ببین چه خوبه و...

بعدم کمکم ظرفها رو شست اولین بارشه همچین مشارکتی از خودش نشون میداد!

بعد شامم رفتیم خونه قدیمی نشستیم تا اخر شب

من دیگه خوابم گرفت برگشتم خونه جدیده 

بعد از ماساژ گرفتن از مامی

خوابم برد 

میم هم دورهمی داشتن ویلای دوستش 

چندباری صحبت کردیم وبعد من دیگه لالا کردم تا صبح 

از مچ درد هم هی بیدار میشدم 

نمیدونم چرا مجم درد میکنه تو باشگاه هم آسیب ندیده 

فقط سوسیس رو که کاور کردم بعدش تو کلاس زبان مچ دردم شروع شد

داداشی اینا و اجی میخواستن برن بندری که داداش اینا هستن 

دیگه اون صبح زود رفته بودن من که همون شب بهشون گفتم نمیام

میخوام پیش مامانی باشم 

از طرفی دل و دماغ خرید کردن وبازار رفتنم ندارم!

دیگه هیچی من موندم مامان هم غذا خورشت بامیه درست کرده بود واسم 

و بعد ناهار هم من با دوستم رفتم تپه نوردی خیلی هوا سرد بود

ولی خوب بهار شده قشنگ 

یه سری عکس گرفتم از خودم و چایی برده بودیم چایی خوردیم و حرف زدیم 

و برگشتیم خونه 

من یکم خسته بودم ولی کمک مامان سبزی پاک کردم وبعدم براش با دستگاه خرد کردم سبزی ها رو 

و شام درست کردم برا داداش اینا که توراه بودن

و شام خوردیم تا داداشی اومد وسریع حرکت کردیم 

بچها که کلا دلشون نمیخواست برگردن 4 روز اونجا بودن وحسابی خوش گذرونده بودن

نیم ساعت پیش رسیدیم و من خستم بخوابم که صبح هم باشگاه دارم هم زبان هم کارا شرکت

 

موجا ... ۱ خوشم اومد :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی
موجا نام پیرترین تمساح جهان است...
تا جایی که علم پیش رفته تمساح ها تنها موجودات جهان هستند که پیر نمیشوند و ارگان های داخلی تمساح ها هیچ وقت پیر نمی شود!!و عمر نامحدود دارند مگر بر اثر شکار یا بیماری و.... بمیرند.
اینجا قرار از خودم بنویسم بدون هیچ روتوشی!!
پیوند ها
طراح قالب : عرفـــ ـــان قدرت گرفته از بلاگ بیان